سالیوان من- (چند پارتی ۱۰۱ تا ۱۱۰)
و اینم از رمانی که میدونم شماهم مثل من دوستش دارین💕
حتما بخونیدش که داره به نقطه ی حساسش میرسه🤭❤️
پس مایل به ادامه؟؛

#سالیوانمن🧸✨
#پارت101
سر میز شام نشسته بودیم و دیگه گشنه ام نبود و نمیتونستم هیچی بخورم...
داشتم با غذا بازی بازی میکردم که فرناز گفت:
-کیهان چیزی شده؟! چرا یهو دپ شدی؟!
سرم و بلند کردم که تازه بعد این همه مدت متوجه ی زخم روی سرم شد و نگران ادامه داد:
-وای خاک تو سرم سرت چیشده؟!
باز دعوا کردی آره؟!
زل زدم و بهش نگاه میکردم و حتی نای حرف زدن نداشتم..
خسته بودم خیلی خسته بودم ولی بخاطر اینکه کاری کرده باشم نه، روحم خسته بود...
فرناز ترسیده لیوان آب و سمتم گرفت و لب زد:
-وای کیهان چرا عین مِیت ها داری نگام میکنی؟!
دارم میترسم!!
لبخندی زدم و سری تکون دادم و گفتم:
+نگران نباش چیزی نیست، فقط باید برم کار دارم!!
البته اگه بزاری...
به ظرف غذام نگاهی کرد و لباشو آویزون کرد و گفت:
-ولی تو که چیزی نخوردی!!
لبخندی زدم و مهربون گفتم:
+قربونت بشم خانومم فردا میام پیشت یه ناهار خوشمزه واسم درست کن باشه؟!
از جاش بلند شد و اومد کنارم و گفت:
-از من ناراحتی؟!
برای اینکه بحث و کشش نده و منم بیشتر از این خودم و لو ندم از جام بلند شدم و لپش و کشیدم و گفتم:
+یکم سرم درد میکنه برم خونه استراحت کنم خوب شم با حال خوب میام پیشت باشه؟!
صورتشو گرفتم و بوسه ای رو پیشونیش زدم و ادامه داد:
+تو که میدونی من دوست ندارم ناراحتت کنم!!
لباشو آویزون کرد و گفت:
-پس فردا بیای هاااا!!
لبخندی زدم و گفتم:
+چشم دورت بگردم!!
فردا میام یه باکس گل بزرگ هم واست میگیرم...
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت102
از خونه ی فرناز اومدم بیرون و داخل ماشین نشستم...
با اینکه دیر وقت بود، بدون در نظر گرفتن ساعت شماره ی غلامی و گرفتم تا از فردا کارشو شروع کنه، دوتا بوق بیشتر نخورده بود که صدای خواب آلودی از بلندگوی گوشی پخش شد:
-بعللللههههه
تک سرفه ای کردم و ماشین و روشن کردم و همزمان گفتم:
+سلام ، آقای غلامی؟!
نفس عمیقی کشید و جواب داد:
-آره داش خودمم، حالا شوما کی هستی؟!
بدون جواب دادن به سوالش فوری رفتم سر اصل مطلب و گفتم:
+میخوام از فردا کارتو شروع کنه، آدرس و عکسم واست میفرستم...
بهت زده گفت:
-داش عین آدم خودتو معرفی کن و بگو چیکار قراره بکنم؟!
+من داداش کیسانم، شماره اتو اون بهم داد!!
با خوشحالی گفت:
-به به شما آقا کیهان باید باشید درسته؟!
منتظر زنگتون بودم اتفاقا ولی انتظار نداشتم این ساعت زنگ بزنی!!
همونطور که داشتم میدان و دور میزدم گفتم:
+غلامی جان از فردا کارتو شروع کن باشه؟!
شماره کارتتم بفرس پول یه هفته رو همین اول میزنم واست...
-چشم آقا، فقط یه دور واسم کامل توضیح بدید دقیقا باید چیکار کنم، تا در جریان باشم...
