تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

فوتبالیست من- (چند پارتی ۶۴ تا ۷۱)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

اینم از این رمان قشنگم💕

حتما بخونیدش که واقعا عالیه😂🤌🏻

پس اسپویل نمیکنم و میدونم که شما هم دوستش دارین

پس مایل به ادامه؟؛

 

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_64

نفس عمیقی کشیدم تا شاید یکم از بغض توی گلوم کمتر بشه..

با تاسف سرم رو براش تکون دادم و همونطور که یه قدم به عقب برمی‌داشتم با بغض گفتم :

- مگه خودت اینو نمی‌خواستی؟!

مگه بهم نگفتی نمی‌خوای من و بچه‌م مزاحم زندگیت بشیم؟!

مگه نگفتی پر پروازتو می‌بندیم؟!

خب منم میخوام سنگی که خودمون باشیم و از جلو راهت بردارم...

که دیگه نه من باشم و نه اون لخته خون..

رنگ نگاهش تغییر کرده بود..

حتی لحنش هم ترس رو نشون میداد..

ترسیده بود؟!

از چی؟!

- نرو عقب میوفتی احمق!!

مگه نمیگم بیا اینور..

بیا اینور نزار خودم بیام بیارمت..

که اگه دستم بهت برسه میدونم باهات چیکار کنم ساغر..

حتی توی این لحظه هم دست از تهدید کردن برنمیداشت..

اگه هیچ کدوم از این اتفاقا نیوفتاده بود ، شاید دلم برای این زورگوییش می‌رفت..

اما الان..

توی این موقعیت‌...

به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم یزدان عاشقِ گذشته بود..

سرمو برای لحظه‌ای به عقب چرخوندم..

چند قدم دیگه تا سقوط فاصله داشتم..

نگاهی به ارتفاعی که توش قرار داشتم انداختم..

از این فاصله اگه میپریدم ، مرگم حتمی بود نه؟!

یعنی تمام این مصیبت هام تموم میشد؟!

کافی بود چند قدم باقی مونده رو بردارم و برای همیشه از این دنیای کثیف و آدمای کثیف ترش دور شم..

نگاهم با لذت روی پریشونی یزدان نشست..

توی این لحظه های آخر ، این حال یزدان حالمو خوب میکرد!!

این نگرانی توی وجودش..

بی‌تابی که نمیتونست منکرش بشه..

همه اینا باعث شده بود برای لحظه‌ای غبطه بخورم..

که ای کاش بچه‌مون رو هم همینطور دوست داشت..

ای کاش به جایی نمی رسید که بخاطر شهرت بخواد از منو بچه‌ش دست بکشه!!

صدام هنوز هم بغض داشت..

می‌ترسیدم از زدن حرفام..

حتی حرف زدن راجبش هم وحشتناک بود ، اما..

اما من دیگه خسته شده بودم..

باید تکلیفم با خودم و یزدان همین امشب روشن میشد..

‌‌

- تنها راهش همینه..

اگه نزاری به دنیا بیارمش ، داغ جفتمونو به دلت میزارم!!

اگه قراره بچم نباشه ، منم نیستم!!

‌یا میزاری تمومش کنم ، یا من به دنیا میارمش!!

اگه..اگه نزاری الان تمومش نکنم..چند ماهه دیگه باید بغل بگیریش ، قبول میکنی اینو؟!!

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌

.

.

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_65

دستاشو مشت کرد که من لرزش دستاشو نبینم؟!

با لرزش مردمک چشماش میخواست چیکار کنه؟!

دیگه خبری از اون بازیگر قهار درونش نبود!!

دیگه نمیتونست خوب نقش بازی کنه!!

- چرند نگو ساغر..

تو همچین غلطی نمیکنی!!

عقلتو از دست دادی؟؟

تموم کن این سیرک مسخره رو..

با بچه بازی به جایی نمیرسی..

پوزخندی به حرفاش زدم و قدم دیگه ای به عقب برداشتم و یزدان انگار تازه متوجه جدی بودن ماجرا شده بود..

ناخودآگاه قدمی به سمتم برداشت که جیغ زدم :

- جلـو نیـا!!

بالا پایین شدن سیبک گلوش به چشمم خورد..

