تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

سالیوان من- (چند پارتی ۱۶۱ تا ۱۷۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

اینم طبق قرارمون که قرار بود هر روز از این رمان زیبا پارت داشته باشیم🤌🏻💕

خیلی خیلی قشنگ و جذابه🫀

حتما بخونیدش و منم دعا کنید چون صبح امتحان دارم😂

پس مایل به ادامه؟؛

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت161

از دستش در رفتم و نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم:

+وای کم مونده بود به فنا برمااا!!

بچها همه اکیپی داخل حیاط جمع شده بودن و بعضیا مشغول حرف زدن و بعضیا مشغول خوردن بودن...

با چشم نگاه کلی به اطرافم انداختم ولی خبری از عسل نبود!!

دیگه کم کم داشتم نگرانش میشدم...

کجا رفته یعنی؟!

با دلهره داخل حیاط گشت میزدم تا شاید بتونم پیداش کنم، درحال گشتن بودم که با دیدن یکی از همکلاسیام فوری رفتم سمتشو گفتم:

+نرگس؟! تو عسل و ندیدی؟!

مشغول خوردن لقمه اش بود که با انگشت اشاره کرد چند لحظه ای بمونم و بعد از اینکه غذای داخل دهن اشو قورت داد گفت:

-سلام عشقم 

چرا دیدمش!!

فوری گفتم:

+خب کجا بود؟! پیداش نمیکنم...

-من داشتم با ریحانه قدم میزدم پشت مدرسه تنها نشسته بود نمیدونم هنوز اونجا هست یا نه!!

سری تکون دادم و فوری گفتم:

+مرسی عشقم!!

دیگه منتظر حرف بعدی ازش نموندم و دوییدم سمت پشت مدرسه!!!

با دیدنش قدمام و آروم کردم و نفس نفس رفتم نزدیکش!!!

کوله اشو بغل کرده بود و سرشو گذاشته بود روشو متوجه ی من نشده بود!!!

برای اینکه اذیتش کنم آهسته بهش نزدیک شدم و بعد با صدای بلند گفتم:

+پخخخخخ!!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت162

چندلحظه ای سر جام موندم و هیچ ری اکشنی نشون نداد…

ترسیده دوباره بلند تر داد زدم:

+پخخخخخخ…

باز تکون نخورد و انگار نه انگار، ترسیده خم شدم سمتشو گوشه ی مغنعه اشو گرفتم و گفتم:

+عسلللل؟؟

داشتم از ترس میکردم فکم لرزید و بلند تر داد زدم:

+عسللللللللل؟؟؟

سرشو بلند کردم و با دیدن قیافه ی رنگ و رو رفتش حالم بد شد و ناخوداگاه زدم زیر گریه و گفتم:

+عسل آجی چیشده؟؟ عسل چرا چشماتو بستی؟؟ چرا نگام نمیکنی؟؟

چههه بلاییی سر خودت آوردی احمق؟؟

با آستینم اشک چشمام و پاک کردم و هول شده از جام بلند شدم تا برم به دفتر اطلاع بدم و بیان کمک…

هقی زدم و اومدم برم که با دیدن یه قوطی قرص و تیکه کاغذی که کنارشه فوری دوباره خم شدم و کاغذ و از زمین برداشتم و خط اولشو خوندم:

-این نامه رو برای بهترین و عزیزترین و تنها دوستم پناه مینویسم!!!

شدت اشکام بیشتر شد اما الان فرصت مناسبی برای خوندن ادامه ی نامه نبود…

فوری نامه رو داخل جیبم گذاشتم و دوییدم سمت دفتر!!!

تو طول مسیر فقط دعا میکردم که اتفاقی براش نیفتاده باشه!!!

با حالت التماس زیر لب گفتم:

+خدایا التماست میکنم اتفاقی برای عسل نیفته…

خودت میدونی من جز اون کسی و ندارم!!

تنها همدم منه 

نمیتونم بدون اون این زندگی و تصور کنم!!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت163

میدوییدم و اشکامو که یه لحظه بند نمی اومد و پس میزدم و همه ی بچها با تعجب نگاهم میکردن!!.

بی توجه به همشون به سمت دفتر میرفتم که ریحانه دستمو گرفت و نگه داشت و گفت:

-پناه چیشده؟! چرا گریه میکنی؟؟

دستمو فوری از دستش کشیدم و با هق هق گفتم:

+عسل عسل...

ترسیده نگاهم کرد و گفت:

-عسل چی؟!

