تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

دانشگاه دیوونه ها(چند پارتی)

| 𝔈𝔅𝔏ℑ𝔖

سلااااام چطورید خب خب دیروز نتونستم پارت بزارم عوضش امروز تا جایی که نوشتار اجازه بده میزارم 🫠🥰

امیدوارم خوشتون بیاد 🙃💗

مایل به ادامه؟

 

 

لایک و کامنت فراموش نشه💘

#پارت_8

جیغی کشیدم و گفتم:اصلا هرچی باشیم ب شما رفتیم.
بعد خوردن نهار ک برای من با حرص همراه بود)البته من عاشق مامان بابامم( رفتم اتاقم
برای استراحت...
دم در منتظر شروین بودم ک بیاد...ی کوله گنده رو دوشم بود تا وسایل مورد نیاز توش جا
بشه..قرار بود با ماشین بیاد..سمندش تعمیرگاه بود ک امروز تحویل گرفتش...کم کم داشتم
عصبی میشدم..کوله سنگین بود و دوشم درد اومده بود..با صدای بوقی سرمو برگردوندم و
شروینو دیدم...با عصبانیت سوار ماشین شدم درو محکم بستم..
شروین:ببینم امروز دوباره ماشینو برمیگردونی تعمیرگاه یا ن..
-خفه شو..نیم ساعته منتظرتم..با این کوله سنگین دوشم درد اومد..
-خب حالا..خواب موندم...دیشب تا ساعت ۳بیدار بودم
-عه؟ با کی مشغول بودی؟
-منحرف غزمیت..داشتم فیلم میدیدم..
رسیدیم دانشگاه، بچه ها همه اماده بودن...یکم بعد سهراب سوار ی پرشیا با پرستو پیاده
شدن..بعد سلام علیک گفت: خب اونایی ک ماشین دارن خودشون بیان بقیم سوار
اوتوبوس بشن...تا ی جایی با ماشین میریم..
دوباره همه سواره ماشین شدیمو راه افتادیم..
ب پایکوه ک رسیدیم ماشینو پارک کردیم و وسایلو گرفتیم و راه افتادیم...من ی شلوار شیش
جیب مشکی با مانتو طوسی و کوله و کتونی مشکی و شال طوسی پوشیده بودم...شروینم
ی جین مشکی با تیشرت استین بلند پوشید و سیوشرتش رو دور گردنش گره زد..ای جونم
چ تیپی گرفته داداشیم..
نیم ساعتی مشغول راه رفتن بودیم...شروین و سهراب جلو بودن..منو پرستو پشت
سرشون..و بقیه هم مثل جوجه اردک پشت سر ما..
من: آی آی اخ ننه از کتَو کول افتادم..چرا همینجا نمیشینیم؟ مگ میخوایم قله کوهو
فتح کنیم؟
سهراب:انقدر غر نزن..هرچی بالاتر بریم منظره برا نقاشی بهتره.. ایشی گفتم رومو
برگردوندم..

 

 

#پارت-9

 

یهو چیزی ب ذهنم رسید..رفتم سمت شروین گفتم: شروین)با عشوه( عزیز دلم؟؟
شروین: یا خدا خودت رحم کن..اخرین بار ک اینجوری صدام کرد نتیجش شد شکستن
دستم
خندیدمو گفتم: اونموقع خودت دستوپاچلفتی بازی در اوردی..
- عه عه من؟ اگ تو بودی میتونستی تکو تنها ی کلبه بالا درخت بسازی بدون هیچ طنابی؟
شونه بالا انداختمو گفتم:من اگ از پس کاری برنیام قبولش نمیکنم ک بعد ضایه بشم..
- ک اینطور..پس دیگ ب تو ک اینجوری صدام میکنی توجه نمیکنم ک بعد مشکلی پیش
نیاد برام..
-نه نه نه نه شروین جونم خسته شدم پاهام درد اومده
-منو سننه؟ -کولم کن
-چی؟؟؟؟ همینم مونده ازم سواری بگیری،من فوقش کولتو واسط بیارم
-داداشی جونم تروخدا -زشته دختر جلو بچه ها
-زشت چرا؟ اصلا ب اونا چ؟ تازه میدونن منو تو باهن فامیلیم - اگ بعدا برام دست انداختن
چی؟
-چیز میخورن..بگو خودم حسابشونو میرسم
پوفی کرد..ب پشت من نشست رو زمین و گفت:بپر بالا
از خوشحالی گفتم:یوهووووووو عاشقتم
دستامو دور گردنش و پاهامو دور کمرش حلقه کردم..اونم دستاشو زیر پام گذاشتو بلند
شد..
بلند شدنش مساوی بود با صدای متعجب سهراب:شروین..این چ کاریه..الان بقیم یاد
میگیرن
پرستو:داداش بقیه منظورت منم دیگ
سراب:خوشم میاد زود گرفتی منظورمو
پرستو ایشی گفتو رو ب من کرد با خنده گفت:اون بالا هوا چطوره؟

