سالیوان من- (چند پارتی ۱۴۱ تا ۱۵۰)
اینم از این رمان قشنگم(به درخواست های مکرر شما)😂💕
خب خب
نمیخوام زیاد تایپ کنم فقط امیدوارم بخونیدشو نهایت لذتو ازش ببرید🤌🏻🫀
پس مایل به ادامه؟؛

#سالیوانمن🧸✨
#پارت141
بعد از رفتن مامانم با کلافگی از جام بلند شدم تخت و مرتب کردم و قبل اینکه برم به دست و صورتمو بشورم طبق معمول گوشیم و چک کردم که با دیدن پیام کیهان خواب از سرم پرید:
-سلام صبح بخیر!!
با اینکه چیز خاصی نبود ولی اصلا انتظارشو نداشتم...
لبخندی زدم و نوشتم:
+سلام صبح شما هم بخیر!!
گوشی و بغل کردم و نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم تا پر انرژی صبحم و آغاز کنم!!
بعد از اینکه دست و صورتم و شستم و لباسمو پوشیدم رفتم سر میز و با مامان مشغول خوردن صبحونه شدیم!!
تو این تایم کل فکر من پیش کیهان بود و با اینکه حرف خاصی نزده بودیم ولی همون چندتا جمله رو هی با خودم مرور میکردم که لبخند میزدم!!!
زنگ در که به صدا در اومد فهمیدم عسل اومده و باز صبحونه خوردنم نصفه مونده!!
آخرین لقمه رو خوردم و از جام بلند شدم و با دهن پر از مامان خدا حافظی کردم و انگار مامان هم امروز با بقیه روزا فرق میکرد چون هیچ اصراری برای خوردن کامل صبحونه نکرد و فقط باهام خداحافظی کرد...
در حیاط و باز کردم و دوباره با دیدن قیافه ی درهم عسل زدم زیر خنده و گفتم:
+باز چیه کشتی هات غرق شدن؟!
عسل چشم غره ای واسم رفت و گفت:
-اول صبحی باهام بحث نکن که همون کشتی و میکنم توت...
نمیتونی دیر نکنی نه؟!
با خنده دستمو به نشونه ی تسلیم بالا بردم و گفتم:
+هرچی تو میگی درسته قبول دارم ببخشید!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت142
کلافه سری تکون داد و باهم دیگه به سمت مدرسه حرکت کردیم!!
عسل امروز کلا حالش خوب نبود و فکر کنم بازم تو خونه واسش مشکل پیش اومده بود!!
دستشو گرفتم و گفتم:
+عسل خوبی؟!
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
-آره خوبم!!
+خوب بنظر نمیای ولی...
انگار منتظر همین حرف بود که بزنه زیر گریه!!!
نگران دستمو دور صورتش قاب کردم و گفتم:
+عسلی؟! چیشده آجی؟!
چشماشو با درد بست و هق زد:
-خسته شدم دیگه پناه!!
پوفی کشیدم و گفتم:
+باز مادرت؟!
سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت:
-اصلا انگار تو اون خونه اضافه م ، بابام انگار من دخترش نیستم ، کل توجه و علاقه اش واسه نگاره دختری که حتی از خودش نیست و دختر نسرینه!!!
بین اشکاش حرصی خندید و گفت:
-البته جرئت نداره به اون توجه نکنه، خلاصه دختر زنشه!!
میدونی الان بیشتر حالم واسه چی بده؟!
با دیدن حالش قلبم درد گرفت و گفتم:
+چرا دورت بگردم؟!
آه عمیقی کشیدم و گفت:
-نریمان(پسرنامادریش) قراره بیاد با ما زندگی کنه!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت143
با شناختی که از نریمان داشتم با ترس داد زدم:
+چییییی؟!
عسل اشکاشو با آستین تند تند پاک کرد و الکی خنده ای کرد و گفت:
-ول کن اینارو بریم مدرسه دیر شداااا!!
دست عسل و کشیدم و گفتم:
+وایسا ببینم!!