کلافه شروع کردم به گفتن صفر تا صد ماجرا و بلاخره بعد از ده دقیقه که داشتم فک میزدم گفت:
-حله آقا فهمیدم از فردا اول وقت میرم تو کارش!!!
لب زدم:
+اوکیه آدرس و عکس و میفرستم واست...
-باشه شب بخیر!!!
بدون اینکه جوابشو بدم گوشی و قطع کردم و پرتش کردم رو صندلی شاگرد...
سرم بدجور درد میکرد و ماشین و نگه داشتم و پیاده شدم تا یه هوایی به سرم بخوره که یهو با دیدن خیابون رو به روم با تعجب لب زدم:
+من چطور اومدم اینجا؟!
سمت خونه پناه چیکار دارم؟!
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت103
با تعجب به خیابون زل زده بودم ، یعنی واقعا انقدر گیج بودم که مسیرو نفهمیدم؟!
چشمام و تو حلقه چرخوندم مالشی به شقیقه هام دادم و دوباره رفتم تو ماشین نشستم!!!
سرم و رو فرمون گذاشتم و چشمام و بستم تا یکم از دغدغه های ذهنیم کم بشه و بعد برم خونه....
+++++++++++++++++++
با صدای ضربه های متعدد به شیشه ماشین با گردن درد شدید سرمو بلند کردم...
هوا روشن شده بود و بلههههه شب و تو این ماشین کوفتی روز کرده بودم...
چشمام و ریز کردم و با دیدن یه خانوم که مضطرب بود شیشه رو پایین دادم و با خمیازه لب زدم:
+بله؟!
خانومه دستشو رو قلبش گذاشت و نفسی از رو آسودگی کشید و گفت:
- آقا خوبید؟! وای خداروشکر ، بخدا ترسیدم فکر کردم بلایی سرتون اومده...
تک خنده ای کردم و گفتم:
+چرا؟!
-آقا من هرچی میزدم به شیشه بیدار نمیشدید فکر کردم خدایی نکرده بلایی سرتون آوردن کم مونده بود به ۱۱۰ زنگ بزنم !!!
با دیدن قیافه اش ناخودآگاه خندم میگرفت که ادامه داد:
-الان اگه خوبید، میشه بی زحمت از جلوی در ما برید کنار من ماشین و بیارم بیرون...
باید برم سرکار دیر شده...
بدنم خشک شده بود و توان حرکت کردن نداشتم در ماشین و باز کردم و اومدم بیرون و همزمان گفتم:
+من شرمنده ام یکم بدنم گرفته یه ذره راه برم الان میرم!!
خانومه سری تکون داد و رفت داخل ماشینش نشست...
دوسه قدم بیشتر راه نرفته بودم که یهو با دیدن مادر پناه اون سمت خیابون برق از سرم پرید...
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت104
چند روز بعد؛
داره یه هفته میشه و هرچی به پناه زنگ میزنم جواب نمیده، یکی دوباری هم رفتم دور اطراف خونشون تا شاید اتفاقی ببینمش!!!
نکنه مامانش اون روز منو دیده و فکرای بد کرده و برای پناه مشکل پیش اومده؟!
نکنه اتفاقی واسش افتاده؟!
پوفی کشیدم و دستی تو موهام کشیدم و با خودم گفتم: اگه تا جمعه ازش خبری نشه میرم دم خونه اشون تا ببینم چیشده....
گوشیمو برداشتم تا به غلامی زنگ بزنم یه آمار بگیرم...
تو لیست تماسام دنبال شماره ی غلامی بودم که چشمم به شماره ی کاریم خورد و با خودم گفتم: یه زنگ دیگه به پناه بزنم برای آخرین بار شاید گوشی و روشن کرده باشه، بعدش به غلامی زنگ میزنم!!
نفس عمیقی کشیدم و با هزار امید شماره رو گرفتم و در کمال تعجب بوق خورد و جواب داد:
+ب ب بله؟!
نفسم بالا اومد و فوری گفتم:
+هوفففف کجایی تو دختر؟!
آروم لب زد:
-سلام!!
ببخشید من...
حرفشو قطع کردم و گفتم:
+پناه خوبی؟!
