تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

بند انگشتی من- (چند پارتی ۷۱ تا ۷۷)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

این رمانم داره ۱۰۰ پارتی میشه😂🤌🏻

حتما بخونیدش خیلی رمان قشنگیه و واقعا دوست داشتنیه💘💕

دیگه زیاد تایپ نمیکنم،پس

مایل به ادامه؟؛

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_71

نفهمیدم چقدر خوابیدم

ولی اینقدر کابوس دیدم که از خواب به یک هو پریدم و تا پریدم متوجه شدم در خونمون در میزنن

پاشدم لباسامو عوض کردم و یه لباس معمولی ولی پوشیده تنم کردم و رفتم جلوی در

درو که باز کردم با دیدن چهره اشفته راستین جلوی در شوک شدم

اروم لب زدم..

- س..سلام.. تو اینجا چیکار میکنی!؟ 

با اخم و تخم لب زد

+ چرا گوشیت خاموشه ابجی!؟ 

معلوم هست کجایی؟ اصلا فهمیدی چه اتفاقی افتاده؟ بدبخت شدیم.

باله لباسمو جمع کردم

- چیشده؟ 

+ سوخته.. کل باشگاه زیر آتیش سوخته!؟ 

یهو با داد بلندی که از دهنم بیرون اومد رو بهش گفتم:

چییییی!؟؟؟؟ یعنی چی چیمیگی؟؟ 

+ برو یه لباس درست بپوش بیا بریم که خیلی اوضاع خرابه فقط زودباش ابجی توروخدا..

با استرس دوییدم داخل و سرسری لباسی پوشیدم

جلوی در باشگاه ماشین آتش نشانی وایساده بود و همه ی مردم ریخته بودن توی کوچه..

دوییدم جلو که راستین هم پشتم اومد

تا رسیدم یکی از آتش نشانا جلومو گرفت

+ وایسید خانم نمیتونید برید داخل!

- یعنی چی نمیتونم برم داخل؟؟؟ بزاار برم اینجا باشگاه منهه!! بدبخت شدممم..

+ نه خانم تا آتش کامل خاموش نشده نمیتونم بهتون این اجازه رو بدم صبر کنید.

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

 ֹ ᮫  ֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹ

.

.

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_72

- شخصیه...

اخم‌های درهمش باعث شد نگاهم رو بهش بدوزم

- بشین برسونمت هر جا که میخای

کلافه نفسم رو رها کردم و موهای جلوی صورتم رو به عقب فرستادم...

اگه بیشتر از این باهاش ساز مخالف میزدم به زور سوارم میکرد

پس خودم مثل بچه ادم در ماشین رو باز کردم و روی صندلی کناریش نشستم

امروز زیاد حوصله نداشتم پس با صدای سردی گفتم

- لازم نبود، خودم میرفتم...

سکوت کرد و ماشین رو روشن کرد

- کمکی از دستم برمیاد؟

برای باشگاه...

سرم رو روی ماشین تکیه دادم و خیره به بیرون جوابش رو با لحن آرومی دادم

- نه ممنون خودم یه کاریش میکنم

دیگه سکوت کرد و حرفی بینمون رد و بدل نشد!

یکم گذشته بود که باز صداش منو از افکارم بیرون آورد

- کجا برم؟

نمیخواستم مقصدم رو بهش بگم،

شونه‌ای بالا انداختم و یکم هول شدم که ادرس یه مغازه نزدیک طلافروشی مد نظرم رو بهش دادم

مشکوک نگاهم کرد،

- الان تو این وضعیت میری مبل‌فروشی؟

میخای مبل بخری برای باشگاه روش بخوابن؟

از سوتی‌ای که داده بودم لب گزیدم

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

.: ֹ ᮫  ֹֹֹֹֹֹֹ

.

.

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_73

از سوتی‌ای که داده بودم لب گزیدم..

خودم رو جمع کردم و سریع توضیح دادم

- اون نزدیکی ها کار دارم!

دنده رو عوض میکنه و نگاه کوتاهی بهم میندازه...

- چه کاری؟

دیگه داشتم کم کم از سوال جوابش عصبی میشدم.

- گفتم که شخصیه...

میشه هی سوال نپرسی ازم؟

هومی زیر لب گفت و نیشخندی زد

چشم غره ای رفتم و پنجره رو باز کردم تا یکمی هوای تازه بخورم

سکوت تو ماشین حکم فرما شده بود، منم میل نداشتم این سکوت رو بشکونم!

با نگه داشته شدنش جلوی مبل فروشی ای که آدرسش رو داده بودم نفسی عمیق کشیدم و دستم رو به سمت دستگیره ماشین بردم

سریع پیاده شدم که یهو با پیاده شدن فرهاد همزمان با من چشمام گرد شد

- تو کجا؟

- خب منم همین نزدیکیا کار دارم . . .

حرصی دندون‌هام رو روی هم فشردم

چقدر دلم میخواست بزنم با آسفالت یکیش کنم

چنگی به کیفم زدم و حرصی گفتم

- خوبه برو به کارت برس

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

.: ֹ ᮫  ֹֹֹֹֹֹֹ

.