دیگه جوابشو ندادم و فوری بدون اینکه در بزنم رفتم داخل دفتر که همه ی معلم ها جمع شده بودن داشتن استراحت میکردن و چایی میخوردن که مدیرمون عصبی اومده بهم چیزی بگه با دیدن قیافه ام نگران گفت:

-چیشده نعمتی چرا گریه میکنی!؟

آب دهنمو قورت دادم و زجه زدم:

+خانوم دوستم...

گریه اجازه نمیداد که حرفمو کامل بزنم و که ناظممون از پشت میزش بلند شد و اومد سمتم و صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت:

-چیشده دخترم؟! دوستت چی؟!

+خانوم عسل خود کشی کرده، پشت مدرسه!!!

فکش لرزید و گفت:

-چی میگی بچه؟! 

هقی زدم و گفتم:

+بخدا خانوم...

پوفی کشید و گفت:

-بریم ببینم کجاست..

حتی معلم ها هم همه پشت سرمون از دفتر اومدن بیرون و با تمام سرعت به سمت جایی که عسل بود میرفتیم و من گریه امونو بریده بود!!!

با التماس رو به ناظممون لب زدم:

+خانوم میشه زودتر زنگ بزنید آمبولانس؟!

تورو خدا...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت164

یکی از معلما فوری گفت:

-خانوم عباسی شما بفرمایید من تماس میگیرم!!!

فوری سری تکون داد و به راهمون ادامه دادیم که به عسل رسیدیم!!!!

همه دور تا دورش جمع شده بودن و پچ پچ میکردن و تنها کسی که داشت میمرد ، داشت زجه میزد ، قلبش داشت پاره پاره میشد من بودم!!

خانوم بهرامی (معلم شیمی)  خم شد و جعبه ی قرص و برداشت و بو کرد و بعد با وحشت گفت:

-این قرص ب‌رنجه!!

ریخته تو جعبه ی قرص مولتی ویتامین که کسی شک نکنه!!!

با تاسف نگاهی به خانوم عباسی انداخت و ادامه داد:

-فکر نکنم امیدی...

حرفشو قطع کردم هق زدم و داد زدم:

-خوب میشههههه زنده میمونههههه

عسل رنگش شده بود گچ دیوار و از دهنش کف می اومد بیرون!!

رفتم سمتشو سرشو بغل کردم و گفتم:

+مگه نه عسلللل؟! 

عسل تو اینکارو نمیکنی!! تو منو تنها نمیزاری مگه نه؟!  تورو خدا نری!! نری من تنها شم....

گریه میکردم و صورت عسل و نوازش میکردم که خانوم عباسی بلند شد و روبه بقیه دانش آموزا داد زد:

-برید سر کلاساتون خلوت کنید اینجارو...

روبه معلم ها با احترام گفت:

-همکاری محترم لطفا شماهم برید سر کلاساتون!!!

همگی سری تکون دادن و با اردحام ازمون دور شدن که خانوم عباسی نزدیکم شد و بوسه ای رو سرم زد و گفت:

-گریه نکن فداتشم درست میشه!!!

نمیدونم چرا ولی شدت گریه هام بیشتر شد سرم و خم کردم و گذاشتم روی صورت عسل و بیصدا اشک میریختم....

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت165

نفهمیدم چقدر زمان گذشت که با شنیدن صدای امبولانس سرمو بلند کردم…

چند نفر اومدن به سمتمونو دونفرشون علائم حیاطی عسل و بررسی میکردن…

قیافه ی نگرانشون بهم هشدار خطر میداد، بعد از چند دقیقه عسل و روی تخت گذاشتن و به سمت امبولانس بردن!!!

انگار اشک چشمام خشک شده بود و دیگه توان گریه نداشتم اما قلبم بدجور درد میکرد!!!

مدیرمون(خانوم طلوعی) چادرشو رو سرش فیکس کرد و اومد سوار آمبولانس بشه که بلند داد زدم:

+منم میامممم!!!

خانوم مدیر با اعصبانیت داد زد:

-کجا میای برو سر کلاست ببینم!!!

دوباره اشکم در اومد و با زجه گفتم:

+خانوم التماست میکنم تورو قران بزار بیام!!!

عصبی گفت:

-میگم نه، یالا برو سر کلاست…

دوباره شروع کردم به التماس و خواهش که مسئول آمبولانس گفت:

-اجازه بدید بیاد…

حال بیمار مساعد نیست باید سری بریم بیمارستان…۰

پوفی کشید و رو به من گفت:

-بیا بالا زود!!!

رفتم داخل آمبولانس و کنار عسل نشستم دستشو گرفتم و توی دلم ذکر میگفتم و برای سلامتیش دعا میکردم!!

دو نفر مدام بالا سرش بودن و هی علائم هاشو چک میکردن!!

