سالیوان من- (چند پارتی ۱۵۱ تا ۱۶۰)
اینم از رمان پر مخاطبمون 💘
خب دوستان،راستش ی تصمیمی گرفتم؛
چون این رمان خیلی طرفدار پیدا کرده و هممون دوستش داریم از این به بعد هر شب پنج الا ده پارت ازش میزارم و تا جایی که بتونم سعی میکنم که زود به زود بزارمش موافقید؟🤌🏻❤️🔥
نظرتون رو بگید و حتما بخونیدش💘
پس مایل به ادامه؟؛

#سالیوانمن🧸✨
#پارت151
از استرس زیاد هی با انگشتای دستم بازی میکردم که در باز شد آقای کاظمی با تشر گفت:
-کجا بودید شما؟!
چرا انقدر دیر رسیدین؟!
معلم ها همه رفتن سر کلاس...
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
+ببخشید مشکلی پیش اومد واسمون!
میتونیم بیایم داخل؟!
آقای کاظمی سری از تاسف تکون داد و گفت:
-بیاید تو!!
همراه عسل رفتم تو حیاط مدرسه و خواستیم بریم داخل که آقای کاظمی مخالفت کرد و گفت:
-همینحا بمونید اول برم از خانوم عباسی اجازه بگیرم!!
آقای کاظمی رفت و ما داخل حیاط منتظر بودیم که عسل گفت:
-وای دهنمون سرویسه پناه!
گفتم بیا امروز و نریم مدرسها...
+وای عسل بس کن!!
چی میخواد بشه حالا انقدر ترسیدی...
-تو پشتت به کیهان بنده ، من چی؟!
اگه زنگبزنه به بابام امشب سند مرگمو امضا میکنه!!!
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
+من پشتم به چیه کیهان گرمه؟!
چرا چرت و پرت میگی...
نگاهشو ازم گرفت و گفت:
-خلاصه...
ندیدی پسره چطوری نگاهت میکرد؟!
بهت زده گفتم:
+چی میگی عسل؟!
چطوری نگام میکرد؟!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت152
چشم غره ای واسش رفتم که گفت:
-نمیدونم ولی یه طوری نگات میکرد قشنگ جز به جز صورتتو بررسی میکرد…
یعنی تو نفهمیدی؟؟
پوفی کشیدم و گفتم:
+ولم کن تورو خدا…
عسل اومد چیزی بگه که صدای آقای کاظمی از دور حرفشو ناتموم گذاشت:
-شما دوتا، زود باشید بیاید!!
عسل که روی زمین نشسته بود از جاش بلند شد و خاک مانتوشو تکون داد و همزمان گفت:
-وای بدبخت شدیم!!!
آقای کاظمی توی راهرو منتظر ما وایساده بود که به محض دیدنمون گفت:
-برید دفتر خانوم عباسی کارتون داره!!
سری تکون دادم و تقه ای به در دفتر زدم و بعد از اجازه ی ورود٫ با عسل رفتیم داخل!!!
مادر کیهان یا همون خانوم عباسی روی میز نشسته بود و مشغول کار کردن با سیستم بود و بدون نگاه کردن به ما گفت:
-تا الان کجا بودید؟!
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
+ببخشید خانوم یه مشکلی تومسیر برامون پیش اومد…
حرفمو قطع کرد و گفت:
-چه مشکلی؟!
وای به اینجاش فکر نکرده بودم، الان چی جوابشو بدم؟!
بگم چه مشکلی پیش اومده بود واسمون که ضایع نباشه؟!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت153
به لکنت افتادم و گفتم:
+اممم چیزه...
خارشی به سرم دادم و در ادامه گفتم:
+عهههه، میدونید چیز شد...
خانوم عباسی با عصبانیت گفت:
-چته؟! چرا اهم اوهم میکنی؟!
به حالت زار گفتم:
+خانوم ببخشید دیگه تکرار نمیشه، دیگه دیر نمیایم قول میدم!!
عینکشو از رو چشماش در آورد و روی میز گذاشت و گفت:
-اشکال نداره!!
