تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

سالیوان من- (چند پارتی ۲۱۶ تا ۲۳۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

اینم از رمان پرطرفدامون ❤️‍🔥

(فقط به عشق شما😂🫀)

اوکی، دو روز نبودم چون ی سری کار داشتم حتما برام دعا کنید که امتحانامو خوب پاس کنم چون شروع شدن🥲🎀

خلاصه این رمان زیبامونم بخونید💞

پس مایل به ادامه؟؛

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت216

رها مکثی کرد و دکمه های مانتوشو باز کرد و از لباسی که زیر پوشیده بود و جیب داشت اومد چیزی در بیاره که یهو در دستشویی به صدا در اومد!!

منو رها جفتمون وحشت زده بهم نگاه کردیم که دوباره صدای در بلند شد...

رها انگشت اشاره اشو جلوی دماغش گرفت و به من فهموند که ساکت باشم و بعد خودش گفت:

-بله؟!

با شنیدن صدای ناظممون هر دوتا باهم از ترس جفت کردیم:

-بیا بیرون ببینم!!

رها با ترس آروم به من گفت:

-وای بدبخت شدیم!!

تو اینجا بمون من میرم بیرون خب؟!

سری به نشونه ی تایید تکون دادم و مقنعه امو محکم گاز میگرفتم تا صدای نفس های بلندم و نشنوه!!

رها فوری دکمه های مانتوشو بست و منم رفتم گوشه در وایسادم که ناظممون دوباره به در زد و گفت:

-مگه با شما نیستم؟!

رها به حالت زار گفت:

-چشم خانوم بزار کارم تموم شه میام!!

با این حرفش ناخوآدگاه خندم گرفت و بزور جلوی خودم و گرفتم!!

رها نفس عمیقی کشید که یهو بو تا ملاجش نفوذ کرد د قیافه ی چندش به خودش گرفت و در و باز گرد و گفت:

-سلام خانوم!؟

چیزی شده دم دستشویی افتخار دادید؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت217

با حرفی که زد با هزار زحمت جلوی خودم و گرفتم تا خنده نکنم..

همونطوری داشتم زیر فشار له میشدم که با حرف ناظممون خنده رو لبام خشک شد:

-اونیکی کو؟!

رها فوری گفت:

-چی؟

با اعصانیت گفت:

-میگم اونیکی رفیقت کو؟!

رها با اضطراب گفت:

-خانوم من فقط تو دستشویی بودم،مگه میشه دو نفر باشیم!!

ناظممون یا همون مامان کیهان بی توجه بهش چندتا ضربه به در زد و گفت:

-با زبون خوش میگم بیا بیرون...

داشتم از ترس میمردم باید میرفتم بیرون، اگه اومده سراغمون پس حتما میدونسته که ما دوتا اینجاییم!!

آهی کشیدم و با استرس از دستشویی اومدم بیرون و با قیافه ی عصبی ناظممون روبه رو شدم...

سرمو پایین انداختم و آروم گفتم:

+سلام خانوم

با اعصبانیت گفت:

-سلام و زهر مار شما دوتا این تو چیکار میکردید ها؟؟

رها فوری گفت:

-خانوم بخدا هیچی...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت218

سری تکون داد و رو به رها گفت:

-هیچی؟!

باشه مشخص میشه!!

آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

+چی مشخص بشه خانوم؟!

خلاف داشتیم نمیکردیم که...

با اخم نگاهی به من انداخت و گفت:

-شش متر زبونم که دارید...

سرم و پایین انداخت و گفتم:

+ببخشید منظوری...

حرفمو قطع کرد و با تن صدای بلند گفت:

-ساکت

برید دفتر سریع

منو رها جلوتر حرکت کردیم و خانوم ناظم هم پشت سرمون راه می اومد!!

آب دهنمو قورت دادم و آروم به رها گفتم:

+وای فکر کنم بدبخت شدیم!!

رها هم که استرس زیادی داشت با صدای لرزون آروم گفت:

-فکر میکنی؟!

واقعا شدیم!!

اومدم چیزی بگم که با صدای ناظممون لال شدم:

-چی دارید میگید شما؟!

دارید حرفاتونو یکی میکنید نه؟!

رها فوری جوابشو داد:

-این حرفا چیه خانوم؟!

مگه چیکار داشتیم میکردیم که بترسیم؟!

دیگه جوابمونو نداد تا که رسیدیم به پشت دفتر و تقه ای به در زدیم و رفتیم داخل...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت219

هیچکس داخل دفتر نبود، حتی مدیرمون!!

