اشرافی شیطون بلا
سلام خوبید
دوستان چون وقت امتحانا شروع شده
و منم رشتم تجربیه
گاسه همین وقت ندارم پارت بزارم
یه پارت بلند میزارم امیدوارم حمایت کنید
دلسا:که اين طور…
امير:بابا آتاناز برو!يه حاليم ميکني!مهمونيه ديگه!
من:اي بابا…من هي ميگم نره شما ها ميگين بدوش!!گاگولــا!!
امير:خو تو الان دقيقا مشکلت چيه؟چرا نميري؟
من:پوووووف….تو اين مهموني ها بايد اشرافي وخانومانه رفتار کرد… بنده مشکلم اينه…من فقط غرورم مث اوناس…ولي رفتارم…حرف زدنم…اينا رو چي کنم؟؟اگه سوتي بدم عمه قيمه قيمه ميکنه ميده باهام نذري بپزن!
سپيده:نچ نچ!هي من ميگم بيا برات کلاس اشرافي رفتار کردن بزارم تو ميگي نه!!
من:خفه لدفا!يه فکري کنين بچه ها…
اميردرحالي عميقا تو فکر بود(!)گفت:خب چرا نميپيچوني؟؟
من:تـــِِِــر!!اديسون جان ده ساله دارم مي پيچونم!ااينبار نميشه!شخص عمه خانوم گفتن!
امير:اوه اوه…تو با اين لحن حرف زدنت اصن نرو مهمونيا!!
من:ببند بابا!واسه من دبير ادب شده حالا!!
دلسا:سپي تو چرا بهش ياد نميدي چه جوري رفتار کنه؟
نزاشتم سپي دهنشوباز کنه و خودم گفتم:چون اولا تو سه روز نميشه چيزي ياد گرفت.ثانيا من علاقه اي به اين طور رفتار کردن ندارم و وقتي علاقه نباشه نميشه چيزي رو ياد گرفت.ثالسا تو خانواده هاي اشرافي بچه ها از بچگي واسه اشرافي رفتار کردن معلم دارن و آموزش مي بينن. چون تو چگي بهتر و سريعتر ميشه ياد گرفت.
دلسا:پس چرا تو بلد نيستي؟بچه بودي معلم نداشتي؟
يه نفس عميق کشيدم و گفتم:بابا و مامانم نميخواستن منو تو منگنه بزارن.وقتي خودم علاقه اي نشون نميدادم اونام بيخيال شدن.آروم ادامه دادم:که همينم باعث طرد شدنشون شد….
سپيده که ديد دارم توگذشته ها ميرم سريع گفت:بـــچــه ها پاشيـــن!الان با گوشکوب کلاس داريم!بريم يه ذره هرو کر کنيم!!
بلند زدم زيــــر خـــنده!!هر هر هر ميخنديدم!
من:ايـــول!!بريم که خنده ي خونم افت کرده!!
دلي:تو اگه يه مين نخندي خنده ي خونت افت ميکنه؟؟
من:بعله پس چي؟خنده غذاي روح منه!
دلي:مسخره بازيم لابد دسر روحته!!
من:آزار و اذيت ديگرانم پيش غذامه!
امير:بسه بابا!هي حرف از غذا و دسر ميزنين نميگين من گشنم ميشه؟!
من:خخخخخ!!جون به جونت کنن شکم پرستي!!
امير صداشو زنونه کرد و با ناز و عشوه گفت:وا…خاک عالم!يني هيکل رو فرمم رو نمي بيني؟!بلا به دور…!
بلند تراز قبل خنديدم و گفتم:باشه خوش هيکل جون تو که راس ميگي!فعلا بيا بريم سر کلاس!
با خنده و شوخي به سمت کلاس راه افتاديم!مثه هميشه اول از همه من وارد شدم وپشت سرم بقيه!يه سلام بـلند به کل کلاس دادم.همه جوابمو دادن به جز اکيپ تينا اينا!
دختره با خودش درگيره!!من نميدونم چه هيزم تري به اين فروختم که اين جوري واسه من پشت چشم نازک ميکنه!
مجيد يکي از پسراي باحال کلاس رو به امير گفت:داش امير خوب نيس پسري به آقايي شما با سه تادختر بپلکه!مردم حرف درميارن!