همزمان با عسل خوشحال بهم نگاه کردیم که ادامه داد:
-برید خونه فردا با اولیا بیاید!!!
نگران نگاهمو از عسل گرفتم و با التماس گفتم:
+خانوم تورو خدا اولیا چرا؟!
بی توجه بهم گفت:
-برید سریع!!
+خانوم تورو خدا...
من که معذرت خواهی کردم گفتم مشکل پیش اومده بود!!
سوالی نگاهم کرد و گفت:
-خب منم پرسیدم مشکل چی بوده؟!
اومدم چیزی بگم که عسل از کنترل خارج شد و گفت:
-مشکل پسرتون بود خانوم!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت154
با چشمای گرد شده به عسل نگاه کردم که خیلی خونسرد به روبه روش نگاه میکرد که خانوم عباسی از پشت میزش بیرون اومد و گفت:
-چی؟!پسر من؟!
عسل سری تکون داد و گفت:
-بله پسر شما!!!
نیشگونی از پهلوی عسل گرفتم و خنده ی مسخره ای کردم و گفتم:
+هیچی نیست خانوم،داره مسخره بازی در میاره!!!
خانوم عباسی اخماش بیشتر توهم رفت و رو به من گفت:
-تو ساکت باش ببینم!!
نزدیک عسل شد و چونه اشو تو دستاش گرفت و گفت:
-پسر من؟!
عسل اومد چیزی بگه که با تشر گفتم:
+عسللللل؟!
عسل نیم نگاهی به من انداخت و بی توجه گفت:
-آره خانوم پسر شما، آقا کیهان تو مسیر...
حرفشو قطع کردم و گفتم:
+خانوم ول کنید اینو توهم زده، اصلا پسر شما کیه ما نمیشناسیم!!!
خانوم عباسی پوفی کشید و داد زد:
-نعمتی مگه نمیگم ساکت؟!
سرمو پایین انداختم و گفتم:
+ببخشید خانوم!!!
خانوم عباسی به سمت میزش رفت و گفت:
-نه از شما چیزی در نمیاد...
تلفن و برداشت و گفت:
-از خود کیهان میپرسم!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت155
رفتم جلو و نزدیک میز گفتم:
+خانوم، عسل یه چی گفته شما چرا باور کردید؟!
تلفن و روی گوشش گذاشت انگشت اشاره اشو روی دماغش گذاشت و گفت:
-هیس!!!
برگشت تهدید وار به عسل نگاه کردم که با شنیدن صدای خانوم عباسی دوباره نگاهم سمتش چرخید:
-سلام مامان جان خوبی؟!
خانوم عباسی صداشو آروم تر کرد و به من اشاره کرد دور تر وایسام!!
سری تکون دادم و رفتم کنار عسل و آروم بهش گفتم:
+این چه کاری بود کردی آخه؟! آبروم رفت!!
عسل ریلکس برگشت سمتمونو گفت:
-پناه من نمیتونستم بخاطر آبروی تو با زندگیم بازی کنم!!
نگاهشو ازم گرفت و با یه بغض خاصی که ته صداش بود ادامه داد:
-من اگه بابام می اومد مدرسه شانس درس خوندم ده درصد میشد!!
آهی کشیدم و با خودم گفتم: راستم میگفت، من نباید خودخواه باشم و فقط به خودم فکر میکردم...
شرایط زندگی عسل با من فرق داره!!
ولی بدبخت شدم الان کیهان میگه چقدر اینا بی جنبه ان فوری رفتن به مامانم گفتن!!
وای چقدر حرکت بدی زدیم،لعنت بهت عسل!!
تو همین فکرا بودم که خانوم عباسی گفت:
-کیهان مادر تو دختری به اسم عسل میشناسی؟!
همونطوری زل زده بودم به قیافه اش که ابروهاشو بالا انداخت و بلند گفت:
-آهاااا که اینطور!!
اونوقت پناه چی میشناسی؟!
