تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

ارباب سالار- (چند پارتی ۴۱ تا ۵۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

خب خب

و بالاخره اینم از این رمان جذابمون🤌🏻💘

خیلی خیلییییی نازه

از پارتای دیگه اسپویل میکنم😂🎀

حتما حتما هم بخونیدش ک خیلی هیجانیه

پس مایل به ادامه؟؛

#ارباب‌سالار

#پارت41

کنجکاو داشتم از سوراخ کلید نگاه میکردم و دعا دعا میکردم ارباب بیاد کنار مادرم تا بتونم ببینمش...

اما از شانس بدم باز خارج از دیدم وایساده بود که فقط هر از چندگاهی دستاشو میدیدم!!

صداشون آروم بود و نمیشنیدم چی میگن...

آب دهنمو قورت دادم و از جام بلند شدم و با اضطراب تو اتاق راه میرفتم و هیچکاری از دستم بر نمی اومد، نمیدونستم ارباب چی داره به مادرم میگه و این بیشتر منو میترسوند!!!

رفتم کنار در وایسادم و به دیوار تیکه دادم که یهو پشتم به پریز برق خورد و لامپ خاموش شد که تو یه لحظه همه ساکت شدن!!!

از ترس هول شدم و دوباره برق و روشن کردم که مثل اینکه بیشتر گند زدم!!

از در فاصله گرفتم و با وحشت به در نگاه میکردم که صدای ارباب به گوشم رسید؛

-کسی داخل این اتاقه؟!

مامانم اومد چیزی بگه که جمشید فوری گفت:

-اتاق؟!  کدوم اتاق ارباب؟!

ارباب مبهم گفت:

-برق این اتاق خاموش روشن شد,شما هم دیدید؟!

مادر ارباب گفت:

-آره مثل اینکه یکی اون تویه!!

جمشید فوری از جاش بلند شد که صدای قدماشو شنیدم و گفت:

-نه نه کسی اینجا نیست، این اتاق برقش اتصالی داره گاهی وقتا اینطوری میشه!!!

ارباب عصبی گفت:

-الان مشخص میشه!!

هول شده بودم نمیدونستم چه خاکی تو سرم بریزم صدای قدماشو میشنیدم که داره به اتاق نزدیک میشه و جمشید سعی داشت جلوشو بگیره که این وحشتمو دوبرابر میکرد!!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت42

باید یکاری میکردم، ارباب نباید منو میدید،اگه ارباب منو میدید اونوقت از فردا این خونه به قتلگاه منو مامانم تبدیل میشد...

پس بخاطر مامانمم شده باید یکاری میکردم!!!

ترسیده بودم خیلی ترسیده بودم ، با اضطراب به دورو اطرافم نگاه کردم تا اینکه تصمیم گرفتم برم زیر تخت قایم بشم…

فوری خودمو مخفی کردم که به محض قایم شدنم در محکم باز شد و ارباب اومد داخل!!

چند لحظه ای همه جا تو سکوت فرو رفت که بلاخره جمشید با خیال راحت گفت:

-دیدین ارباب؟! دیدین کسی نیست؟!

 من که گفتم بهتون.

ارباب با تشر گفت:

-ساکت باش ببینم!!

از زیر تخت پاهاشو میدیدم که داشت تو اتاق چرخ میزد که یهو یه لحظه پیش آینه وایساد!!!

چشمام و با درد بستم و خدا خدا میکردم که یه وقت زیر تخت و نگاه نکنه که با صداش با تعجب چشمام و باز کردم:

- این عکس اون دختریه که من دنبالشم!!!

چند قدم جلو تر رفت و ادامه داد:

- پس اینجا اتاقه آهوی!؟

جمشید آروم گفت:

-بله ارباب!!

ارباب مکثی کرد و گفت:

-خوبه!!!

هر وقت از خونه مادربزرگش برگشت بهم خبر بدید!!

جمشید دوباره گفت:

-چشم ارباب!!

نفس عمیقی کشید و گفت:

- من این عکسو با خودم میبرم...

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت43

با صدای بسته شدن در مطمئن شدم که از اتاق رفتن بیرون، نفس حبس شدمو با تمام قدرت بیرون دادم و با احتیاط از زیر تخت در اومدم!!

دستمو روی قلبم گذاشتم هنوز بخاطر استرسی که بهم وارد شده بود تند تند میزد...

نفس عمیقی کشیدم روی تخت نشستم که یهو هم همه ی مهمونا که داشتن خداحافظی میکردن به گوشم رسید...