من و رها جلوتر از ناظممون وارد دفتر شدیم و سر جامون وایسادیم و سرمو پایین انداختم..

ناظممون رفت پشت میزش نشست و گفت:

-بیایید نزدیک تر ببینم

همونطور که سرمون پایین بود نزدیک تر رفتیم که دوباره پرسید:

-خب تعریف کنید

رها فوری گفت:

-چیو تعریف کنیم خانوم؟؟

سرمو بلند کردم که متوجه شدم خانوم ناظم با شدت خشم داره نگاهمون میکنه

آبه دهنمو قورت دادم که محکم کوبوند رو میز و گفت:

-میگم دوتایی تو یه دستشویی چیکار میکردید؟؟

قبل اینکه رها چیزی بگه من از ترس گفتم:

+خانوم رها میخواست یه چی بهم بده

رها با چشمای درشت شده نگاهم کرد و گفت:

-چی میگی پناه؟؟

من چی میخواستم بهت بدم؟؟

چرا دروغ داری میگی؟؟

با بغض گفتم:

+دروغ نمیگم

چرا راستشو نمیگی ها؟؟

رها بر و بر نگاهم میکرد که ادامه دادم:

+اگه راستشو نگیم فکرای بدتری راجبمون میکنن

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت220

رها با نفرت تو چشمام زل زد و که ناظممونو گفت:

-عین ادم حرف میزنید یا زنگ بزنم اولیاتون بیاد!!

رها نگاهشو ازم گرفت و گفت:

-آره خانوم پناه راست میگه!!

میخواستم یه چیز بهش بدم

ناظممون با کنجکاوی نگاهش کرد و گفت:

-خب چی؟!

رها دکمه های مانتوشو باز کرد که ناظممون بهت زده گفت:

-چیکار داری میکنی؟!

رها همونطور که مشغول بود گفت:

-میخوام وسیله رو بهتون بدم دیگه یکم وایسید

جفتمون فقط به رها نگاه میکردیم و منم خیلی کنجکاو بودم که چی قرار بود بهم بده

چند لحظه بیشتر طول نکشید که رها یه چیز کوچیک که تو پلاستیک فریزر بود در آورد و گذاشت روی میز و گفت:

-بفرمایید خانوم!!

ناظممون پلاستیک و برداشت و سرشو باز کرد و با چشمای درشت شده رو به رها گفت:

-اینو کی بهت داد!؟

دل تو دلم نبود که بدونم چیو میگه!!

آب دهنمو قورت دادم که رها گفت:

-یه آقایی بهم داد گفت بدمش به پناه

ناظممون سری تکون داد و عصبی گفت:

-تو برو سر کلاست!!

منم اومدم با رها برم که گفت:

-تو نه تو وایسا کارت دارم...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت221

رها پوزخندی بهم زد و با اجازه ای گفت و از دفتر رفت بیرون

الان فقط من مونده بودم و ناظممون!!

ترسیده آب دهنمو قورت دادم که عینکشو از رو چشماش برداشت و دست کرد از داخل پلاستیک یه گوشی در آورد که همونجا تازه قضیه رو فهمیدم…

وای کیهان گوشی و داده بود رها واسم بیاره؟!

وای مثل همیشه گند زدم!!

مامانشم حتما گوشی و شناخته که…

تو همین فکرا بودم که دستشو محکم روی میز کوبوند و بلند شد و گفت:

-یه سوال میپرسم عین دخترای خوب جوابمو میدی!!

با ترس فوری سرم و به نشونه ی تایید تکون دادم که ادامه داد:

-اوندفعه که پیچوندی جوابمو ندادی!!

این دفعه نمیزارم!!

بین تو پسر من چیزی هست؟؟

وای خدا بیچاره شدم .

هول شده و با استرس گفتم :

- نه نه ..

خانوم نه بخدا .

اجازه نداد حرف دیگه ای بزنم و با دست محکم کوبید روی میز که از ترس شونه هام بالا پرید .

با عصبانیت بهم نگاه کرد و غرید :

- گفتم دروغ تحویل من نده!!

این گوشی قدیمی منه...

کی جز پسر من میتونه این و فرستاده باشه واسه تو؟!

چیزی نمونده بود که از ترس بزنم زیر گریه .

گفتم نفرست بیچاره میشما..

با التماس و بغض توی گلوم گفتم :

- خانوم بخدا من نمیدونم .