یعنی چی قراره دوباره برگرده باشما؟!
مگه بخاطر اتفاقای قبل بابات نگفته بود دیگه نباید پاشو بزاره تو خونتون!!!
مگه واسش خونههه نگرفته بودنننن؟!
عسل پوزخندی زد و گفت:
-حرفا میزنیا پناه!!
مگه بابام میتونه رو حرف نسرین حرف بزنه؟!
نریمانم پسر اونه، وقتی نسرین بگه باید تو این خونه زندگی کنه یعنی باید بکنه!!
حتی شده بابام منو از خونه میندازه بیرون ولی رد حرف نسرین جرئت نداره حرف بزنه!!
پوفی کشیدم و گفتم:
+میخوای با مامانم حرف بزنم بیای یه مدت خونه ی ما؟!
-وای پناه یعنی یه جوری حرف میزنی که انگار اصلا خانواده ی منو نمیشناسی!!!
+چی بگم؟!
فقط نمیتونم بی تفاوت باشم!!!
لبخندی زد و دستم و گرفت و گفت:
-نگران نباش خله!!
خواهرتو دست کم گرفتی؟!
پوست کلفت تر از این حرفام ، آخرش مرگه دیگه!!!
بغض کرده گفتم:
+خدا نکنه!!
با خنده گفت:
-باشه!!
حالا تو تعریف کن ببینم، چه خبر از آقا خوشتیپه؟!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت144
آهی کشیدم و گفتم:
+الان موضوع من چه اهمیت داره؟! وقتی تو...
حرفم و قطع کرد و با خنده گفت:
-بابا ول کن پناه، واقعا واسم اهمیت نداره!!
اینبار بخواد بهم تعرض کنه باور کن یه دقیقه ام تو اون خونه نمیمونم!!!
پوفی کشیدم و گفتم:
+چی بگم والا
-تعریف کن دیگه از کیهان چه خبر؟!
بااینکه حوصله نداشتم اما شروع کردم به تعریف کردم جز به جز ماجرا
عسل خوشحال نگاهم میکرد و بعد از اینکه حرفم تموم شد گفت:
- ای ای ای بلاخره توام افتادی تو دام عشق!!!
سری تکون دادم و گفتم:
+میدونی عسل نمیدونم چه حسی بهش دارم ، اصلا نمیدونم عشقه یا نه!!
با اینکه مدت زیادی نمیشناسمش ولی وقتی باهاش حرف میزنم ، وقتی بهم پیام میده حالم خوب میشه...
یه حس عجیبی نسبت بهش دارم جوری که تا الان به هیچکس نداشتم!!
حس میکنم خیلی وقته که میشناسمش!!!
آب دهنمو قورت دادم و ادامه دادم:
+راستش دوسش دارم...
خیلی زیاد!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت145
عسل لبخندی زد و گفت:
-میفهمم دیگه عاشق شدی رفت!!
+هعی چی بگم!!
اولین تجربه امه نمیدونم اسمش چیه...
خندون ادامه دادم:
+حالا چیزه صبح بلند شدم دیدم بهم صبح بخیر گفته!!
عسل مشتاق گفت:
-خب تو چی گفتی؟! جوابشو دادی دیگه؟!
+آره دادم!!
-آفرین، گوشیتو آوردی؟!
+آره آوردم که اگه پیام داد جوابشو بدم!!
عسل تک خنده ای کرد و گفت:
-اهوع ، باشه یه بار بی جواب نزاری داشمونو!!!
با خنده گفتم:
+نه نه خیالت راحت!!!
نزدیک مدرسه بودیم و من سرم پایین بود و داشتم به کتونی هام نگاه میکردم و راه میرفتم که یهو عسل با آرنج کوبوند تو پهلوم و گفت:
-پناه اونجارو
بادرد رو به بهش گفتم:
+داغونم کردی چته دیوونه؟!
عسل چیزی نگفت و فقط به رو به روش خیره مونده بود که رد نگاهشو گرفتم و به ناظممون رسیدم که داشت از ماشین کیهان پیاده میشد!!!