یکم جلو تر رفتم تا دقیق صداشونو بشنوم که ارباب گفت:

-هفته ی دیگه باز میایم، به نفعته که دخترت خونه باشه!!!

جمشیده با صدایی که از ترس میلرزید گفت:

-چ چ چشم ارباب!!!

مهمونا داشتن میرفتن و من هنوز متوجه نشده بودم که اون صدای آشنا واسه کی بود...

دوباره رفتم کنار پنجره و منتظر موندم تا بیان داخل حیاط و ببینمشون ، همچنان منتظر بودم که باز در اتاقم باز شد و دوباره خجسته با قیافه ی عصبی اومد داخل و با غضب نگاهم کرد و گفت:

-ها چیه اونجا وایسادی میخوای خاستگارتو ببینی؟!

چند قدم جلوتر رفتم و سعی کردم آرومش کنم و گفتم:

+ببین خجسته میدونم...

حرفم تموم نشده بود که سیلی محکمی به صورتم زد و گفت:

-خفه شو، فقط خفه شو دختره ی بی سرو پا ، ارباب عاشق چیه توی غربتی شد؟!

صورتم از درد میسوخت، دستمو روی صورتم گذاشته بودم و سعی میکردم گریه نکنم که با نفرت تو چشماش زل زدم و گفتم:

+از اتاق من برو بیرونننن!!!

با حرص تک خنده ای کرد و گفت:

-اتاقت؟! از فردا برنامه ها دارم واست...

آرزوی ازدواج با پسر ارباب و باید به گور ببری!!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت44

با نفرت تو صورتش نگاه کردم و دوباره گفتم:

+برو از اتاققق من بیرونننن،وگرنه جیغ میکشم...

میری یا نه؟!

سر جاش وایساد و با پوزخند نگاهم کرد که  اومدم جیغ بزنم که خجسته از ترس اینکه ارباب صدای منو نشنوه با طعنه گفت:

-خب لال شو ، میرم...

ولی از فردا آب و هم با احتیاط بخور...

بعد از رفتنش رو تخت نشستم و ناخودآگاه زدم زیر گریه....

کی گفته که من آرزوی ازدواج  با پسر ارباب و دارم؟!

اصلا کی گفته آرزوی ازدواج دارم؟!

قبلا چرا,چه رویاهایی که با عباس تو خیالم نداشتم!!

بین اشکام خندیدم و با خودم بلند گفتم:حتی اسم دخترمونم انتخاب کرده بودیم!!

با این همه بدی هایی که بهم کرد باز من عباس و به همه ترجیح میدم!!

چرا انقدر دوسش دارم؟!

با پشت دستم اشکام و پاک کردم از جام بلند شدم که برق و خاموش کنم و بخوابم!!

بااینکه سر شب بود ولی درحال حاضر فقط خواب کمک میکرد تا بتونم درادمو فراموش کنم...

چراغ و خاموش کردم و برگشتم رو تخت و اومدم بخوابم که باز در باز شد...

از پشت در نور میخورد بهش و نمیتونستم قیافه اشو واضح ببینم، یا جمشید بود یا عماد...

چشمام و ریز کردم و گفتم:

+بابا جمشید تویی؟!

هیچ صدایی ازش نیومد که از جام بلند شدم و سعی کردم درست قیافه اشو ببینم اما موفق نشدم...

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت45

با سر جام نشستم که اومد داخل و در و پشت سرش قفل کرد!!!

باز بخاطر تاریکی زیاد نمیتونستم قیافه اشو ببینم درست...

با صدای لرزیده مِن مِن کردم:

+کی هستی؟!

-هیس خفه شو!!

با شنیدن صداش وحشت زده گفتم:

+عماد؟!

تو تو اتاق من چیکار دارییی؟!

برق اتاق و روشن کرد که با دیدن قیافه اش ترسم هزار برابر شد!!!

چشماش کاسه ی خون بود و نمیدونستم میخواد چه بلایی سرم بیاره!!

دوباره آروم گفتم:

+چیزی شده؟! چیکارم داری!!

خنده ی شیطانی کرد و گفت:

- پسر ارباب خاستگارته نه؟!

+خب من چیکار کنم مگه من بهش گفتم خاستگارم باشه!؟

من اصلا پسر ارباب و ندیدم تا حالا!!

یه قدم اومد جلوتر و غرید:

-اشک خواهر منو در میاری نه؟!

بغض کرده مظلوم لب زدم:

+عماد تقصیر من چیه؟!

زورتون به ارباب نرسیده اومدید سراغ من؟!

به گریه افتادم و ادامه دادم:

+برو اونی که اشک خجسته رو در آورده...