ترس و نگرانی رو تو چشماش خوندم..

دیگه خبری از اون نگاه تهدید آمیز نبود..

نمی‌خواستم به ندای قلبم گوش بدم و باز هم بازیچه دستاش بشم!!

- نرو عقب!!

اونجـا سُـره ، سُـر میخوره پارت!!

تمام تنم می‌لرزید..

دستام یخ زده بود و لرزش زانو هام به چشم می‌اومد..

‌‌قدمـی به سمتم برداشت که از ترس عقب تر رفتم!!

‌دستاشو جلوی بدنش گرفت و با صدایی خش دار لب زد :

- باشه باشه ، نرو عقب!!

نمیام جلو..

نلرز اینطـوری ، بیا..بیا اینطـرف!!

فـردا نمیـریم برای سقـط..

بیا اینور عزیـزِ دلم..بیـاا!!

دستشو به سمتم دراز کرد و من پشت هم ، تند تند سرمو تکون دادم

امشب باید همه چیز تموم میشد..

من حتی با فکر به مرگ بچه‌ام هم تا صبح دوام نمی‌آوردم :

- فـردا نـه..

هیچ وقت نمیـریـم..

یا بـزار جفتمون بمیریـم..

یا اون بچه رو قبـول کن!!

نگاهی به پشت سرم انداخت..

نفس عمیقی کشید و انگار دنبال راه حل بود..

راه حل برای پایین آوردن من از خـر شیطون...

- خیل خب..

هر چی تو میگی!!

بیا عزیزم ، بیا اینطرف..

باد موهامو به بازی گرفته بود..

هوا سرد بود یا من احساس سرما میکردم؟!

سرمایی که تو استخوانام نفوذ کرده بود..

حتی کنترلی روی لرز تنم نداشتم 

دستمو به نرده رسوندم تا لرزش زانوهام باعث نشه زمین بخورم..

‌‌

نگاه پر بغضی به یزدان انداختم..

حتی چونه‌ام هم می‌لرزید و من صدای برخورد دندونام رو می‌شنیدم...

اشک باعث شده بود یزدان رو تار ببینم و با این حال حرفم رو به زبون آوردم :

‌‌

- یزدان واقعا میخوای براش پدری کنی؟!

تو هم دوستش داری آره؟!

تو هم اندازه من دوستش داری درسته؟!

‌‌

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍

.

.

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_66

قبل اینکه چیزی بگه ، با صدای بلند خندیدم و دستمو روی شکمم کشیدم..

مثل دیوونه ها آروم شکممو نواز کردم  ، با صدایی که بغض و خنده رو باهم داشت لب زدم :

- شنیدی عزیزم؟!

شنیدی فندقم؟!

بابات نمیخواد بکشتت!!

دیدی گفتم بابات دوستت داره؟!

دیدی؟!

اون هر دومون رو دوست داره!!

مگه نه بابایی؟!

بی‌شک اگه کسی از ماجرا خبر نداشت و منو میدید ، فکر میکرد یه دیوونه‌ام..

یزدان نگاهش رو لحظه‌ای از صورتم برنمیداشت..

دستشو تکون داد تا من به سمتش برم و در حالی که سعی میکرد ، لبخند کمرنگی روی لباش باشه گفت :

- آره.. آره قربونت برم من..

تو عمر منی مگه میشه دوست نداشته باشم؟!

مگه میشه بچه ای که از وجود توئه رو دوست نداشته باشم؟!

 نگاه دیگه ای به پشت سرم انداختم..

اگه فقط یه قدم دیگه عقب میرفتم..

همه چی تموم میشد!!

انقد بهم ریخته بودم که بدون فکر کردن همه چیزو بهم ربط می‌دادم :

- عمرتم؟!

الان شدم عمرت؟!

تا چند دقیقه پیش که ازم متنفر بودی!!

تا چند دقیقه پیش دنبال این بودی که از شرم خلاص شی!!

چیشد یهو؟؟

ترسیدی؟؟

از رسوایی بعدش ترسیدی؟!‌

بیچارگی از چهره‌اش می‌بارید..

صدای لرزونش که به گوشم خورد ، قلبم لرزید :

- اشتباه کردم..

غلط کردم عمرم..