تک سرفه ای کرد و با صدای رسا گفت:
-بله بله خوبم، شما خوبید؟!
مکثی کردم و گفتم:
+خب خداروشکر ، چه خبرا؟! 1هفته اس زنگ میزنم گوشی خاموشه!!
-ببخشید اصلا یادم نبود گوشی رو بهتون ندادم و بخاطر پاهام یه هفته مدرسه نرفتم لباسمو چک نکردم!! شرمنده نگران گوشی شدید!!
تک خنده ای کردم و گفتم:
+گوشی چیه بابا؟! لق هرچی گوشیه...
بهت زده گفت:
-آخه گفتید این گوشی خیلی براتون مهمه!!
+آره مهم که هست!! ولی تو مهم تری، نگران تو شده بودم، فکر کردم مامانت شاید بویی چیزی برده که خبری ازت نیست!! حتی چند باری اومدم در در خونتون ولی حقیقا ترسیدم زنگ بزنم شاید برات مشکلی پیش بیارم....
هیچ صدایی ازش نیومد که پرسیدم:
+رفتی؟!
-نه نه هستم!!
بعد اینکه خیالم راحت شده بود که مشکلی براش پیش نیومده امروز که چهارشنبه بود، فردام که پنج شنبه اس پیش فرنازم برای روز جمعه باهاش قرار گذاشته بودم که هم ازش تشکر کنم هم گوشی و ازش بگیرم!!!
بعد از خدا حافظی از پناه واقعا حالم خوب شده بود و اومدم شماره ی غلامی و بگیرم که انگار اونم همین قصد و داشته و زودتر زنگ زد...
استرس کل وجودمو گرفت و میترسیدم از حرفی که قراره راجب فرناز بهم بزنه، ای کاش که بگه تمام توهماتم دروغ بود.
آب دهنمو قورت دادم و تماس و وصل کردم....
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت105
-الو سلام آقا...
مکثی کردم و آروم لب زد:
+سلام، چیزی شده؟!
یکم من من کرد و هی حرفشو قورت میداد که عصبی گفتم:
+میگم چیشده؟!
نتونست حرفشو کامل کنه و فقط گفت:
-تلگرام میفرستم!!!
دستم شروع به لرزیدن کرد و با استرس رفتم داخل برنامه و پی وی غلامی و باز کردم!!!
با دیدن عکسایی که برام فرستاده بود همه چیزایی که باهاشون به فرناز شک کرده بودم از جلوی چشمم گذشت....
اون سیمکارت مخفیش، اون گل هایی که حامد به سلیقه خودش البته سلیقه ی خودش نه اون بهتر سلیقه ی فرناز و میدونست،اون سیگار داخل گلدون، اون آسانسوری که برای اولین بار توقفش پارکینگ بود چون قبل من حامد از اون خونه رفت ، اون اسفندی که فرناز دود داد تا عطر حامد از خونه دور شه و ...
نفهمیدم چیشد که به خودم اومدم و دیدم بغض بدی به گلوم چنگ زد و داره خفه ام میکنه!!
بدون اینکه جواب غلامی و بدم از جام بلند شدم و عین جت لباس پوشیدم تا برم خونه فرناز و فقط دلیلشو ازش بپرسم!!
اگه حتی کوچیک ترین دلیلی واسه این کار داشته باشه حق و به اون میدم که بهم خیانت کرده!!!
انقدر حالم بد بود که حتی نمیتونستم رانندگی کنم سرم گیج میرفت و نمیتونستم خودمو کنترل کنم دستمو به دیوار تکیه دادم و شماره ی کاظمی و گرفتم:
-الو؟!
+کاظمی کجایی؟!
-نمایشگام آقا، چیزی شده؟!
از اونجایی که نمایشگاه به خونه ام نزدیک بود و نیاز نبود زیاد معطل شم فوری گفتم:
+حله، من خونه ام ،بیا منو تا یه جا برسون!!
بدون هیچ حرف اضافه ای گفت:
-چشم آقا!!