.

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_74

چنگی به کیفم زدم و حرصی گفتم

- خوبه برو به کارت برس

دنبال منم نیا، خودم میتونم برگردم خونمون!

در آرامش و سکوت نگاهم کرد که ازش رو برگردوندم 

و با قدم‌های بلند دور شدم،

به اطراف نگاه کردم و بعد پیدا کردم مغازه مورد نظرم به سمتش رفتم

بعد اینکه طلاها رو فروختم سریع پولش رو گرفتم...

از مغازه بیرون زدم تا کسی منو نبینه 

به خصوص فرهاد،‌

گیر سه پیچ میداد که اونجا داشتی چیکار میکردی و من دلم نمیخواست در این مورد بهش چیزی بگم

سریع یه تاکسی گرفتم و آدرس خونه رو بهش دادم...

گوشی درپیت بابا که سیم کارتم رو بهش انداخته بودم رو از کیفم در میارم و نگاهی به ساعت ميندازم

باید به راستین زنگ میزدم تا ببینم تونسته مقدار ضرر تقریبی و مقدار پولی که برای بازسازی نیاز داریم رو حساب کنه؟

درسته پول زیادی از فروش طلاها دستمو نگرفته بود

ولی بازم از هیچی خیلی بهتر بود

بقیش هم میتونستم قرض کنم یا از سامان یکم بخام که اوضاع رو اوکی کنیم!

یهو با ایستادن ماشین سرم رو بالا آوردم و از فکر بیرون اومدم...

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

.: ֹ ᮫

.

.

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_75

بقیش هم میتونستم قرض کنم یا از سامان یکم بخام که اوضاع رو اوکی کنیم

بعد چند دقیقه تاکسی جلوی خونمون نگه داشت که سریع حساب کردم و پیاده شدم

نگاهی به اطراف انداختم، حس میکردم باز این فرهاد از ناکجا آباد سر و کلش پیدا میشه

برای پیشگیری از برخوردمون سریع در خونه رو باز کردم و وارد شدم

شالم رو در آوردم و روی مبل پرت کردم،

خودمم رو مبل نشستم و شماره راستین رو گرفتم

بعد از چند بوق صداش تو گوشم پیچید

یه لحظه تردید کردم

درست بود ازش کمک بخام؟ 

درسته رفیق سامان بود ولی بلاخره یه غریبه بود...

ناخونم رو جویدم و با شنیدن صداش لب باز کردم 

- سلام...

- سلام چطوری؟

به سامان گفتی؟

پاهتم رو جمع کردم و و گوشی رو نزدیک تر آوردم

 تا بتونم صداش رو تو این گوشی درپیت بشنوم...

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

.: ֹ ᮫  ֹֹֹֹֹֹֹ

.

.

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_76

- اره بهش گفتم

بهتر بود خود خبر داشته باشه...

- خوبه،

حالا میخای چیکار کنیم؟ قرار شد چطوری درس کنیم اوضاع رو؟

فکری داری؟

صورتم رو کمی جمع کردم و گفتم

- یه مقدار پول جور کردم،

میدونی چقد نیاز داریم تا باشگاه رو دوباره راه‌اندازی کنیم؟

- تو چقدر تونستی اوکی کنی؟

- حدود ۷۰ تومن دارم

صداش ناامید شد

- با این پول نمیشه اصلا...

دو سه برابر این پول نیازه

پوفی کلافه کشیدم، 

از من چه انتظاری داشت؟ مگه من میلیاردر بودم که همین الان چک میلیاردی واسش بکشم؟

این مقدار پول هم فداکاری کردم واسه اون سامان عنتر طلاهای عزیزم رو فروختم

باید قدردانم هم می‌بودند.. 

- خب جور میکنیم دیگه،

از یکی قرض میکنیم بقیشو

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

.: ֹ ᮫  ֹֹֹֹֹֹֹ

.

.

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_77

- خب جور میکنیم دیگه،

از یکی قرض میکنیم بقیشو

- از کی؟!

داشتم کم کم از دستش حرصی میشدم 

چرا هی داشت سوال میپرسید؟

از سر قبرم میرفتم می‌آوردم

سعی کردم آروم باشم

- نمیدونم،‌ گفتم که

اوکی میکنیم بعدا 

از یکی قرض میکنم تهش

اروم باشه ای زمزمه کرد که تلفن رو از خودم فاصله دادم و قطع کردم

سرم بدجوری درد میکرد 

گوشی رو روی مبل پرت کردم

به هر حال راستین هم غریبه بود خب . .

چطور میتونستم ازش پول بخوابم

فعلا کسی رو دور و برم نداشتم که ازش پول بخام

یکی هم فرهاد بود که عمرا ازش پول بخام

با افکار تو سرم روی مبل دراز کشیدم و نگاه خیره‌ام رو به سقف دوختم

نمیدونم چی شد که یهو بین فکر و خیالاتم خوابم برد...

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

.: ֹ ᮫  ֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹ

(تقدیم به نگاهتون)