تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

سالیوان من- (چند پارتی ۱۸۱ تا ۱۹۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

اینم از رمان جذابم🤌🏻💕

دوستان از اونجایی که قرار شد هر روز ازش پارت داشته باشیم و دیروز واقعا نتونستم بزارم امروز چند پستو اختصاص میدم به این رمان چون میدونم که دوستش دارید😂❤️

پس مایل به ادامه؟؛

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت181

جلوی در خونمون بودم و کیهانم همچنان داشت آهنگشو میخوند و من تمام صورتم از اشک خیس شده بود...

هقی زدم و گفتم:

+من رسیدم!!

تن صداش نگران شد و آروم گفت:

-داری گریه میکنی؟!

آهی کشیدم و چیزی نگفتم که ادامه داد:

-گریه نکنیا... حالت بد باشه حال منم بد میشهااا

آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

+چیزی نیست اوکیم!!

دلم گرفت یه لحظه گریه کردم...

تک خنده ای کرد و گفت:

-نه دیگه به دلت بگو نگیره کیهان قاطی میکنه هاااا

بگو خانوم کوچولوی مارو اذیت نکنه...

ناخودآگاه لبخندی زدم و گفتم:

+چشم کاری نداری؟!

-نه مراقب خودت باش!!

شب بهت پیام میدم..

باشه ای زیر لب گفتم که ادامه داد:

-رفتی خونه یه دوش بگیر و غذای خوب بخور و یکم استراحت کن تا من بیام باشه؟!

دلم واسه این همه اهمیت دادنش ضعف رفت و گفتم:

+باشه چشم!!

-خب کاری نداری جوجه؟!

+نه خداحافظ..

-مراقبت کن ، فعلا...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت182

بعد از خداحافظی با کیهان اشکامو سر سری پاک کردم و کلید از کیفم بیرون آوردم در و باز کردم و رفتم داخل…

داشتم دونه دونه پله هارو بالا میرفتم که متوجه ی پیمان شدم!!

تو راه پله نشسته بود و سرشو روی زانوش گذاشته بود

رفتم نزدیک تر و کنارش نشستم و گفتم:

+پیمان؟؟ اینجا چیکار میکنی؟؟

سرشو بلند کرد و با دیدن من لبخندی زد و گفت:

-عه پناه تویی؟؟ کی اومدی؟؟

چشماش قرمز بود و معلوم بود گریه کرده، بعد از مرگ عسل پیمان هم خیلی اذیت شده بود و اینو کاملا متوجه میشدم چون از علاقه ی عسل به خودش خبر داشت و الان عذاب وجدان گرفته…

چرا همیشه آدما بعد از اینکه میمیرن و از دستشون میدیم عزیز میشن؟!

پوفی کشیدم و گفتم؛

+یعنی متوجه ی اومدنم نشدی؟؟

صدای بالا اومدن از پله ها که کل ساختمون و برداشته بود…

-شنیدم ولی گفتم شاید مامان، دوستی…

وای چی دارم میگم ول کن سوال نپرس ازم

مشخص بود که حالش واقعا خوب نیست، مکثی کردم و پرسیدم:

+چشمات چرا قرمزه؟؟ گریه کردی؟!

فوری نگاهشو ازم گرفت و گفت:

-نه گریه چرا؟؟

مگه دخترم؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

‌.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت183

تک خنده ای کردم و به حالت مسخره بهش گفتم:

+چه ربطی داره؟! مگه مردا گریه نمیکنن؟!

راستشو بگو چیشده؟!

پیمان کلافه گفت:

-اه پناه ولم کن راحتم بزار

وقتی میگم گریه نکردم یعنی نکردم!!

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

+اوکی!!

از جام بلند شدم و اومدم برم بالا که صدام زد:

-پناه؟!

برگشتم سمتشو گفتم:

+بله؟!

از جاش بلند شد و نگاهی به من که چندتا پله ازش بالاتر بودم انداخت و گفت:

-عسل منو دوست داشت؟!

سوالی نگاهش کردم و گفتم:

+چطور؟! یعنی چی سوالت؟!

-همینطوری، داشت؟!

خودشم میدونست که داشت ولی الان چرا داشت این سوال و از من میپرسید؟!

دیگه مگه داشت یا نه الان اهمیت داره؟!

عسل که دیگه نیست... چیزی ام تغییر نمیکنه...

آهی کشیدم و گفتم:

+داشت...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت184

پیمان آه عمیقی کشید و با صدای لرزون گفت:

-باشه!!

نگرانش بودم چیشده که انقدر بهم ریخته اس؟!

هرچی هست حس میکنم به عسل ربط داره..

پوفی کشیدم و منتظر حرف دیگه ای ازش نشدم و رفتم داخل خونه!!