تو نلرز اینطوری..نلرز دورت بگردم...غلط کردم گفتم سقط کن..بیا اینور..بیا بزار بغلت کنم..بیا عزیزِ قلبم...

قدم دیگه‌ای به سمتم برداشت و من با درد هق زدم..

صدای گریه هام انقدر مظلومانه بود که دل سنگ رو هم آب میکرد!!

یعنی اگه خودمو مینداختم پایین ، اینجا میشد پایان قصه منو یزدان؟!

قدم دیگه‌ای به سمتم برداشت و با اضطراب گفت :

- بیا دردت به سرم ، بیا خون به جیگرم نکن خانومم..

بیا همه کـسِ یـزدان!!

قدم بعدی رو به سمتم برداشت و من با تردید نگاهش کردم..

دستمو از روی نرده برداشتم..

چونه ام هنوز هم میلرزید ، حالم از این ضعف بهم میخورد..

دلم نرم شده بود ، قلب احمقم باز هم برای صدای نگرانش لرزید..

انگار اون چیزی که میخواست رو شنیده بود که حالا برای بوییدن عطرش له له میزد..

دلتنگ آغوشش شده بودم؟!

دلتنگ جایی که خیلی وقت بود ازم دریغ کرده بود..

با حال داغون و زانوهای لرزون قدمی به سمتش برداشتم تا بغلش کنم که نفهمیدم چیشد ، یک لحظه پام لغزید و صدای جیغم بلند شد..

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌

.

.

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_67

چشمامو بستم و ترسیده دستامو دور شکمم حلقه کردم تا شاید بتونم مانع آسیب رسوندن به بچم بشم..

هر آن حس میکردم قراره با زمین یکی بشم..

منتظر ضربه‌ای بودم که قرار بود زندگیم رو تموم کنه...

اما با وزش باد بین موهام و معلق بودنم با ترس چشمامو باز کردم..‌

چشمام به مردمک های لرزونی که درست مقابل صورتم بودن خورد ، تازه متوجه گرمی دستی که دور کمرم بود شدم..

نگاهی به وضعیتی که توش بودم انداختم..

نفسای گرم یزدان رو روی صورتم حس میکردم..

با حس خاصی که تو چشماش بود و من نمیتونستم بخونمش تمام اجزای صورتمو نگاه کرد..

خیسی بوسه‌اش روی پیشونیم باعث شد ناخودآگاه چشمامو ببندم ،  قطره اشکی از چشمم پایین اومد..

قطره اشکی که یزدان مانع از ادامه راهش شد و با سر انگشت شصتش پاکش کرد..

دروغ چرا..

دلتنگش بودم..

هر چقدر عقلم سعی میکرد متقاعدم کنه ازش فاصله بگیرم ، قلبم مانع اینکار میشد..

با حس درد بدی که توی مچ پام پیچید از فکر بیرون اومدم و چشمامو باز کردم..

دردی که هر لحظه داشت بیشتر میشد..

تکون آرومی به مچ پام دادم که صدای جیغم بلند شد..  

 دردش انقدر طاقت فرسا بود که حتی اینکار رو هم نمیتونستم بکنم..

اشک توی چشمام جمع شده بود..

یزدان ترسیده نگاهی به چشمای پر از اشکم انداخت و گفت:

- چیشد؟!

جاییـت درد میکنـه؟!

‌‌

چقدر این نگرانی برام شیرین بود..

چقدر حس میکردم یزدان ، همون یزدان گذشته‌اس..

انگار همه اینا تلنگری بود تا به خودش بیاد و ارزش هر چی رو تو زندگیش بدونه..

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌

.

.

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_68

با بهونه گیری خودمو تو بغلش مچاله کردم و دردناک گفتم :

- پام..مچش..درد می‌کنه..

نمیت..نمیتونم پامو تکون بدم یزدان..

‌‌

یزدان در حالی که دستش رو به سمت شونه هام می‌آورد ، خم شد تا وضعیت پامو ببینه!!

نمی‌دونم چه بلایی سرش اومده بود که صدای پوف کلافه یزدان بلند شد..

سعی کردم نگاهمو به مچ پام بندازم تا از وضعیتش با خبر بشم که صدای یزدان بلند شد :

‌‌

- بیا بریم تو ، سرده هوا ، سرما میخوری!!