تا خواست حرفی بزنه چند ضربه به در دفتر وارد شد و با باز شدن یهوییش و ورود ...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت222

زنی ناظممون پوفی کشید و گفت:

-بفرمایید!!

در باز شد و از قضا یکی از اولیای دانش آموزا اومده بود!!

 از پشت میزش بیرون اومد و با لبخند گفت:

-سلام خانوم ریاحی خوش اومدید!!

خانومه تشکری کرد که من گفتم:

+خانوم من میتونم برم؟!

سری به نشونه ی تایید تکون داد و گفت:

-آره برو سر کلاست!!

نفسی از سر آسودگی کشیدم، انگار این خانوم فرشته ی نجاتم شده بود..

لبخندی زدم و اومدم از دفتر برم بیرون که گفت:

-یاوری؟!

برگشتم سمتشو سوالی نگاهش کردم که گفت:

-بعد از زنگ تفریح بیا کارت دارم

وای بدبخت شدم، اینبار تا همه چیو نفهمه ول کن نیست...

دفعه اول یادش رفت این دفعه خرخره امو میجویه!!!

مات و مبهوت نگاهش میکردم و دستم رو دستگیره ی در خشک شد که با صدای بلند گفت:

-یاوری کجایی؟!

شنیدی چی گفتم؟؟

فوری از فکر در اومدم و گفتم:

+بله خانوم شنیدم

چشم میام...

-خب برو سر کلاست!!

سری تکون دادم و با اجازه ای گفتم و از دفتر رفتم بیرون!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

(چه عدد رندی..۲۲۲❤️‍🔥)

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت223

آروم آروم تو راهرو قدم میزدم و به سمت کلاس میرفتم...

الان چه بهونه ای جور کنم بهش بگم؟!

دوباره گند خورد تو همه چی..

مگه من به کیهان نگفته بودم که گوشی نیاره برام؟!

تو همین فکرا بودم که یه لحظه چهره ی خانومی که وارد دفتر شد اومد تو ذهنم!!

چقدر قیافه اش آشنا بود...

کجا دیده بودمش خدایاااا

پله ها رو بالا میرفتم،یه پله مونده برسم به راهروی طبقه ی بالا که یهو بشکنی زدم و گفتم:

+آرهههه این زن بابای عسل بود

اینجا چیکار میکرد؟؟

عسل و که کشتن الان اومده مدرسه اش برای چی؟؟

چشمام‌و ریز کردم و با خودم گفتم:

+شاید اومده پرونده اشو بگیرع هوم؟؟

به سمت کلاس حرکت میکردم و الان مغزم درگیر دوتا چیز بود

یکی اینکه جواب ناظم و چی بدم؟؟

دومیش اینکه مامان عسل اینجا چیکار میکرد؟

برای اینکه مغزم آروم بگیره نفس عمیقی کشیدم

چرا انقدر خودم و اذیت میکنم؟؟

از همه چی زنده اومدم بیرون اینم یکی از اونا..

اینم می‌گذشت. 

پشت در کلاس وایسادم و چندتا نفس عمیق کشیدم و تقه ای به در زدم و رفتم داخل

معلممون پای تخته مشغول درس دادن بود که آروم گفتم:

+سلام…

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت224

معلممون سرشو پایین آورد و از بالای عینک نگاهم کرد و گفت:

-الان چه وقت اومدن سر کلاسه؟؟

سرم و پایین انداختم و گفتم:

+ببخشید خانوم دیر شد دفتر کارم داشتن!!

کلافه سری تکون داد و گفت:

-برو سر جات بشین

چشمی گفتم و به سمت صندلیم رفتم و کتاب عربی رو باز کردم و از بغل دستیم پرسیدم:

 +صفحه ی چنده؟؟

ریحانه که متوجه نشده بود سرشو نزدیک تر آورد و گفت:

-چی؟!

یکم صدامو بالا تر بردم و گفتم:

+میگم صفحه چن...

حرفم تموم نشده بود که معلممون عصبی گفت:

-یاوری؟!

دیر اومدی حالا داری صحبتم میکنی؟!

به کتاب اشاره کردم و گفتم:

+خانوم بخدا میخواستم بپرسم کدوم صفحه اس

اخماش بیشتر توهم رفت و داد زد:

-ساکت باش ببینم!!

سرمو پایین انداختم و تو کتاب دنبال صفحه ای بودم که رو تابلو متنش و نوشته بود...