 

 

#پارت-10

 

دستامو بازکردم و با لبخند گفتم: عالیی...نسیم زیبا از اینجا بیشتر حس میشه...و مناطق
بهتر دیده میشه
شروین با خنده گفت:اووووو همچین میگ انگار من پنج شیش متر قدمه..همش ۱۱۰
ناقابل.و زیر چشمی ب پرستو نگاه کرد.
بله نکنه خبریه؟ ن بابا نخود تودهن شروین خیس نمیخوره هر چی باش ب من میگ
با خنده گفتم ی اعترافی بکنم؟ شروین:بوگو
-بچه ک بودم فکر میکردم بزرگ بشم عروست میشم
-چراااااا؟ کیِ؟ - ۱۰ ساله بودم..اخه هرچی میخواستم برام میخریدی منم فکر میکردم
دوسم داری میخوای شوهرم شی...
شروین بلند خندیدو گفت: تو اون سنم فکرهای شوم دربارم داشتی...من حاضرم با افتابه
اب بخورم ولی شوهر تو نشم
با پام ب پهلوش زدم گفتم:از خداتم باش...پسرا منتظر ی نگاه منن -سگ درصد
بلاخره نیم ساعت بعد ب مقصد رسیدیم...جای قشنگی بود...شروین منو پیاده کرد و
قلنجشو شکوند.
گونشو محکم بوسیدم و گفتم:اینم کرایت
باخنده گفت:وروجک
با صدای سهراب ب سمتش برگشتیم:خب خب کمی استراحت میکنیم،بعد هرکس ی
منظره رو برا نقاشی انتخاب میکنه.
جایی ک من انتخاب کردم نصف از دره بود و نصف دیگش از درختا..وسایلمو اماده کردم برا
نقاشی ولی هرچقدر سعی کردم در قوطی ابرنگه سبزمو بازکنم نشد ک نشد..با نگام دنبال
شروین گشتم ک دیدم خیلی دوره..حوصله نداشتم تا اونجا برم..نزدیکترین پسرب من
سهراب بود،ناچار رفتم سمتش گفتم:استاد میش برام در این قوطیو باز کنین؟ خیلی
سفته..
نمیدونم چرا چشماش برق زد باخوشحالی گفت البته

 

#پارت_11

 

وااا یه قوطی باز کردن انقدر ذوق داره، اینم خله واس خودشا..قوطیو گرفت و دو قدم ازم
دور شد..این چشه؟؟ راحت در قوطیو باز کرد و دوباره درو شل گزاشت رو قوطی... قوطیو
از اون فاصله سمتم پرت کرد و در همون حال گفت: مواظب باش نریزه
ک این حرفش مصادف شد با خالی شدن رنگ رو مانتوی خوشگلم... با دهن باز ب خودم
نگاه کردم.
نیشخندی زدو گفت: من ک گفتم مواظب باش.
وقتی فهمیدم از عمد اینکارو کرد با جیغ گفتم:
تو چ غلطی کردی؟ مگ کور بودی؟ اصلا مگ کرم داری؟
پنگوئنم بود میفهمید از اون فاصله نباید اینو پرت کرد..
توجه بچه هایی ک نزدیکمون بودن ب سمتمون جلب شد... بی توجه ب اونا گفت: عوض
تشکرته ک برات بازش کردم؟
انقدر حرصی بودم ک بی توجه ب این ک استادمه و باید ب عنوان ی استاد احترامشو نگه
دارم تا برام دردسر نشه گفتم: تشکر بخوره توسرت ببین با مانتوم چیکار کردی؟ حالا من
اینجوری باشم؟ اصلا سیوشرتتو بده ببینم...
قبل اینک عکس العملی نشون بده سمتش رفتم و سریع سیوشرتشو ک ب کمرش بسته
بود برداشتم.. من نمیدونم اینا ک نمیپوشنش چرا میارن اصلا؟ واس خوشگلی لابد..
چون زیر مانتوم استین بلند داشتم رفتم ی گوشه و مانتومو در اوردم و سیوشرتو
پوشیدم..بهََع تو تنم زار میزد.. پنج بار استینشو تا زدم تا بالای مچم برسه..بلندیشم تا
وسطای رونم بود..میدونستم بهم میخندن ولی بهتر از اون مانتو رنگیه..فکرکن ی مانتو
طوسی رنگ رو قسمت جلوییش رنگ سبز ریخته باش اه اه...برگشتم سر جام.
سنگینی نگاه بچه هارو حس میکردم.نگاشون کردم دیدم با ی نیش باز دارن نگام میکنن با
صدای بلند گفتم: هان چیه؟ سوژه امروزتون منم؟
بعد در حالی ک غرغر میکردم زیرلب کارمو شروع کردم..اول خواستم مانتومو بدم بب ره
بشوره اوتو کنه بعد پس بده..ولی باز گفتم یهو لج میکنه مانتومو جِرواجر میکنه..از این
بعید نیست..والا سهراب سپهری ام سهراب سپهری قدیم..اون طفلی فقط شعر مینوشت
کاری ب بقیه نداشت ولی این یکی عینوهو..