نمیدونم کیهان پشت گوشی چی گفت که تو یه لحظه قیافه ی ناظممون کاملا خنثی شد و زل زد به من!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت156
همینطوری عین بز زل زده بودم بهش و کنجکاو بودم که کیهان چی داره به مامانش میگه!!!
مکالمه اشون یکم طولانی شده بود و تو این مدت خانوم عباسی چشم از من برنداشته بود!!!
نیم نگاهی به عسل کردم و با اشاره بهش فهموندم که دارن چیا میگن؟! که عسل گیج تر از من شونه ای بالا انداخت...
بلاخره بعد از کلی انتظار خانوم عباسی بلند گفت:
-آها...
دوباره نگاهم سمتش چرخید و مثل میت ها نگاهش میکردم که دستشو جلوی دهنش گرفت و آروم جوری که سخت میشد صداش و شنید با حرص گفت:
-بیام خونه یه صحبت مفصل باید داشته باشیم فعلا خداحافظ!!!
بعد از خداحافظی چنان تلفن و سر جاش کوبوند که چشمام از ترس بسته شد...
آب دهنمو قورت دادم که عصبی گفت:
-اینبار میبخشمتون!!
دفعه ی بعد بخواد تکرار شه کلا اخراج میشید!!
فهمیدید؟!
منو عسل همزمان باهم گفتیم:
+بله خانوم، مرسی ازتون!!!
عسل لبخند پیروزمندانه ای زد و منم راستش خوشحال شده بودم و تنها چیزی که فکرمو مشغول کرده بود این بود که کیهان چیا به مامانش گفته بود!!!
تشکری زیر لب کردیم و اومدیم از دفتر بریم بیرون که خانوم عباسی خطاب به من گفت:
-تو نه!!!
تو وایسا کارت دارم...
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت157
آب دهنمو قورت دادم و راه رفته رو برگشتم!!
عسل هنوز کنار در وایساده بود که خانوم عباسی با تشر بهش گفت:
-تو چرا وایسادی؟؟ مگه نمیگم برو سر کلاست…
عسل بدون مکث چشمی گفت و فوری از دفتر
رفت بیرون!!!
سرم پایین بود و استرس سر تا پامو در بر گرفته بود، چند لحظه تو سکوت گذشت که خانوم عباسی گفت:
-تعریف کن!!
سرمو بالا آوردم و سوالی نگاهش کردم و گفتم:
+چیو خانوم؟!
رفت پشت میزش نشست و به منم اشاره کرد که روی صندلی بشینم...
سری تکون دادم و نشستم که گفت:
-نگفتی...
گنگ لب زدم:
+چیو بگم خانوم؟!
از چی حرف میزنید؟!
-کیهان و از کجا میشناسی؟!
اومدم حرف بزنم که دوباره خودش ادامه داد:
-فقط من همه چیو میدونم، سعی نکن کتمان کنی!!!
وای خدایا یعنی کیهان چی به مادرش گفته؟! وای آبروم رفت...
الان من چی باید بگم؟! راستشو بگم یا یه چی از خودم در بیارم؟!
به یه نقطه ی نا معلوم خیره شده بودم و داشتم فکر میکردم که با صداش رشته ی افکارم پاره شد:
-گوشم با شماست...
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت158
آب دهنمو قورت دادم و اومدم چیزی بگم که در دفتر با شدت باز شد و یکی از دانش آموزو با ترس و نفس نفس زنان اومد داخل!!!
جفتمون با نگرانی از جامون بلند شدیم که خانوم عباسی عصبی گفت:
-چه خبره؟ اینجا طویله اس که سرتو میندازی میای پایین؟؟
دختره که نمیتونستم اسمش چیه نفس عمیقی کشید و گفت:
-خ خ خانوم…
بین صحبتش نفس گرفت و ادامه داد:
-خانوم جمشیدی تو حیاط رگ دستشو زده، خانوم حالش بده داره کلی خون ازش میره!!!
خانوم عباسی پوفی کشید و به سمت در خروجی رفت و همزمان گفت:
-آخر من سر شما دغ مرگ میشم!!!