انگار امروز همه از دنده ی چپ بلند شدن!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت225

بیخیال شونه ای بالا انداختم و با خودکارم گوشه ب صفحه ی کتاب نقاشی میکشیدم!!

تمام فکرم درگیر این بود که جواب ناظممونو چی بدم؟!

چه دروغی بسازم؟!

نگاهم و سمت رها چرخوندم که دستش و زیر چونه اش زده بود و به تخته نگاه میکرد!!

چند لحظه نگذشته بود که اونم نگاهشو سمتم چرخوند و بعد با نفرت نگاهشو ازم گرفت!!

دوباره به کتابم نگاه کردم

فکر کنم رها خیلی از دستم شکاریه…

حقم داره خیلی پاستوریزع بازی در آورده بودم…

تو همین فکرا بودم که با صدای معلممون رشته افکارم پاره شد:

-یاوری؟!

فوری توجام سیخ شدم و گفتم:

+بله خانوم؟!

-بگو چی گفتم؟!

ترسیده نگاهش کردم و گفتم:

+چی؟!

اومد چیزی بگه که بلاخره زنگ تفریح به صدا در اومد…

همه بچها خوشحال از جاشون بلند شدن و هرکی با رفیقش از کلاس میرفت بیرون!!!

داخل همون کلاس نشستم و لقمه امو از کیفم در آوردم و مشغول خوردن شدم که یکی از بچها دویید اومد تو کلاس و گفت:

-یاوری دفتر کارت دارن!!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت226

ترسیده لقمه امو دوباره تو کیفم گذاشتم و از جام بلند شدم و گفتم:

+با من؟!

-آره گفتن سریع بری!!

آب دهنمو قورت دادم و سری به نشونه ی تایید تکون دادم...

وای بدبخت شدم، هیچ بهونه ای هیچی نداشتم که بخوام ناظممونو قانع کنم هیچ صنمی با پسرش ندارم...

واقعا هم ندارم یه دوست معمولیم ولی مگه باور میکنه،؟!

کی برای دوست معمولیش گوشی میاره؟!

آروم آروم پله هارو می اومدم پایین و آرزو میکردم کاش هیچوقت نرسم به دفتر...

انقدر فکر کرده بودم سرم داشت میترکید!!

با دست شقیقه هامو ماساژ دادم و آخرین پله رو هم اومدم پایین!!!

از دور به در دفتر نگاه کردم و دعا دعا میکردم یه چیز بشه تا من نرم اونجا!!

نفس عمیقی کسیدم و به سمتش حرکت کردم...

حس میکردم قلبم نمیزنه!!

دستام از استرس زیاد عرق کرده بود...

سرم گیج میرفت و حس میکردم همه چی داره دور سرم میچرخه!!

از اضطراب زیاد حالت تهوع بهم دست داده بود!!

نزدیک در دفتر بودم که ناخودآگاه عوقی زدم...

یکی از بچها که همون نزدیکی ها بود فوری اومد پیشم و گفت:

-خوبی؟!

با دست دیوار و نگه داشتم و گفتم:

+آره خوبم!!

گنگ نگاهم کرد و گفت:

-خوب بنظر نمیای، رنگت شده گچ دیوار...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت227

دو دستی چندتا به صورتم ضربه زدم و با خنده ی ساختگی گفتم:

+نه خوبم اوکیه!!

دختره که معلوم بود حرفمو باور نکرده سری تکون داد و گفت:

- باشه هرجور خودت میدونی

 بعد از رفتنش پشت در دفتر وایستادم و چند تا نفس عمیق کشیدم...

حالم اصلا خوب نبود و به زور جلوی سنگینی پلکامو میگرفتم..

 تقه ای به در زدم و با صدا بفرمایید ناظممون در و باز کردم اومدم برم داخل که همونجا سرم گیج رفت و دیگه چیزی نفهمیدم....

#چندساعت.بعد

با احساس دردی بدی تو سرم چشمام و باز کردم!!

نور چشمام و اذیت میکرد برای همین دوباره چشمام و بستم!!

صدای مامانم و ناظممون می اومد که داشتن با هم حرف میزدن!!

احساس تشنگی شدیدی داشتم...

به زور لبای خشکم و باز کردم و گفتم:

+آب؟! تشنمه!!

با احساس گرفته شدن دستم دوباره چشمام و باز کردم...

چشمام و باز کردم باز نور اذیت میکرد ولی میتونستم تحمل کنم!!