هنوزم حرفم تموم نشده بود که یه طرف صورتم با سیلی سوخت!!

انقدر دستش سنگین بود که یه لحظه حس کردم فکم جا به جا شد!!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت46

دستمو روی صورتم گذاشتم و شدت گریه هام بیشتر شد که با دستش اونطرف صورتمم هدف قرار داد!!

ایندفعه دیگه نتونستم دردمو کتمان کنم و شروع کردم به زجه زدن و بلند گفتم:

+بیغیرت زورت به من رسیده؟!

نمیتونی تو روی ارباب وایسی نه؟!

بادرد خندیدم که حرصشو در بیارم و ادامه دادم:

+انقدر بدبختی که هیچکس آدم حسابت نمیکنه!!

به تنها کسی که زورت میرسه منم‌...

انقدر از حرفم فشاری شده بود که چنان با لگد کوبید توی شکمم که از درد چنان دادی زدم که مامانم فوری به در کوبوند و با التماس گفت:

-عماد مادر ولش کن!!

تورو ارواح خاک مادرت ولش کن...

گوه خورده بچگی کرده!!!

عماد عصبی جوابشو داد:

-نه این دختر حر‌و‌مز‌اده ات زبون دراز کرده!!

با جیغ جوری که حلقم سوخت داد زدم:

+راجب مامان من درست صحبت کن عوضییییی!!

عماد دستاشو توهم مشت کرد و میون دندون های کلیدشده غرید:

-الان عوضی بودنو نشونت میدم...

یکاری میکنم که ارباب با دیدنت بالا بیاره...

مامانم همچنان عماد و التماس میکرد اما هیچ اثری روش نداشت..

انگارکتک زدن من آرومش میکرد!!!

هرچند من عادت داشتم، اولین بارش نیست میزنه منم اولین بارم نیست کتک میخورم!!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت47

بعد از کل کتکایی که از عماد خوردم با بدن درد از رو زمین بلند شدم و لنگ لنگان به سمت آینه رفتم!!!

با دیدن قیافه ام ناخودآگاه دوباره زدم زیر گریه که شوری اشکام باعث درد بیشتر زخمای صورتم میشد!!!

زیر چشمام خون افتاده بود و لبم ترکیده بود و ازش خون میومد!!!

یه پارچه خیس برداشتم و آروم آروم زخمام و تمیز کردم و جوری که دیگه جون نداشتم به سمت تخت رفتم و سعی کردم بخوابم!!!

به هر سمت که میچرخیدم یکی از استخونام درد میگرفت و آخی میگفتم!!

نمیتونستم بخوابم، هرکاری میکردم انقدر بدنم درد میکرد که نمیذاشت خواب به چشمام بیاد...

به پشت دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم به یاد بچگیام که مامانم میگفت ۱۰۰تا ستاره بشمار تا خوابت ببره تصمیم گرفتم از همین روش استفاده کنم که شاید جواب بده!!!

شروع کردم به شمارش و بین شماره ی ۵۰تا ۷۰بودم که نفهمیدم چیشد که خوابم برد!!!

++++++++++++++++

با شنیدن صدای جیغ خجسته وحشت زده چشمام و باز کردم!!!

پوفی کشیدم و گفتم:

+دختره ی روانی باز چه جک و جونوری  دیده که ر‌یده به خودش؟!

هرکی ندونه انگار دختر شاهه انقدر که ناز نازی و لوسه!!!

اومدم بلند شم که بخاطر ثابت موندن ، بدنم بیشتر درد گرفته بود و نمیتونستم تکون بخورم!!!

هرچی تلاش کردم اما واقعا نمیتونستم، پس تصمیم گرفتم مامانمو صدا کنم تا بیاد کمکم کنه!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت48

تک سرفه ای کردم و بلند داد زدم:

+مامان؟!

یکم موندم اما جوابی نداد دوباره بلند تر داد زدم:

+مااااامااااان!!

تقه ای به در خورد و مامانم گفت:

-آهو مامان چیشده؟!

با نا‌له گفتم:

+مامان نمیتونم بلند شم!! بیا کمکم کن از تخت پاشم!!

مامان با صدایی که بغض داشت آروم لب زد:

-مامان جان، عماد خیر ندیده در اتاقت و قفل کرده!!

کلید و نمیدونم کجا گذاشته!!!

با درد زجه زدم:

+یعنی چی در قفل کرده؟!

بابااااا خدااااا مگه تقصیر منه که ارباب خاستگارمه؟!

به گریه افتادم و وسط هق هق هام گفتم:

+مامان تورو خدا یکاری بکن تموم جونم درد میکنه نمیتونم تکون بخورم!!