یه دونه شکلات از رو میز برداشتم و خوردم تا یکم حالم اوکی شه و بتونم تا پایین برم!!
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت106
سرمو به صندلی تکیه داده بودم و به خیابون نگاه میکردم که کاظمی پرسید:
-آقا دارید نگرانم میکنید چیزی شده؟!
بدون اینکه جوابشو همونطوری به خیابون نگاه میکردم که یه لحظه با دیدن گلفروشی حامد پوزخندی زدم و با خودم گفتم: بهتره آخرین گل و هم براش بگیرم و تموم کنم این رابطه رو...
کلافه رو به کاظمی گفتم:
+همین جا نگه دار!!
کاظمی با نگرانی زد بغل و گفت:
-چیزی شده؟!
از ماشین پیاده شدم و همزمان گفتم:
+نه بمون الان میام!!
وارد گلفروشی شدم که حامد روی میز نشسته بود و مشغول حساب کتاب بود تک سرفه ای کردم که تازه متوجه ی من شد و با خنده از جاش بلند شد و گفت:
-به آقا کیهان چطوری داداشم؟!
پوزخندی زدم و بدون اینکه جوابشو بدم گفتم:
+یه باکس گل برام آماده کن میخوام برم پیش فرناز...
چشمک ریزی بهم زد و گفت:
-پس امشب خوشبحال فرناز خانومه...
+چطور؟!
-چون کیهان خان داره میره پیشش دیگه...
تو چشماش زل زدم و با خودم گفتم: چطور میتونه انقدر قشنگ نقش بازی کنه؟!
چقدر دروغاشون شنیدنیه وقتی خودم حقیقت و میدونم...
تو همین فکرا بودم که گفت:
-داداش چه رنگی باکس و بزنم؟!
نیشخندی زدم و با کنایه گفتم:
+به سلیقه ی خودت بزن سلیقه ی تورو بیشتر دوست داره...
حامد یه جوری که انگار یه چیزایی دستگیرش شده باشه لب زد:
-داداش چیزی شده؟!
با خنده گفتم:
+نه داداش سریع اوکیش کن باید برم!!
گنگ سری تکون داد و مشغول چیدن باکس شد و هر از چندگاهی نیم نگاهی بهم میکرد و باز به کارش ادامه میداد!!!
حدودا 10دقیقه اینا گذشته بود که باکس گل و سمتم گرفت و همزمان گفت:
-بیا داداش آماده اس!!
جعبه رو از دستش گرفتم و گفتم:
+حله پولشو میزنم به کارتت فعلا...
حامد گیج شده بود انگار تو این دنیا نبود و بدون اینکه چیزی بگه فقط نگاهم کرد!!!
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت107
دوباره رفتم داخل ماشین نشستم و گفتم:
+حرکت کن!!
تو طول مسیر به این فکر میکردم که از کجا شروع کنم، چطوری بهش بگم که بهم خیانت کرده، حس میکردم تمام علاقه ای که بهش داشتم به یک باره به نفرت تبدیل شد...
هرچی فکر میکنم نمیفهمم چی از حامد کمتر دارم؟!
تو همین فکرا بودم که با صدای کاظمی به خودم اومدم:
-آقا رسیدیم!!!
سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم و اومدم برم که باز گفت:
-منتظرتون بمونم؟!
کلافه لب زدم:
+نه تو برو، امشب همینجا میمونم!!
چشمی زیر لب گفت و ماشین و روشن کرد و رفت!!
اینبار بدون اینکه زنگ بزنم با کلید درو باز کردم و بدون اینکه با آسانسور برم ترجیح دادم از پله ها استفاده کنم بلکه این آتش درونم فروکش کنه...
انقدر توی فکر بودم و خودخوری میکردم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم...
نفس عمیقی کشیدم و اینجام بدون اینکه زنگ واحد و بزنم کلید انداختم و در و باز کردم و رفتم داخل...
فرناز لخت روی کاناپه دراز کشیده بود و داشت با گوشیش ور میرفت که به محض دیدن من جیغ خفه ای کشید و ملحفه ی روی مبل و در خودش پیچید و گفت:
-وای کیهان این چه طرز اومدنه؟! یه اهمی اوهمی سکته کردم...