دست عسل و کشیدم و گفتم:
+وای تورو خدا بیا اینور مارو نبینه!!!
-چرا چی میشه ببینه حالا ، بیا بریم بچه بازی در نیار
یه سلامی هم بهش بکن!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت146
محکم تر دست عسل و کشیدم و گفتم:
+نه تورو خدا ، دلم نمیخواد بدونه اینجا مدرسه میرم!!
عسل اومد چیزی بگه که ماشین کیهان دور زد که تند تند دست عسل و کشیدم و گفتم:
+بدو بدو بیا بریم داخل سوپرمارکت تا کیهان بره!!!
-پناهههه ، این کارا چیه!!
همونطوری که دستشو میکشیدم و به سمت مغازه میرفتیم گفتم:
+مرگ من!!
عسل پوفی کشید و باهم دیگه وارد مغازه شدیم، که خونسردیمو حفظ کردم و گفتم:
+سلام خسته نباشید!!
مغازه دار که یه مرد میانسال بود با مهربونی گفت:
-سلام دخترم ، جان؟! در خدمتم
نمیدونستم چی میخوام بهت زده نگاهی به وسایلای مغازه انداختم و باز نمیدونستم چی میخوام که رو به عسل گفتم:
+عسل چی میخواستی؟! بگو دیگه!!!
عسل با قیافه ی هول شدم به زور لبخندشو کنترل کرد و گفت:
-یه آب معدنی کوچیک لطف میکنید!!
فروشنده که متوجه ی هول شدنم شده بود با خنده گفت:
-چشم حتما
چیز دیگه ای لازم ندارید؟!
عسل نگاهی به اطرافش کرد و گفت:
-نه ممنون همین!!
عسل آب معدنی و حساب کرد و با تشکر از فروشنده اومدیم بریم بیرون که یهو با صدای آشنایی هم من هم عسل عین میخ تو جامون فرو رفتیم:
-سلام ، یه بسته مارلبُرو لطف میکنید
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت147
فروشنده رو بهش گفت:
-بله چشم!!
منو عسل همونطوری عین اسکلا پشت به کیهان وایساده بودیم که فروشنده بهت زده نگاهمون کرد و گفت:
-خانوما شما چیزی لازم دارید؟!
چاره ای نداشتیم دیگه در هر صورت کیهان مارو میدید پس بهتر بود بیشتر از این ضایع بازی در نیارم...
خنده مسخره ای زدم و اومدم چیزی بگم که کیهان اومد جلوتر که سیگارشو بگیره و چون ما راه و سد کرده بودیم پشت سرم گفت:
-ببخشید...
چشمامو با حرص بستم و سرمو پایین انداختم و برگشتم سمتش و گفتم:
+ سلام!!
بهت زده نگاهم کرد و گفت:
-پناه تویی؟!
مسخره لبخندی زدم و گفتم:
+بله شما اینجا چیکار میکنید؟!
یه تای ابروشو بالا داد و گفت:
- به نظر نمیاد که منو یهویی دیده باشی .
سوتی پشت سوتی انقدر ضایع بودم که کیهانم فهمیده بود...
خارشی به سرم داد و دادم و بحث عوض کردم و گفتم:
+ من مدرسم اینجاست اومدم اینجا آب معدنی بخرم بعدش برم مدرسه
سری تکون داد و گفت:
-چه جالب
اتفاقاً مادر منم ناظم همین مدرسه ست ...
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت148
لبخندی زدم و گفتم:
+کدوم مدرسه؟!
کیهان تک خندهای کرد و گفت:
- مگه این ور چند تا مدرسه هست؟!
اونم مدرسه دخترونه...
اومدم چیزی بگم که فروشنده نجاتم داد و گفت:
- ببخشید آقا چیز دیگهای نیاز ندارید؟!
کیهان نگاهشو از من گرفته و به فروشنده دوخت و گفت:
- نه متشکرم!!!