هقی از درد زدم و با صدای لرزون گفتم:

-نمی..نمیتونم..

نگاهشو دوباره به مچ پام انداخت و تو یه حرکت دستشو زیر گردنم و دست دیگه اش رو زیر زانو هام گذاشت و بغلم کرد..

با ترس دستامو دور گردنش حلقه کردم و آخ آرومی گفتم..

آروم به سمت تخت قدم برداشت و با کمترین حرکت منو روی تخت گذاشت ، خودش پایین تخت نشست و دستشو به سمت پام برد..

با لمس انگشتاش روی پام جیغ آرومی کشیدم و سعی کردم با دستام مانع از لمس دستش بشم..

- خیلی درد می‌کنه..

دست نزن یزدان..

نگاهش هر لحظه نگران تر میشد..

از رنگ پریدگی صورتش ، مشخص بود فشار زیادی رو داره تحمل کرده..

‌‌

نگاهی به پام انداخت که با مظلوم ترین لحنی که از خودم سراغ داشتم گفتم :

- چیشـده؟!

شکسـته؟!

همون طور که نگاهش به پام بود لب زد :

- نه ، فکر کنم مچ پات در اومده..

نگاهی که پر از کلافگی بود ، بهم انداخت ، نگاهش برای لحظه‌ای زوم شد روی ل..بای آویزونم ..

بعد از چند ثانیه نگاهشو گرفت  و با تأسف ادامه داد :

- ببین چه بلایی سر خودت آوردی..

الان خوب شد؟!

تو اینطوری داری درد میکشی دل من خون میشه..

اخ ساغر..آخ..

چیکار کنم آخه من با تو دخترم..

‌‌

دخترم..

کلمه ای که خیلی وقت بود از زبونش نشنیده بودم..

‌چرا قلبم هر بار بعد از کوچیکترین محبتی از سمت یزدان ، اینطور خودشو به در و دیوار میکوبه؟!

‌ 

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍

.

.

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_69

‌  ‌

حرفی نزدم و با دلتنگی جز به جز صورتشو نگاه کردم..

حس میکردم این چند ساعت اندازه چند روز براش گذشت..

نا امیدی که توی چشماش بود ، باعث شد از خودم و دیوونه بازی که کردم خجالت بکشم..

نوازش انگشت شصتش رو ، روی پشت دستم حس کردم..

درد پام بهم این اجازه رو نمی‌داد که از این لحظه ها لذت ببرم..

لحظه هایی که به شدت دلتنگشون بودم..

دستشو به سمت صورتم آورد و با پشت دست گونه ام رو نوازش کرد..

نگاهش خیره به چشمام بود ، با صدایی که خستگی توی تک تک جملاتش مشخص بود ، با محبت ، درست مثل روز های اول گفت :

- اگه بلایی سرت میومد ، من دیـوونه میشـدم..

چرا وقتی داشتی اینکارو میکردی به من فکر نکردی ساغر؟!

حتی برای لحظه‌ای به یزدان بعد از خودت فکر کردی؟!

به اینکه یزدانت بی‌تو میمیره..

با اشکی که ناشی از درد پام و حرفای یزدان بود نگاهش کردم..

اخم داشت و ناراحتی رو میشد از چشماش خوند..

با صدای لرزون ، آروم گفتم :

- منم بدون تو میمردم..

وقتی حرف از رفتنت شد..

وقتی حرف از رفتنم شد..

 مکثی کردم ، نفس عمیقی کشیدم تا شاید بتونم جلوی ریزش اشک از چشمامو بگیرم..با درد ادامه دادم :

- وقتی بهم گفتی برو..

گفتی ازم خسته شدی ، مردم..

ادامه زندگی بدون تو برام بی‌معنی بود یزدان..

دیگه هیچ وقت منو..منو با نداشتن خودت امتحان نکن!!

با نگاهش رد اشکامو دنبال کرد..

انگار نتونسته بودم اون قطره های مزاحم رو کنترل کنم..

سر انگشتش رو زیر چشمم کشید..

انگار که میخواست رد اشک رو پاک کنه..

اشکی که به گفته خودش همیشه عذابش میداد..