 

#پارت_12

 

خواستم فکرمو ادامه بدم ک با صدای پرستو سمتش برگشتم و همون لحظه نور فلش ب
چشمم خورد.
پرستو با لبخند گفت: حیف بود با این لباس ازت عکس نگیرم با نمک شدی.
لبخندی زدم و رفتم پیش شروین تا ازش ابرنگ سبز بگیرم.. با دیدنم خندید و ابرنگو بهم
داد...چیزی نپرسید پس از موضوع خبر داشت.
سهراب هر چند دقیه ب بچه ها سر میزد تا رسید ب من..سعی کردم بی تفاوت باشم.
سهراب:خوب میکشی ولی میتونه بهتر باشه
من: بله بهتر میشد اگ اعصابم اروم میبود ن این ک اولی صبحی یکی بباره ب اعصابتون.
تیکمو ک گرفت،فقط لبخند زد ک چال گونش معلوم شد. واااااای،با تمام حرصی ک ازش
داشتم دلم میخواست انگشتموفرو کنم تو چال گونش..
کارمون تا غروب طول کشید،سهراب نقاشی هارو ازََمون گرفت تا بعدا ببینه و نظر بده..
یکم نشستیم صحبت کردیم و بعد راه افتادیم ک بریم.
با همون سیوشرت شروین منو رسوند خونه.اونقدر خسته بودم ک بدون خوردن شام رفتم
خوابیدم.
البته قبلش کلی نقشه های مختلف واسه تلافی کار سهراب تو ذهنم کشیدم..
خوزش شروع کرد پس باید تا اخرش وایسه...

 

 

#پارت_13

 

بیا موزیکو چقدر حس داره
کار دی جی اسِتاره
ببینم خانوم شما هنوز تو کف بنِانی
بابا دی جی استار اومده با امید زمانی

حالا بلرزونشو بچرخونش....
با صدای شادو بلند آهنگ هول شدم واز خواب پریدم..حالا مگ اون ماسماسَک پیدا
میشه...دیشب ساعت ۶ وسط sms بازی با شروین خوابم برد..گوشیمم ی جایی زیر
پتوعه...انقدر گیج بودم ک ب جای اینک از رو تخت بلندشم،پتورو محکم کشیدم و ازاون
جایی ک پتو دور پام پیچیده بود..از رو تخت قل خوردم و با کله افتادم زمین..
من:آیی ننه بیا ک افِلیج شدم..
کمتر از ۱۰ ثانیه مامی درحالی ک یه چاقو دستش بود)بسم ال...سر صبحی چاقو دستشه
حتما شب با ساطور میبینیمش(و ددَی ک ی لقمه تودهنش بودو دولپی میخورد اومدن
اتاقم..بابا با دیدن وضعم خواست بخنده ک مامان سریع دستشو گذاشت رو دهنش و
گفت:نخند غذا دهنته..هرچی خوردی میریزه بیرون..
بابا سرتکون دادو در حالی ک سعی میکرد جلو خندشو بگیره و هنوز لقمه تو دهنش بود
گفت:
چِعا ایعوری شُعی اعلَ صحعی؟؟
جان؟؟ مرگ شروین فهمیدین چی گفت؟
واا ب اون طفلی چیکار داری؟ همش تقصیر اونه دیگ..نکبت میگفت فردا صبح سوپ رایز
داری منه خوش خیالو بگو فکرکردم قراره برام کادو بخره..نگو زنگ ساعتو عوض کرد..من اگ
ساعتو نکردم تو دماغت..اسممو میزارم بلقیس..
پدر بلاخره لقمه مبارکو قورتید و گفت:میگم این چ وضعیع اول صبحی؟
خواستم جواب بدم ک مامی گفت: واا ترمه کشُتی میگیری با خودت؟ از من ب تو نصیحت
مزدوج ک شدی صبحا زودتر از شوهرت بیدارشو ک نترسه ی وقت...من: عه مامان؟!..
اونا ک دیدن چیزیم نیست رفتن بیرون منم بعد اینک اماده شدم رفتم صبحونه خوردم ب
ی ساندویچ کوچیکم برا شروین درست کردم)الکی مثلا من مهربونم(
دارم برات شری خوان..پنیرو گوجه رو گذاشتم تو نون و هرچی فلفل بود خالی کردم
روش،بعد نون رو پیچیدم دورش...
من: خداسعدیی -خداحافظ