پوزخندی زدم و گفتم:
+داشتی با خودت حال میکردیااا فقط جلوی من خجالت میکشی؟!
ابروهاش توهم رفت و گفت:
-منظورتو نمیفهمم، آدم نمیتونه تو خونه اشم راحت باشه؟!
انگشت اشاره امو سمتش گرفتم و گفتم:
+اوه اوه نه دیگه، خونه ی تو نه، اینجا خونه منه!!
-عهههه باشه آقا کیهان قبلا از این حرفا نمیزدی...
فکر کنم زیر سرت بلند شده یکی دیگه دلتو برده!!
تک خنده ای کردم و گل و رو میز انداختم و همزمان گفتم:
+آقا حامد چطوره؟!
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت108
ترسیده نگاهم کرد و گفت:
-دوست تویه از من میپرسی؟!
بلند قهقهه ای زدم و به باکس گل اشاره کردم و گفتم:
+گل چطوره دوسش داری؟!
گنگ لب زد:
-آره قشنگه ممنون!!
با همون خنده گفتم:
+بایدم خوشت بیاد سلیقه ی آقا حامد دیگه!!
فرناز عصبی داد زد:
-چرا انقدر گُنگ حرف میزنی؟!
حامد به من چه ربطی داره!؟
رفتم نزدیک و کنارش نشستم و چونه اشو گرفتم و تو چشاش زل زدم و گفتم:
+عاشق چشماتم....
بدون اینکه چیزی بگه فقط نگاهم کرد که ادامه دادم:
+مخصوصا وقتی داری یه چیز و قایم میکنی!!
خودشو عقب کشید و با صدای لرزون گفت:
-نمیفهمم چی میگی!!
برو بیرون داری اذیتم میکنی!!!
+از خونه ی خودم؟!
با دست محکم شروع کرد به کشیدن موهاشو با گریه گفت:
-نمیفهمم داری از چی حرف میزنی!!!
سری تکون دادم و گوشی و از جیبم در آوردم و عکسایی که غلامی واسم فرستاده بود و بهش نشون دادم که هنگ کرده و ترسیده نگاهشو سمتم چرخوند و لب زد:
-کیهان توضیح میدم!!!
انگشت اشاره امو روی لباش گذاشتم و گفتم:
+نمیخوام هیچی بشنوم فرناز!!
فقط یه چیز و بهم بگو، حامد چی داشت که من نداشتم؟!
-کیهان بخدا....
حرفشو قطع کردم و از جام بلند شدم و گفتم:
+خودتم میدونی چقدر عاشقت بودم، همه ی زندگیم بودی...
اما اما الان دیگه نمیخوامت!!!
بی توجه به اینکه لباس تنش نیست رو زمین افتاد و پامو گرفت و با حالت التماس هق زد:
-کیهان تورو خدا وایسا حرفامو بشنو، کیهان من بدون تو میمیرم!!
با اینکه قلبم داشت آتیش میگرفت با بی رحمی پسش زدم و محکم گفتم:
+برام مهم نیست...
به سمت در خروجی حرکت کردم و قبل اینکه از در خارج شدم برگشتم نگاهش کردم که روی زمین افتاده بود و داشت زجه میزد، با تاسف نگاهش کردم و لب زدم:
+فردا اومدم داخل این خونه نباشی!!!
بین گریه هاش با تمام توان داد زد:
-کیهااااااان؟!
بی توجه به ناله هاش رفتم بیرون و درو محکم بستم!!
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت109
🌸 #پناه:
با صدای زنگ ساعت گوشیم فوری از کنار بالشتم برداشتم و قطعش کردم خمیازه ای کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم و روی تخت نشستم!!
بلاخره بعد از ۷روز قراره امروز برم مدرسه و کلی ام براش ذوق داشتم!!
ساعت هفت و ربع بود و وقت داشتم اما بهتره زودتر اماده شم و قبل اینکه پیمان بیدار شه از خونه برم بیرون تا قیافه ی نحسشو نبینم!!