نگاهی به پذیرایی انداختم اما خبری از مامان نبود که آروم گفتم:

+باز معلوم نیست این سوده خانوم کجا رفته!!!

شونه ای بالا انداختم و اومدم برم تو اتاقم که مامان با صدای بلند از دستشویی گفت:

-چی میگی راجبم پناه؟!

چشمام از تعجب چهارتا شد چطوری حرفم و شنید؟! من که انقدر آروم حرف زدم...

تک خنده ای کردم و بلند گفتم:

+هیچی مامان جان ، راحت باش به ادامه ی عملیات برس!!!

حرفم کامل تموم نشده بود که در دستشویی و باز کرد و با خنده گفت:

-ای بی ادب!!

+هنر دست خودتم دیگه!!

اخماش توهم رفت و با خنده ای که سعی داشت کنترلش کنه گفت:

-بدو برو تو اتاقت ببینم بیتربیت...

سری تکون دادم و رفتم داخل اتاق و در و پشت سرم بستم!!

لباسامو در آوردم و پرتش کردم یه گوشه و همونطوری بدون لباس خودمو پرت کردم رو تخت...

یه لحظه ترسیدم از اینکه ممکنه یکی بیاد تو اتاق اومدم برم در و قفل کنم که گوشیم زنگ خورد!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت185

بی توجه به در فوری پریدم از داخل کیف گوشیم و برداشتم با دیدن شماره ی کیهان که فیس کال کرده بود با تعجب نگاهی به خودم کردم و گفتم:

+وای خاک بر سرم تو این وضع که نمیتونم جوابشو بدم...

بیخیال شونه ای بالا انداختم و با خودم گفتم:

+جواب نمیدم تا قطع کنه!!!

انقدر به صفحه ی گوشی نگاه کردم که بلاخره قطع شد...

نفس حبس شده امو با آسودگی بیرون دادم و گوشی و روی تخت گذاشتم و اومدم به سمت در برم تا قفلش کنم که باز صدای زنگ گوشی مانع شد...

راه رفته رو دوباره برگشتم و اینبار دیگه باید جوابشو میدادم

بیخیال در شدم و رفتم روی تخت دراز کشیدم و پتورو تا سینم کشیدم و تماس و وصل کردم!!

کیهان به محض دیدنم خندون گفت:

-به به ببین کی اینجاست…

لبخندی زدم و گفتم:

+سلام!!

-سلام خوشگل خانوم چطوری؟!

با مهربونی گفتم:

+ممنون خوبم هنوز دوساعت از دیدنمون نگذشته ها…

کیهان ابرویی بالا انداخت و گفت:

-اخه دلم برات تنگ شد باز..

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت186

با خجالت سرمو پایین انداختم که یهو گفت:

-لباس تنت نیست؟!

بهت زده سرمو بلند کردم و پتو رو بالا تر کشیدم و آروم گفتم:

+نه!!

خنده ی شیطانی کرد و همونطوری که داشت رانندگی میکرد عینک اشو از روی چشماش برداشت و گفت:

-عینک نمیذاشت قشنگ ببینمت!!

سرشو یکم نزدیک تر آورد و با لبخندی که سعی داشت کنترلش کنه گفت:

-ای جان!!!

دوباره با خنده ادامه داد:

-برگردم؟!

از خجالت داشتم آب میشدم اما خودمو کنترل کردم و پرسیدم:

+برگردی؟! یعنی چی؟!

همونطوری که به به روش نگاه میکرد د لبخند طبق معمول روی لبش بود گفت:

-برگردم پیشت دیگه!!

اومدم چیزی بگم که فوری انگار اتفاقی افتاده باشه زد بغل و فوری گفت:

-پناه من باید برم!!

بعدا زنگ میزنم بهت..

اومدم خداحافظی کنم که منتظر نموند و تماس و قطع کرد!!!

با تعجب به صفحه ی گوشی نگاه کردم و شونه ای بالا انداختم و با خودم گفتم:

+چیشد یعنی؟!

چرا یهو رفت؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت187

بیخیال شونه ای بالا انداختم و با خودم گفتم:

+ولش کن اصلا به من چه…

گوشی کنار تخت گذاشتم و اومدم یه چرتی بزنم که باز زنگ خورد و کیهان بود و فوری جواب دادم:

+سلام،اتفاقی افتاده بود؟؟

کیهان معلوم بود حالش گرفته شد و حتما یه اتفاقی افتاده!!

گرفته پوفی کشید و گفت:

-نه چیزی نشده بود..

درست حسابی خداحافظی نکردم 

زنگ زدم که الان فقط باهات خداحافظی کنم برم به ادامه ی روزم برسم…

لبخندی زدم و گفتم:

+اشکالی نداشت من ناراحت نشدم!!!

تلخندی زد و گفت:

-شما که عزیزی

خب کاری نداری خانوم کوچولو…

+نه به سلامت خداحا…

حرفم تموم نشده بود که در اتاق با شدت باز شد و قیافه ی برزخ پیمان رعشه به جونم انداخت….