با صدای لرزون از یکیشون پرسیدم:

+حالش خوب میشه؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت166

آه پر از حسرتی کشید و گفت:

-به امید خدا!!

نمیدونم چرا حس میکردم دارن بهم دروغ میگن، قیافه هاشون ، رفتارشون همه چیز بهم حس بدی میداد...

حس میکردم همه چی تموم شده...

سرمو پایین انداختم و مشغول گریه کردن بودم که گوشیم توی جیب مانتوم ویبره خورد...

انقدر حالم بد بود که اصلا اهمیت ندادم نوتیف از سمت کیه و حتی در نیاوردم نگاش کنم، نه از اینکه از مدیرمون میترسم نه از اینکه حالم خوب نبود!!!

اشکام قطره قطره روی زمین میچکید!!!

دماغمو بالا کشیدم و سرم و بلند کردم و به قیافه ی عسل نگاه کردم و تو دلم گفتم: اگه اتفاقی واست بیفته بخدا اون نامادریتو و پسر بیشرفشو بی آبرو میکنم!!!

تو همین فکرا بودم که مدیرمون دستمال کاغذی سمتم گرفت و گفت:

-بیا دخترم اشکاتو پاک کن، انشاالله اتفاقی نمیفته واسش!!!

دستمال و از دستش گرفتم و تشکری زیر لب کردم که امبولانس وایساد و در باز شد و فوری از ما خواستن تا بیایم پایین!!!

عسل و سریع آوردن پایین و به داخل بیمارستان منتقل کردن و بستریش کردن!!!

همراه خانوم بهرامی تو راهروی بیمارستان روی صندلی انتظار نشسته بودیم که یکی از پرستارا داخل راهرو بلند گفت:

-همراه بیمار عسل صادقی؟!

فوری از جامون بلند شدیم و مدیرمون قبل من گفت:

-بله؟!

پرستار سری تکون داد و گفت:

-همراه من بیاین!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت167

پشتش حرکت کردیم به صندوق که رسیدیم تا برای  عسل پرونده سازی کنیم یهو یکی از دکتر ها صدام کرد:

-دخترم یه لحظه!!!

برگشتم سمتشو گفتم:

+بامنید؟!

با سر اشاره کرد که برم سمتش، با خانوم بهرامی رفتم سمتش و زیر لب سلامی کردم که جوابمو داد و گفت:

-خانواده ی خانوم عسل صادقی در جریان هستند؟!

از بغض فکم لرزید،خانواده؟؟ کدوم خانواده؟ عسل بچم جز من کسیو نداشت!!

قطره اشکی از گوشه ی چشمام چکید و لب زدم:

+نه خبر ندارن!!!

سری تکون داد و گفت:

-باشه دخترم شما برو زنگ بزن به خانوادشون خبر بده منم چند کلمه با مدیرتون حرف بزنم!!!

چشمی گفتم و حواسم نبود و یهو گوشیمو از جیبم در آوردم که خانوم بهرامی با تعجب نگاهم کرد و گفت:

-یاوری؟! گوشی؟!

کلافه گفتم:

+خانوم غلط کردم از فردا نمیارم بخدا ببخشید الان….

پوفی کشید و حرفمو قطع کرد و گفت:

-الان وقت این حرفا نیست، برو زنگ بزن!!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت168

سری تکون دادم و فوری ازشون دور شدم!!!

از یه طرفی برام سوال پیش اومده بود که آقای دکتر چی میخواد به مدیرمون بگه ولی از طرف دیگه هم الان واجب بود که برم و زنگ بزنم تا یکی از خانواده عسل برای پرونده سازی بیان!!!

رفتم داخل حیاط و روی یکی از نیمکتها نشستم!!!

از اونجایی که شماره ی هیچ کدوم از اعضای خانواده عسل رو نداشتم پس تصمیم گرفتم به مامانم زنگ بزنم و اون بره خبرشون کنه!!!

دستام از استرس و ناراحتی می لرزیدن با هزار زحمت شماره مامانمو گرفتم که روی دومین بوق جواب داد:

- جانم پناه؟!

باز تو توی مدرسه گوشی روشن کردی؟!

مگه نگفتی فقط در مواقع ضروری...

نذاشتم حرفش تموم شد که با صدای لرزون لب زدم:

+مامان؟!

با دیدن صدای گرفته و لرزونم مامان مکثی کرد و آروم گفت:

- پنا مادر چیزی شده؟!

دیگه نتونستم جلوی گریمو بگیرم و محکم زدم زیر گریه که مامان ترسیده و با وحشت گفت:

- پناه چی شده؟!

چرا داری گریه می کنی؟!

چه خبره اونجا؟! چرا صدای آمبولانس میاد؟! بیمارستانی؟!