کیهان که رفت پولو حساب کنه فرصت و غنیمت شمردم و به عسل اشاره کردم که بریم...
عسل بیشتر از من از خدا خواسته بود که فوری از مغازه اومدیم بیرون که هنوز چند قدم بیشتر راه نرفته بودیم که با صدای کیهان دوباره سر جام وایسادم:
-وایسا!!!
سر جامون وایسادیم که کیهان نزدیکتر اومد و گفت:
-یه چند دقیقه وقت داری؟!
به ساعت توی دستم اشاره کردم و گفتم:
+ باور کن دیر شده الاناس که در مدرسه رو ببندن!!!
لبخندی زد و گفت:
- ناظم اون مدرسه مامانمه تو نگران این نباش
کلافه گفتم:
+ میشه بمونه برای یه وقت دیگه؟!
کیهان اصراری نکرد و سریع تکون داد و گفت:
- باشه فقط باهات هماهنگ میکنم!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت149
لبخندی زدم که کیهان به عسل نگاهی کرد و گفت:
-قیافه شما چقدر آشناست واسم...
عسل ترسیده تو چشاش زل زد و گفت:
- من؟! نه من اصلاً شما رو نمیشناسم
کیهان تک خندهای کرد و به کنایه گفت:
-عه؟! خب پس اوکی دیگه اگه منو نمیشناسی که هیچی!!
عسل به ناچار لبخندی زد که کیهان ادامه داد:
- ولی نشونه گیریت حرف نداره!!!
با قیافه عسل ریز خندیدم که کیهان چشمکی به من زد و گفت:
-برو سر کلاس، بعدا میبینمت!!!
سری تکون دادم و با عسل که عین میت ها شده بود به سمت مدرسه حرکت کردیم...
عسل به رو به روش خیره بود و به زور راه می اومد که دستشو کشیدم:
+چته؟! داری عروس میاری؟! زودتر دیگه دیرمون شدا...
عسل سر جاش وایساد و مظلوم نگاهم کرد و گفت:
-وای پناه...
ترسیده نگاهش کردم و گفتم:
+چیه عسل؟!چت شد تو یهو؟!
-چرا اولش وانمود کرد نمیشناسه بعدش لو داد؟
با خنده گفتم:
+وای ترسیدم احمق
خب چیشده مگه الان؟!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت150
عسل دیگه چیزی نگفت و فقط مات شده بود!!
در آب معدنی و باز کردم و یه قلپ ازش خوردم که یه لحظه متوجه بسته بودن در مدرسه شدم و آب و با فشار از دهنم تف کردم بیرون و بهت زده گفتم:
+واییی عسل در و بستن!!
دستشو کشیدم و ادامه دادم:
+بدو بدو،وای چقدر بهت گفتم دیر شده!!!
زود باش تا غیبت نخوردیم باز...
عسل هنوز ویندوزش بالا نیومده بود و باز تو فکر بود که با جیغ گفتم:
+عسلللللل؟!
اصلا انگار طوری که تازه حواسش اومده باشه سر جاش گفت:
-ها چیه!؟
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
+تو کدوم دنیایی؟!
میگم اسکل در مدرسه رو بستن!!
عسل که انگار خدا خواسته بود گفت:
-خب پناه بیا امروز نریم، الان بریم باید کلی سوال جواب پس بدیم که کجا بودیم تا الان!!
اخمی کردم و گفتم:
+خل شدی؟!
گمشو بیا بریم سر کلاس ببینمبابا!!
نهایت دوتا سوال کنه که میگیم مشکل پیش اومد دیر رسیدیم!!
عسل به حالت زار گفت:
-پناه جان من، بیا بریم امروز و خودمون بگردیم!!!
دستشو محکم کشیدم و گفتم:
+خفه شو بیا بریم ببینم...
دیگه اجازه ندادم چیزی بگه و به سمت در حیاط مدرسه رفتیم و زنگ و زدم تا مستخدم بیاد در و باز کنه....
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
(چقد این رمان زود داره پیش میره)