صدای هق هقم که بلند شد با دستش پشت سرمو گرفت و پیشونیمو به سی.نـه اش چسبوند..

- هیـسس..

گریـه نکن ، نـریـز اون مرواریدارو..

نـزار بیشتـر از ایـن از خودم بـدم بیـاد..

دیگـه تموم شد عمـر یـزدان..

ببیـن الان کنـارتم..

ببیـن الان تو بغلـمی!!

بوسه گرم یزدان روی موهام نشست..

نفس عمیقی کشیدم تا عطـر تنش حس کنم...

باور این لحظه ها برام سخت بود..

فکرشو نمیکردم این اتفاقا بیوفته و ورق برگرده..

یعنی یزدان پشیمون شده بود؟!

یعنی همه چی مثل اول میشد؟

با فاصله گرفتن یزدان سوالی نگاهش کردم..

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍

.

.

‌#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_70

کمکم کرد تا به تاج تخت تکیه بدم..

تکون پام باعث شد اخمام از درد تو هم بره..

قدمی به عقب برداشت که با تعجب زمزمه کردم :

- کجا..کجا میری؟

‌  ‌

دست خودم نبود..

میترسیدم از نبودنش..

نگاه سوالیمو که خیره به خودش دید لب زد :

- وضعیت پات خوب نیست..

الان داغی دردت زیاد خودشو نشون نمی‌ده..

همینطوریش داری درد میکشی.

اگه تا صبح اینطوری بمونی ، کبودی و ورمش بیشتر میشه.. دردش اذیتت میکنه..

میرم دکتر خبر کنم ، برات مسکن بیارم تا دردت بیشتر نشده..

سرمو آروم تکون دادم..

حق با یزدان بود..

درد پام هر لحظه بیشتر از قبل میشد..

انگار اون دقایق اول داغ بودم و شدت درد رو نمی‌فهمیدم..

یزدان که از اتاق بیرون رفت نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندم..

سرمو که کج کردم عکسی که روی میز کنار تخت بود توجه‌ام رو به خودش جلب کرد..

دستمو برای برداشتنش دراز کردم..

این عکس..

این عکس همونی بود که وقتی اومدم دست یزدان بود؟!

عکسو پشت و رو کردم و با چیزی که دیدم مات موندم..

عکسی که تو بهترین لحظات زندگیمون گرفته بودیم..

همونی که هر دومون دوستش داشتیم چون معتقد بودیم خنده هر دمون از ته دلِ..

اونموقع هنوز خبری از شهرت یزدان نبود و..

چقدر عمیق دلتنگ اون روزام..

صدای پای یزدان که به گوشم خورد ، عکس رو سر جاش گذاشتم و منتظر به در نگاه کردم..

ورق قرصی به همراه یه لیوان آب دستش بود..

به سمت تخت اومد و کنارم ، اونطرف تخت نشست..

لیوان آب رو به طرفم گرفت و همون‌طور که قرص رو بین ل..بام میزاشت ، لب زد :

- به دکتر مجیدی زنگ زدم..

گفت میرسونه خودشو تا چند دقیقه دیگه.‌.

‌‌

سرمو تکون دادم و باز هم حرف نزدم..

دنیایی حرف داشتم ، اما خسته بودم از حرف زدن..

‌انگار که سکوت آرومم میکرد..

سکوت اون حرف ها رو بهشون میفهموند..

صدای یزدان منو از فکر بیرون کشید :

- نمیخـوای چیزی بگـی؟!

کمی از لیوان آب توی دستم خوردم و با صدای آروم گفتم :

‌‌

- چی بگـم؟!

- اینکه چرا..

چرا زودتر بهم نگفتی حامله‌ای؟؟

سرمو پایین انداختم..

نمی‌دونم چرا روی نگاه کردن توی چشماش رو نداشتم:

- ترسیدم..از واکنشت ترسیدم!!

‌‌

سکوتش باعث ناخودآگاه و بدون فکر سوالی که ذهنم رو درگیر کرده بود رو بلاخره به زبون بیارم :

- اون دختـر..

مکث کردم و با استرس به جون پوست کنار ناخنام افتادم..

می‌ترسیدم از جواب یزدان..

یزدانی که تموم حرف هاش رو بدون تعارف میزد..