مامان محکم دستمو فشار داد و گفت:

-خوبی دورت بگردم؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت228

لبخندی زدم و آروم با سر تایید کردم...

دوباره یکم لبامو با زبون تر کردم و گفتم:

+تشنمه فقط!!

مامان سری تکون داد و آبمیوه ای که خریده بود و باز کرد و داخل لیوان ریخت و گرفت سمتم!!!

اومدم یه قلپ از آبمیوه امو بخورم که ناظممون نزدیک تر اومد و پوزخندی زد و پرسید:

-خوبی؟!

با دیدنش ناخودآگاه استرس گرفتم و گفتم:

+بله خانوم خوبم ممنون!!

سری تکون داد و گفت:

-فردا مدرسه میای دیگه؟!

وای چه کلیدی بود، هنوز ول کن نبود، حتما فکر کرده من خودمو الکی به مریضی زدم...

لبخندی زدم و گفتم:

+بله خوب باشم حتما میام!!

سری تکون داد و روبه مامانم گفت:

-خب خانوم یاوری با من کاری ندارید؟!

مامانم لبخندی زد و گفت:

-ممنون از شما خیلی زحمت کشیدید مزاحمتون شدیم...

-نه این چه حرفیه وظیفه منو مدرسه اس که حواسمون باشه به دانش آموزا!!

مامان لبخندی زد و گفت:

-مچکرم خیلی لطف کردید

ناظممون سری تکون داد و از مامان خداحافظی کرد و بعد رو به من گفت:

-خب پناه جان کاری نداری؟!

فردا مدرسه میبینمت...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

(دوستان پارت ۲۲۹ صبح ساعت :۳ ظهر در همین پست قرار میگیره ❤️)

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت230

نگاه چپی بهم انداخت و با حرص گفت :

- نخور اصلا..

خوبی نیومده به کسی!!

انقد نخور که بازم تو مدرسه غش و ضعف بری بچه ها اسمتو بزارن غشی!!

شاکی اسمش رو صدا زدم .

+ مامان...

- مامان و یامان...

دم دفتر چیکار می‌کردی؟!

با شنیدن این حرف یاد اتفاقات امروز افتادم .

به کل یادم رفته بود که می‌خواستم به کیهان زنگ بزنم و بگم به خاطر گوشی که فرستاد تو چه دردسری افتادم .

من که گوشی نداشتم پس باید دوباره با گوشی مامان بهش زنگ می‌زدم .

لب هام رو با زبونم تر کردم و قیافه مظلومی به خودم گرفتم و آروم گفتم :

+ مامان جونی؟!

همونطور که سرش توی کیفش بود و وسایل توش رو پایین و بالا می‌کرد گفت :

- الان شدم مامان جونی؟؟

چی می‌خوای وروجک؟!

ریز خندیدم و بعد با مظلومیت ساختگی گفتم :

+ میشه گوشیتو بدی بهم یه زنگ بزنم؟!

فوری سرش رو بالا آورد با چشم غره گفت :

- به کیهان می‌خوای زنگ بزنی؟!

دروغ گفتن فایده ای نداشت .

ناچار گفتم :

+ آره..

بی مخالفت گوشیش رو به سمتم گرفت و گفت :

- بیا فقط زود تمومش کن...

آخرش با این قایم موشک بازیات تو دردسر میوفتی!!

این بار که دست پیمان بهت برسه ضمانت نمی‌دم زنده ولت کنه .

پوفی گفتم و گوشی رو از دستش گرفتم .

+ خبر نداری مامان که تو دردسر افتادم!!

البته جرعت بلند گفتن این حرف و نداشتم .

خواستم ازش خواهش کنم بره بیرون که خودش زودتر متوجه شد و همونطور که از جا بلند می‌شد گفت :

- من میرم از دکترت بپرسم ببینم کی مرخص میشی؟!

تا برمی‌گردم تموم کن..

خوشحال "باشه" ای گفتم که از اتاق بیرون رفت .

بی معطلی گوشیش رو روشن کردم و بعد از باز کردن قفلش وارد تماس ها شدم .

شماره کیهان رو که از آخرین باری که بهش زنگ زده بودم یادم مونده بود رو زدم و منتظر جواب دادنش شدم .

چند ثانیه بیشتر نگذشته بود و هنوز به بوق دوم نرسیده بود که صدای خواب آلودش تو اتاق پیچید .

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ (تقدیم به نگاه زیباتون 🤌🏻💞)