از ترس انگار دست و پام فلج شده بود و فقط به پیمان نگاه میکردم!!

کیهان از پشت تلفن گفت:

-پناه؟؟ اتفاقی افتاده؟؟

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت188

فکم از ترس میلرزید...

دعا دعا میکردم تماس و قطع کنه تا پیمان عصبی تر نشده..

نمیدونم چرا دستام توان اینو نداشتن که خودم قطعش کنم و فقط زل زده بودم به روبه روم!!!

پتورو بیشتر دور خودم پیچیدم که پیمان عربده کشید:

-داری چه غلطی میکنی هااا؟!

 نه دیگه ،دعاهام فایده ای نداشت، چیزی که نباید میدید و دید، چیزی که نباید میشنیدم شنید!!!

کیهان هنوز تماس و قطع نکرده بود و مدام نگران اسممو صدا میکرد…

با تردید دست بردم تا قطع کنم گوشیو که پیمان زودتر از من گوشی و برداشت و محکم کوبوند زمین که هر قطعه اش یه گوش افتاد…

دستمو رو سرم گرفتم و جیغ خفه ای کشیدم که اومد نزدیک ترو دستشو دور موهام پیچید و میون دندون های کلید شده غرید:

-خیلی دیگه…

حرفش و نا تموم ول کرد و در ادامه گفت:

-الله اکبر!!!

حس میکردم موهام داره از جاش کنده میشه…

دوستی موهامو سفت نگه داشتم و با گریه گفتم:

+آخ ولم کن، موهام داره کنده میشهههع

بی توجه به من محکم تر به کارش ادامه داد که مامان عصبی اومد تو اتاق و با دیدن وضعیت نامناسب منو پیمان عصبی و گوشی تیکه تیکه شده گفت:

-چه خبرتونه باز مثل موش و گربه افتادید به جون هم؟؟

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت189

روبه من عصبی تر داد زد:

-تو چرا لباس تنت نیست؟؟

همونطور که داشتم گریه میکردم مامان به پیمان توپید و گفت؛

-ول کن موهاشو ببینم…

چه خبرتونه شما؟؟

پیمان دندون قروچه ای کرد و موهام محکم تر کشید و به مامان گفت:

-این دست پروده ی توی دیگه

انقدر وقیحش کردی که تو این وضع داشته با یه بی ناموسی فیس کال میکرده…

مامان چشماش گرد شد و گفت:

-پیمان چی میگه پناه؟؟ آره؟؟

با گریه گفتم:

+بخدا اونطوری که فکر میکنید نیست من فقط…

حرفم تموم نشده بود که پیمان محکم کوبوند تو دهنم که مزه خون و احساس کردم…

از درد جیغی کشیدم که غرید؛

-خفه شو فقط خفه شووو

با اینکه من دیدم همه چیو باز داری کتمان میکنی؟؟

مامان نزدیک تر اومد و دست پیمان و گرفت و گفت:

-ولش کن کندی موهاشو

پیمان موهام و ول کرده و صورتشو نزدیک صورت مامان برد و عصبی گفت:

-نه اینبار دیگه نمیزارم پشتش در بیای

چند قدم جلوتر رفت و ادامه داد:

-اینبار به روش خودم کامل ادبش میکنم…

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت190

راه رفته رو دوباره برگشت و دست مامان و گرفت و محکم کشید و غرید:

-یالا بیرون!!

مامان عصبی داد زد:

-چی داری میگی پیمان این چه طرز حرف زدنه؟؟ مگه من..

حرفش تموم نشده بود که پیمان عصبی تر از قبل داد زد:

-میگم یالا بیا برو بیرون

هم من هم مامان تعجب کرده بودیم، پیمان تو اون ۲۴سال هیچوقت اینطوری با مامان حرف نزده بود…

مامان بهت زده نگاهش میکرد که پیمان میون دندون های کلید شده لب زد:

-من بیغیرت نیستم مامان!!

مامان با دست دیگه اش صورت پیمان و نوازش کرد و سعی کرد آرومش کنه و گفت:

-این چه حرفیه میزنی مامان جان!!

کی گفت تو بیغیرتی؟!

نیم نگاهی به من کرد اخماش تو هم رفت که سرمو پایین انداختم  و باز برگشت سمت پیمان و گفت:

-پناه خریت کرده شاید داشته با دوستش داشته حرف میزده...

حرفش تموم نشد که باز پیمان عصبی شد و داد زد:

-من ۵دقیقه پشت این در کوفتی داشتم صداشو گوش میدادم...

با این حرفش چشمام و با درد بستم و با خودم گفتم:

+خاک تو سرم گند زدم باز...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄׄ(تقدیم به نگاه جذابتون💋💕)