 

#پارت_14

 

درو ک باز کردم شروین جلوپام ترمز زد..با لبخند سوار شدم و گفتم:سلام داش شری
خودم.
با تعجب سلام کرد.حتما انتظار داشت من عصبانی باشم..ساندویچو دادم بهشو گفتم:مامی
درست کرد برات.. مشکوک نگام کرد برا اینک شک نکنه سر صحبتو باز کردم: واااای شروین
امروز صبح با صدای زیاد اهنگ بدجور بیدار شدم..فکرکنم کار کامران هومنه..پریشب
خونمون بودن گوشیمو دست کاری کردن.
اون ک منتظر شنیدن همین حرف بود با خیال راحت ی گاز گنده ب ساندویچ زدک نصفش
رفت تو دهنش..بوفالو چجوری میخوره...
من:هیچی دیگ داشتم ی خواب خفن میدیدم ک از خواب پریدم...با تموم شدن حرفم
شروین شروع ب سرفه کرد..با صورت قرمز ماشینو زد کنار...داشت هَل هل میزد..بطری
آبمو بهش دادمو گفتم:
یواش تر بخور دنبالت ک نکردن..
باحرص نگام کرد ولی ازاون جایی ک شروین ازمنم پروتره گفت:خب خوابتو بگو.
-بیخیال بگم فقط حسرت میخوری -بگو حالا
-خواب دیدم رفتیم مسابقه جام جهانی برزیل..بین مسی و رونالدو بود..بعد مسی زخمی
میشه و ازاونجایی ک تو نیمکت ذخیره کسی نبود..تو داوطلب میشی ک بجاش بازی کنی..
با هیجان گفت: من ب جای مسی با رونالدو؟!
چقدر کیف میده از علاقشون ب فوتبال سواستفاده کنی
من:اره..بعد تو میری تو زمین ک رونالدو میاد سمتت و میگ:بیا موزیکو چقدر حس داره
کار دی جی استاره
ببینم خانوم شما هنوز توکف بنانی
با دهن باز گفت:ها؟؟!!
خندیدنو گفتم:هیچی دیگ یهو تصویر رفت و صوتی شد منم از خواب پریدم.
فهمید دستش انداختم با حرص گفت:مسخره
-خواهش میکنم،قابلی نداشت این جبران سوپرایز صبح

 

#پارت_15

 

 

رسیدیم دانشگاه..امروز دو تا کلاس با سهراب داریم..
تو کلاس سهراب گفت: جزوه این درس چون زیاده من خودم نوشتم..کپی میکنم زنگ بعد
بهتون میدم..
کلاسو با ی خسته نباشید تموم کرد.وقتی بیرون رفت منم دنبالش رفت تادفترشو یادبگیرم..
از اونجایی ک خواهرزاده رئیس دانشگاهه ی اتا استراحت جدا داشت..پارتی بازیه دیگ.. ۱
دقیقه بعد از اتاقش بیرون اومدو سمت دفتر رئیس دانشگاه رفت..
منم ک هنوز توفکر تلافی ازش بودم رفتم سمت اتاقش..خداروشکر درو قفل نکرد..عین
موش رفتم داخل..ی نگاه کلی ب اتاق انداختم تا ی سوژه پیدا کنم..چشمم خورد ب جزوه
رو میز..رفتم سمتش و بدون معطلی موژیکو در اوردم رو هرصفحه جوری ک تقریبا نصف
صفحه رو پرمیکرد شروع کردم نوشتن جمله هایی مثل:
سلام سُهی جونم
استاد شاعر مدل امروزی
کله غازیه پنگوئن اورانگوتان
از جوانی گله داریم
دوس دارم شب تاسحر دورسرت بگردم
بوس رو اون چال گونه هات
خرمگس چلمنگ انتر
و کلی چرتو پرت دیگ ک اصلا بهم ربط نداشت..رو صفحه اخرشم چندتا شکلک تلگرام
کشیدم..چ شود.
جزوه رو سرجاش گذاشتمو سرجیک ثانیه از اتاق زدم بیرون..اخر راهرو بودم ک....
-خانوم راد؟
یا گاد خودشه... چ سریع فهمید دو دقیقم نشد..چ غلطی کنم حالا؟ خدایا من
نادمِم..توفمَو..اه چندش..خب حالا ابدهنمو قورتیدم و برگشتم سمتش.
من: بله؟ -کاری اینجا داشتین؟
تو رو سَننَهَ؟ - بله با یکی از استادا کار داشتم..