آخر من نفهمیدم این پسرا چی دارن که شما اینطوری روانی میشید…
دختره و خانوم عباسی از دفتررفتن بیرون که فورا فرصت و غنیمت شمردم و رفتم بیرون…
صدای جیغ و داد بچها فضای راهرو پر کرده بود، همه دور اون دختره جمع شده بودن و خانوم عباسی ام داشت با اعصبانیت سرش داد میزد و دلیل کارشو میپرسید…
یکم جلوتر رفتم و با دیدن دستای دختره فوری با اکراه نگاهمو ازش گرفتم و صحنه رو ترک کردم،واقعا چطوری میتونن این بلا و سر خودشون بیارن؟؟
پوفی کشیدم و به سمت کلاس حرکت کردم، الان نمیدونستم بخاطر دختره ناراحت باشم یا بخاطر اینکه تونستم از دست سوالای خانوم عباسی در برم خوشحال باشم….
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت159
پله ها رو آرو آروم بالا میرفتم و به خیلی چیزا فکر میکردم…
وسطای راه بودم که یهو سر جام وایسادم و با خودم گفتم:
+چرا خانوم عباسی اسم شناسنامه ی منو به کیهان نگفت؟!
وای خدا اگه زهرا میگفت کیهانم صدرصد نمیشناخت و انقدر مشکلم واسم پیش نمی اومد…
پوفی کشیدم و با خودم گفتم:
-الکی ناظم نشده، زرنگه میدونی چطوری حرف بکشه…
آهی کشیدم و پشت در کلاس وایسادم و دست بردم که در بزنم و برم سر کلاس که زنگ تفریح خورد و من همونطوری تو همون حالت موندم و تکون نخوردم که در باز شد و معلممون با دیدن من تک خنده ای کرد و گفت:
-بسم الله حالت خوبه نعمتی؟؟
دستت چرا اینطوری مونده؟؟
فوری دستمو آوردم پایین و لبخندی زدم و گفتم:
+اوممم هیچی نیس خانوم ببخشید!!!
سری تکون داد و گفت:
-اگه اجازه بدی من رد بشم!!!
فوری از جلوی در رفتم کنارو ببخشیدی زیر لب گفتم و به گوشه وایسادم…
بچها همه یکی یکی پشت سر معلممون از کلاس خارج شدن و خبری از عسل نبود!!
بعد از اینکه مسیر خلوت شد رفتم داخل کلاس تا ببینم عسل کجاست؟!
کلاس خالی بود و فقط دوتا از بچها میز آخر نشسته بودن و داشتن با گوشیشون کار میکردن...
گنگ به اطرافم نگاه کردم، پس عسل کجاست؟!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت160
برگشتم سمت بچها و گفتم:
+شما عسل ندیدین؟!
مهدیه سرشو از گوشی در آورد و گفت:
-عه یاوری تویی؟!
نه ندیدیم مگه امروز اومده؟!
گنگ لب زدم:
+یعنی سر کلاس نیومد؟!
یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:
-نه نیومد، بهرامی غیبت زد واسش!!!
بدون اینکه چیزی بگم فقط به تکون دادم سر اکتفا کردم و از کلاس زدم بیرون!!!
توی راهروی مدرسه میدوییدم تا خودمو به حیاط برسونم و دنبال عسل بگردم که با شنیدن صدای خانوم عباسی از ترس خوف کردم و سر جام وایسادم:
-یاوری؟!
آب دهنمو قورت دادم و برگشتم سمتشو گفتم:
+سلام بله خانوم؟!
یه تای ابروشو بالا داد و نگاهم کرد و گفت:
-یادم نرفته هنوز جوابمو ندادی!!!
الکی تظاهر کردم که تو فشار دستشوییم و به خودم پیچیدم و گفتم:
+خانوم الان وضعیت بده!!
برم بیام بهتون توضیح میدم...
دیگه منتظر حرف بعدیش نموندم و دوییدم سمت حیاط که داد زد:
-آره منم که گوشام درازه!!!
بلند تر داد زد که صداش تا داخل حیاط اومد و گفت:
-دختره ی چموش!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
(بریم برای ادامه؟👀)