می‌ترسیدم چیزی رو بشنوم که دوست ندارم..

خواستم بیخیال سوالی که از جوابش وحشت داشتم ، بشم اما صدای اون مرد توی ذهنم پیچید..

همون مردی که از رابطه نزدیک اون دختر و یزدان برام گفته بود..

آب دهنمو قورت دادم و با من من گفتم :

- همـون که...همون که اون روز توی ماشینت بود.. همون روز که اومدی و من نبودم..

اون دختر.. اون کی بود؟!

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍

.

.

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_71

سرمو بلند کردم و نگاهش کردم..

تک تک اعضای صورتش نشون میداد که جا خورده و انتظار نداشت من اینقدر زود بخوام از اون دختر صحبت کنم.

یعنی انقدر دور از انتظارش بود که اینطور واکنش نشون داده؟!‌

رگه های سرخ عصبانیتو توی چشماش می‌دیدم.

از چی عصبی بود؟!

از اینکه تمام تلاششو کرده بود تا از من مخفی کنه و من فهمیده بودم؟!

از اینکه اون روز من جلوی چشمش بودم و منو ندیده؟!

‌توقع نداشت اینقدر واضح به روش بیارم؟!

هنوز سکوت کرده بود.

این بار دنبال چی بود؟!

این بار دنبال چه دروغی بود که به خورد من بده و من باورم کنم؟!

مثل خودش پوزخند صدا داری زدم و گفتم :

- این سکوتت چه معنی میده یزدان؟!دنبال اینی که چه دروغی بگی تا من باورم بشه؟!

که چه دروغی سر هم کنی و ساغر ساده هم باور کنه؟!

یعنی من اینقدر احمقم؟!

فکرم درگیر حرفای اون مرد بود و نگاهم خیره به چشمای یزدان...

بی‌تاب بود یا من اینطور حس میکردم؟!

نمی‌دونم چی تو چشمام دید که پلکاشو روی هم فشرد و دست مشت شده‌اش رو روی زانوش کوبید و غرید :

- نه..نه.. اون دختر..اون فقط دختر یکی از اسپانسرای تیممونه..اون.‌.

اجازه نمیدم حرفشو بزنه ، وسط حرفش پریدم و با صدایی بلند تر از قبل گفتم :

-  دختر اسپانسرتون کنارت تو ماشین چیکار میکرد؟!

دختر اسپانسرتون تا جلو در خونت چرا اومد؟!

چرا سعی داری بازیم بدی یزدان؟!

کارت شده دروغ پشت دروغ!

با صدای جیغم به خودش اومد...

برای چند ثانیه ترس رو توی مردمک چشماش دیدم..

از چی میترسید؟!

که اتفاقای چند دقیقه قبل تکرار بشه؟!

گلویی صاف کرد تا به خودش مسلط بشه ، لب باز کرد تا حرف بزنه که صدای گوشیش قبل از صدای خودش به گوشم خورد..

از کنارم بلند شد و گوشی به دست از اتاق بیرون رفت..

لعنتی فرستادم و مشتمو آروم روی تخت کوبیدم..

الان چه وقت زنگ زدن بود آخه..

‌‌

صدای باز شدن در اومد و صدای احوال پرسی یزدان با کسی که احتمال داشت دکتر مجیدی باشه به گوشم خورد..

دقیقه‌ای طول نکشید که هر دو تو چهار چوب در بودن..

سلامی به دکتر مجیدی دادم که با خوش رویی جوابمو داد..

یزدان کنارم نشست و دکتر پایین پام..

- خدا بد نده خانوم شکیبا..

چه بلایی سرتون اومده..

پای سالمم رو جمع کردم ، دستی به موهای خیس از عرقم کشیدم..

گلویی صاف کردم تا بتونم جواب دکتر رو بدم..

بی‌توجه به یزدان ، لبخند خجولی زدم و آروم گفتم :

- سـر خوردم آقای دکتر..

نگاهی به پام انداخت و برای معاینه دستشو به سمت پام برد که صدای آخ پر دردم بلند شد..

با انگشتاش استخونای مچ پام رو لمس میکرد و من هر لحظه بیشتر از قبل درد می‌کشیدم..

انقدر که مطمئن بودم چهره ام از درد  سرخ شده..

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌

.

.