امروز دوروزه از اون اتفاقا کوفتی میگذره و من هنوز قلبم بخاطر ساعت درد میکنه!!
تو طول این مدت پیمان چند باری سعی کرده از دلم در بیاره و باهام آشتی کنی اما نمیدونم چرا نمیتونستم هیچ جوره ببخشمش!!
آهی کشیدم و از تخت اومدم پایین و از اتاق زدم بیرون تا یه سرویس برم و دست و صورتمو بشورم و آماده شم برم مدرسه!!!
خمیازه ای کشیدم و با تعجب به اطرافم نگاه کردم و با خودم گفتم: مامانم کجاس؟!
نه تو آشپزخونه بود نه تو پذیرایی... کجاش یعنی؟! شاید خواب مونده....
بیخیال شونه ای بالا انداختم و به سمت دستشویی حرکت کردم و هنوز درشو کامل باز نکرده بودم که با صدای داد و بیداد مامانم فوری در و بستم،که گفت:
- احمق در نزنی یه وقت...
با خنده گفتم:
+خب مادر من یه صدایی چیزی از کجا میدونستم اون تویی؟! آدم انقدر بی صدا دستشویی میکنه؟!
بلند گفت؛
-ببخشید ، عذر میخوام از دفعه ها بعد روی در دستشویی میزنم "من داخل دستشویی هستم در بزنید"خوبه؟!
در دستشویی و باز کرد و اومد بیرون و همزمان گفت:
-تو دستشویی ام از دست شما آرامش ندارم!!
با خنده بعد از مامانم وارد دستشویی شدم و سریع عملیات و انجام داد و با احساس سبکی اومدم بیرون!!!
با دیدن پیمان که رو میز نشسته بود و داشت با مامانم صبحونه میخورد دوباره اعصابم خورد شد و اومدم برم تو اتاقم که با صدای مامان سر جام وایسادم:
-کجا؟!
گنگ نگاهش کردم و گفتم:
+میرم آماده شم برم مدرسه دیگه!!
-اره میدونم ولی قبلش صبحانه بخور بعد برو...
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت110
دوباره نگاهم سمت پیمان چرخید که داشت نگاهم میکرد...
اخم کردم و گفتم:
+لباس بپوشم میام میخورم!!
مامان که متوجه شد بخاطر پیمان میگم، دیگه اصراری نکرد و در اتاق و باز کردم و خواستم برم تو که اینبار صدای پیمان مانع ام شد:
-بیا بشین صبحونه اتو بخور من میرم!!
از اینکه فهمیده بود بخاطر اونه که نمیخوام صبحونه بخورم خوشحال بودم اما بدون اینکه جوابشو بدم رفتم داخل اتاق و در و محکم بستم!!!
یاد اون شب که میفتادم ناخودآگاه گریه ام میگرفت، یاد اینکه تنها یادگاری که از کیهان داشتم نابود شد ، یاد اینکه دیگه قرار نیست هیچوقت ببینمش!!!
همه اینا اذیتم میکرد و بدتر از همه اشون ندیدنش بود...
آهی کشیدم و موهامو بافتم و لباسمو پوشیدم و یذره ادکلن به خودم زدم و به ساعت نگاه کردم و باخودم گفتم: شت چقد زود آماده شدم هنوز ساعت بیست دقیقه به هشته،ولی الاناس که سرو کله ای عسل پیدا شه!!!
لبخندی زدم و از اتاق رفتم بیرون، مامان تنها تو آشپزخونه بود و خبری از پیمان نبود!!
با خوشحالی رفتم رو میز نشستم و کوله ام کنارم روی زمین گذاشتم و مشغول خوردن نون پنیر شدم!!!
مامان لیوان چایی و جلوم گذاشت و گفت:
-چایی ام بخور!!
با دهن پر گفتم:
+چشم!!
شکر و برداشتم و اومدم چاییمو شیرین کنم که زنگ در به صدا در اومد...
(تقدیم نگاه زیباتون،حالا که تا اینجا خوندی لایک یادت نره خوشگله😂💕)