مامانمم که معلوم بود گریه اش گرفته گفت:

-باشه مادر گریه نکن تو یکاری میکنم، میرم با جمشید حرف بزنم!!!

انقدر گریه کرده بودم که تمام صورتم خیس شده بود ، هق میزدم و دلم میخواست همین الان بمیرم و راحت بشم!!

از دست همه ، همه...

خدایا من چه گناهی به درگاهت کردم که تو این سن انقدر باید عذاب بکشم؟!

حکمتت چیه؟! بخدا خسته شدم...

تو که وضعیت خانواده ی منو میدونستی پس چرا مهر منو به دل پسر ارباب انداختی؟! آخه از کجا منو دید!؟

.

‌.

#ارباب‌سالار

#پارت49

تو همین فکرا بودم که در باز شد و مامانم هراسون اومد سمتم...

با دست اشک صورتمو پاک کرد و گفت:

-الهی مادر واست بمیره!!!

الهی بمیرم تورو اینطوری نبینم دور سرت بگردم!!

مامان قربون صدقه ام میرفت و من بیشتر گریه ام میگرفت!!

دستشو گرفتم و بوسیدم و گفتم:

+خدا نکنه دورت بگردم!!!

با کمک مامان از جام بلند شدم ، انقدر بدنم درد میکرد که به زور قدم بر میداشتم!!

به در اتاق که رسیدیم خجسته رو به مامانم گفت:

-عماد خبر داره درو باز کردی؟! دختر ایکیبریتو آوردی بیرون؟!

با نفرت بهش نگاه کردم که مامان گفت:

-با جمشید حرف زدم، درجریانه!!!

خجسته پوزخندی زد و ابروهاش و بالا داد وگفت:

-آها...

حالا زود از جلوی چشمام گم شید!!

با دیدن دخترت میخوام بالا بیارم!!

همراه مامان به سمت حیاط رفتم تا کنار حوض صورتمو بشورم و یه هوایی ام بخورم!!!

مامات دستشو پر از آب کرد و شروع کرد به شستن صورتم!!!

چندتا مشت آب رو صورتم ریخت که هینی کشیدم و گفتم:

+بسه بسه!!!

مامان با دامنش صورتمو خشک کرد و گفت:

-بهتری مادر؟!

سری تکون دادم که بلند شد دستمو گرفت و   گفت:

-خداروشکر، خب پاشو بریم داخل یه ذره غذا واست درست کردم بخور جون بگیری!!!

با شنیدن اسم غذا چشمام برقی زد و گفت:

+آخ جون بریم...

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت50

با کمک مامان رفتیم داخل پذیرایی و روی مبل نشستم تا مامان غذامو بیاره.

خجسته با دیدنم از جاش بلند شد و رفت داخل اتاقش تا منو نبینه!!

آینه ی خجسته روی میز بود برش داشتم ، داخلش نگاهی به خودم انداختم و دوباره اشک تو چشمام حلقه زد…

لبام آویزون شد و با خودم گفتم:

+دست خوش، دقیقا جوری زد که از قیافه افتادم!!

دستی به گوشه لبام که زخم شده بود کشیدم که از درد صورتم جمع شد!!!

یه ده دقیقه ای گذشته بود که مامان هنوز نیومده بود، شکمم به قار و غور افتاده بود که بلند گفتم:

+مامان چیشد پس؟!

جوابی نشنیدم که بعد از چند لحظه مامان دست خالی از آشپزخونه اومد بیرون...

به دستاش خیره بودم که شرمنده سرشو پایین انداخت و گفت:

-ببخش مادر

سوالی نگاهش کردم و گفتم:

+چیشده؟!

فکش از بغض لرزید و گفت:

-خجسته کل غذارو ریخت داخل سطل آشغال!!

بغض بدی به گلوم چنگ زد اما خودمو کنترل کردم که مامانم و بیشتر از ناراحت نکنم!!

لبخندی زدم و با سختی از جام بلند شدم و گفتم:

+اشکال نداره مامان جون فدای سرت!!

منم گشنم نبود نمیخواستم ناراحت شی گفتم میام یه چی میخورم حالا!!!

مامان با گوشه ی روسریش قطره اشکی که از چشماش چکید و پاک کرد و گفت:

-بمیرم مادر واست!!

با مهربونی گفتم:

+خدا نکنه دورت بگردم!!

من میرم بیرون یه چرخی بزنم، شایدم رفتم پیش رویا!!!

(اینم ده پارت زیبا تقدیم به نگاهتون💕)