با گریه جوری که نمیتونستم درست حرفمو بیان کنم گفتم:

+ مامان عسل... مامان...

مامان که دیگه واقعا عصبی شده بود داد زد:

- عسل چی؟! چی شده پناه؟!

عین آدم حرف بزن!!!

هقی زدم و گفتم:

+ عسل خودکشی کرده!!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت169

مامان مکثی کرد و بعدش با صدایی که از ترس می لرزید گفت:

- چی؟! خودکشی؟!

چجوری خودکشی کرده؟!

کجا خودکشی کرده؟!

با هق هق گفتم:

+ قرص خورده همون زنگ اول خبری از عسل نبود دنبالش گشتم و توی حیاط مدرسه پیداش کردیم که با یه قوطی قرص کنارش خودکشی کرده بود!!!

مامان ترسیده گفت:

- الان کجایی؟!

کدوم بیمارستانی چرا زودتر به من زنگ نزدی؟!

آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

-مامان فعلا باید واسش پرونده سازی کنند

باید معدش شستشو داده بشه تا هر چیزی که خورده اثر نکنه فعلا 

مکثی کردم و گفتم :

+یه کاری انجام بده!!!

مامان هراسون گفت:

-چیکار کنم؟؟

+من شماره هیچ کدوم از خانواده عسل رو ندارم میتونی بری حجره باباشو بهش خبر بدی بیان اینجا تا واسش پرونده سازی کنه؟!

مامان فوری با صدای بلند گفت:

- آره آره الان میرم....

هر خبری شد بهم زنگ بزن آدرس بیمارستانم واسم پیامک کن

چشمی گفتم و گوشی رو قطع کردم....

اینقدر حالم بد بود که اصلا هیچ کاری از دستم بر نمیومد...

سرمو انداختم پایین و شروع کردم به گریه کردن تو همین فکرا بودم که دوباره صدای نوتیف گوشیم بلند شد با فکر این که تبلیغات باز واکنشی نشون ندادم و همونجوری گریه می کردم ....

بعد از این یه مدتی که آروم شدم تصمیم گرفتم برم داخل بیمارستان تا کنار مدیرمون باشم و منتظر بمونم تا پدر عسل بیاد....

همین حینی که می خواستم از جام بلند شم  صفحه گوشیمو روشن کردم و قفلشو باز کردم اومدم که بذارمش روی زنگ تا هر وقت زنگ خورد بشنوم که با دیدن پیام کیهان چشمام از تعجب گرد شد

  پوفی کشیدم و با خودم گفتم:

+ این چی میگه الان این وسط.؟؟

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت170

نمیدونم چرا خوشحال نشده بودم ذوق نکرده بودم ، البته طبیعی بود چون وضعیتت عسل الان برام مهم بوده!!!

کلافه پیامشو باز کردم:

-که من باعث شدم دیر برسی آره وروجک؟؟

بی تفاوت از کنار پیامش گذشتم و صفحه گوشی و خاموش کردم و اومدم برم داخل بیمارستان که یهو یاد نامه ی عسل افتادم!!!

رفتم پشت شمشاد ها نشستم تا کسی منو نبینه!!

نامه رو از جیبم در آوردم و شروع کردم به خوندن:

این نامه رو برای بهترین و عزیزترین و تنها دوستم پناه مینویسم!!!

عشق من پناهه خوشگلم، میدونم که تو رفاقتمون اونجوری که باید نبودم!!

اندازه ی جونم دوست داشتم ولی خیلی اذیتت کردم!!!

الان که این نامه رو میخونی من دیگه نیستم!!

میدونم که الان تو دلت بهم فحش میدی که دارم مزخرف میگم ولی نه چون تا منو به بیمارستان برسونید خیلی دیر میشه!!!

یه چیز دیگه بهت بگم، بعد من نشینی عین این اسکلا گریه کنیا…

به این فکر کن که من واقعا راحت میشم٫چون زندگی کردن با اون خانواده واسه من بدتر از مردن نیست!!!

خودتم میدونی که دوست داشتنی ترین آدم زندگیم بودی!!

فقط این جمله رو از طرف من به بابام بگو:

-بابا جون کاش نصف بچهای زنت دوستم داشتی، شاید اونموقع یه دلیل واسه زندگی کردن داشتم، حالا که من نیستم راحت تر زندگی کنید، چون کسی نیست مزاحمتون بشه!!

“عسل”

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

(ولی کم کم داره هیجانی میشه ها👀

دوستان بعد از خواندن این بخش از رمان تشریف بیارید مای ناول که اونجا ی رمان توپ براتون گذاشتم❤️‍🔥)