 

#پارت_16

 

-خب حالا ک کارتون تموم شده میشه تو کپی کردن جزوه ها کمکم کنین؟ میدونین ک
زیادن.
ای بابا...ناچار قبول کردم وگرنه شاید بعدا شک میکرد..
کپی کردن جزوه ها ی نیم ساعتی طول کشید..
خدا خدا میکردم جزوه هارو نبینه ک خدارو میلیون بارشکر نگاشون نکرد..
رفتیم کلاس و جزوه هارو بین بچه ها پخش کردیم..
با دیدن جزوه کم کم تو نگاه بچه ها یا تعجب بود یا خنده..تا اینک یکی از دخترا گفت:
استاد مطمئنین جزوه رو درست اوردین؟
سهراب:منظورت چیه؟ بجزوه اصلی ک تو دستش بود نگاه کرد...و با هرصفحه ک میزد
صورترش قرمزتر میشد..سر آخر دستی تو موهای خوشگلش کشید و گفت:همه جزوه هارو
بزارن رو میزم..
یکی از پسرا گفت:استاد یادگاری داریمش دیگ.
با دادی ک زد همه جزوه هارو گذاشتن رو میز:گفتم بزارید رو میز.
ای جونم چ حرصی میخوره..اها دلم یخمک شد..
شروین از حواسپرتی سهراب استفاده کرد و جزوه رو گذاشت تو کیفش..بزور خندمو نگه
داشتم..
کلاس ک تموم شد پرستو اومد پیشمو گفت:سلام ترمه
من:به پری خانوم کم پیدایی.
لبخندی زدو گفت:ببخشید دیگ..راستش میخواستم برای جمعه نهار خونمون دعوتت
کنم...خوشحال میشم اگ بیای..
-جمعه یعنی پسفردا..باید بامادرم صحبت کنم شب بهت خبر میدم..ولی این خان داداشت
عصبیه پرتم نکنه از خونه بیرون؟
-إواع نه...خیلی هم مهمون نوازه
-باش فقط اینک خودمونیم؟
-اره منو تو -إی کلک منو میبری خونه خالی

 

#پارت_17

 

مشتی زد ب بازومو گفت:گمشو..شب منتظرم
-باش..فعلا بای -بابای
با شروین سوار ماشین شدیم...
همین ک سوار ماشین شدم زدم زیر خنده..شروین با تعجب نگام کرد و گفت:إی
مارمولک..حدس میزدم کار تو باشه..
-حقش بود..احساس میکنم با این تلافی ی بار سنگین از رو دوشم برداشته شد.
سری تکون دادو منو ب خونه رسوند.موقع شام قضیه دعوت پرستو رو ب مامان گفتم.
مامی:مگ چقدر دختره رو میشناسی ک میخوای بری خونشون؟ اگ ی بلا سرت اوردن
چی؟
-واا مامی نمیشه ک ب همه بدبین باشی..دختر خوبیه..تازه خواهر یکی از استادامونه
-باش برو ولی مواظب باش.
-چشم....ددی هم ک کلا رو حرف مامی حرف نمیزنه..
خیلی زود جمعه شد..همچین میگ خیلی زود انگار چقدر بود،همش دوروز..تو چرا همش
توکارای من دخالت میکنی؟..دلم میخواد...غلط کردی..بی تربیت..
ی استین بلند خوشگل با مانتو بنفش و شلوار سفیدم میپوشم و اماده میشم..پول تاکسی
رو حساب میکنم و زنگ درو میزنم..چند ثانیه بعد در باز میشه..خب بریم سراغ آنالیز
حیاطشون..اونقدری بود ک سه تا ماشین توش جاشه..استخر نداشتن..ی طرف حیاطشون
باغچه و طرف دیگ چندتا درخت بود..
پرستو ب استقبالم میاد..ی بلوز استین بلند ک تا انگشتاش میرسه با ی شلوا رک کوتاه
پوشیده موهاشم گیس کرده..ای جونم با نمک شده..
بعد سلام علیک میریم تو خونه..از دیدن مدل خونه دهنم باز میمونه...وااو

 

#پارت_19

 

ی قسمت خونه کاملا مدرن و قسمت دیگش سبک سنتی داره..توهال سمت چپ مبلای
راحتی و سمت راست قالیچه و پشتی..اشپزخونشونم اپن بود معلوم بود ک ی طرف همه
لوازم برقی و سمت دیگ سماور نفتی و ظروف مسی..
با هیجان گفتم:وای چ خوشگله خونتون
لبخندی زدو گفت:پیشنهاد سهراب بود این مدلی.
-ب عنوان ی پسر سلیقه ی جالبی داره
-اوهوم،میخوای بقیه اتاقارو ببینی؟
بی تعارف گفتم:البته
-پس من تا میوه میارم تو برو ی نگاه بنداز.
خونشون ۳خوابه بود..اتاق اول مال پدر مادرشون بود..اتاق دوم مال پری بود..سومی رو ک
باز کردم دیدم سهراب رو تخت خوابیده..وااا پرستو ک گفت منو خودشیم..
بیخیال حالا ک خوابه بزار اتاقشو دید بزنم..سمت چپ اتاقش تخت دونفره..میز
کامپیوتر..سرویس بهداشتی..سمت راست صندلی راحتی..قالیچه..ی فانوس اویزون ب
دیوار و ی عکس از خودش ک سوار اسب بود و کلاه کابویی داشت..چ عکس خفنی..
گفتم یکم کرم بریزم رفتم سمتش و در گوشش داد زدم:صبح بخیرررر
عین کانگورو پرید از خواب و چون سرم نزدیک سرش بود پیشونیش خورد ب دماغم.
من:اخ اخ آیی دماغم،مگ توسرت گچه ک انقدر سفته؟
درحالی ک پیشونیشو ماساژمیداد با اخم گفت:ت اینجا چیکار میکنی؟
-جهت اطلاع مهمون پرستوعم)فکرکنم پری رفت میوه بسازه(
-اونو میدونم میگم تو اتاق من چیکار میکنی؟
-اها اومدم سیوشرتتو بدم.
و ب نایلکس تو دستم اشاره کردم.اونقدر محو خونه بودم ک یادم رفت بزارمشون رو مبل.
-صبرمیکردی بیدار شدم میدادی.
-بیدار شدی دیگ...بیا

 

#پارت_20

 

اومد سیوشرتو گرفت منم رفتم سمت حال.رو مبل نشسته بودم ک پرستو اومد.
من:میزاشتی خوب برِِسَن دیگ.
پری با تعجب گفت:چی؟
-میوه هارو میگم مگ نرفتی بکاریشون؟
خندیدو گفت:راستش داشتم میومدم دستم سر خورد همه میوه ها افتاد منم دوباره شستم
و خوشکشون کردم.
-خسته نباشی خواهر.
چند دقیقه بعد سهراب با ی شلوار ورزشی و تیشرت سفید اومد عین ی اسب نجیب با
سرزیر رفت تو اشپزخونه.
من:پری مگ نگفتی فقط منو توییم؟
-چراا قراره بره بیرون.صبرکن بپرسم.داداشی؟
سهراب:هوم؟
پری:میخوای بری بیرون دیگ؟
سُهی:نه -چراااا؟
-چون نظرم عوض شد.اصلا شما نهار چی میخورین؟
-بیرون سفارش میدم.
-خب من هستم کباب میکنم باهم میخوریم و روشو کرد سمت منو گفت:شما ک مشکلی
نداری؟
من:نخیر.
داشت کبابو درست میکرد تو حیاط.پرستوعم گلارو اب میداد منم زل زدم بهشون.یعنی
کاری نبود ک بکنم.
سهراب:پری صددفعه گفتم نرو سمت باغچه این حلزونا میترسن ببیننت.
پری:واا داداش چرا؟
-چون پرستوعی.میخوریشون.