همه ي اينا رو با يه لحن خنده دار ميگفت!ميدونستيم داره شوخي ميکنه!
ولي مهناز که تو اکيپ تينا اينا بود با تمسخر گفت:به نکته ي خيلي خوبي اشاره کردي مجيد جون!
يه نگاه به امير انداخت و گفت:کل دانشگاه ديگه آقاي صادقي رو ميشناسن به خاطر اينکه با سه تادختر ميپره!والا ابرو هرچي پسره بردن ايشون!
داشتم جوش مياوردم.کسي حق نداشت به دوستاي من توهين کنه.
با خشم رفم جلوش وايسادم و با تمسخري بدتر از خودش گفتم:مهنازجون چراخودتو نميگي که تو دانشگاه به آويزون معروف شدي!بس که دنبال پسرا راه ميوفتي وموس موس ميکني!اول يه نگاه به خودت بنداز بعد برو بالاي منبر واسه ما حجت الاسلام شو!!امير با هر کي بخواد ميپره و به کسي ربطي نداره!در ضمن يه لطفي بکن اول صب يه مسواکي به اون دندوناي اسبيت بزن که وقتي حرف ميزني گاز اشک آور نپيچه تو کلاس!والا ما جونمون رو دوست داريم!!
چشماش از عصبانيت قرمزشده بود!عينهو گراز هي نفس هاي عميق ميکشيد!!تــــازززه پره هاي دماغشم بازو بسته ميشدن!!ديگه واقعا گراز شده بود!!
روبه بچه ها گفتم:بريم!
مثه گله ي گوسفندا پشت سرم راه افتادن و اومدن!خخخ!
کلاس ساکت شده بود!يني جونم جذبه!!
اميرسمت راستم نشسته بود و دلي سمت چپم.سپي هم کنار دلسا نشسته بود
امير سرشو آورد کنار گوشمو گفت:دمت گرم آبجي!بايد حالش گرفته ميشد!ولي کاش ميزاشتي خودم دهنشو آسفالت مکردم!
ريز خنديدم و گفتم:داداش تو که ميدوني تحمل هيچ توهيني به دوستامو ندارم!يه هو آمپرم رفت بالاو بدون توجه به اطرافم دهنمو باز کردم!!
دلسا پريد وسط حرف زدنمون وگفت:عاشق همين دفاع کردناتم!
استاد اومد و حرفامون نصفه موند.
خـــب…بريم تو کار استاد!استاد نجفي معروف به: گوشکوب!دليل لقب:دماغ گوشکوب شکل!اوضاع اخلاق:افــتضـ ــاح! همين جوري که مشغول مسخره کردن گوشکوب توذهنم بودم آرنج دلسا فـــــرو رفت تو پهلوم!
بدون توجه به اينکه الان تو کلاسيم با داد گفتم:هووووي نکبــــت چته؟!پهلوم سواخ شد!ميمونه دريل!!!!
دلسا با يه قيافه ي سرخ به سمت تخته اشاره کرد.برگشتم و ديـــ….
استاد:خـــــ ـــانـــــوم اميــريــ ــان!!
اوه اوه چه صدايي داره!مژه هام از ترس ريختن!!
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:بله استاد؟!
استاد:حواستون کجاس؟نيم ساعته دارم صداتون ميکنم!
من:عـــه؟شرمنده ي اخلاق استاديتون!
استاد:بار آخرتون باشه!
با يه لحن شيطون ونيشي باز گفتم:چـ ــشــ ــم!شما جون بخواه،کيه که بده!!
کلاس رفت رو هوا!!گوشکوب سعي داشت خندشو مخفي کنه که موفقم بود! با جديدت گفت:شوخي بسه ديگه!خانوم اميريان شما بيايد اين مسئله رو حل کنين.
با گيجي به مسئله ي ناشناخته ي روبه روم نيگا کردم!رشتمو دوس دارم ولي درس نميخونم!
استاد:چي شد؟نميتونين حل کنين؟
حواسم نبود و با بيخيالي روبه استاد نجفي گفتم:به جون خود گوشکوبت نميـدونــ….
يه هو دستمو کوبيدم رودهنم!!کلاس ترکيــــــ ـــد!! استاد با اخماي فوق العاده در هم و چشمايي که از سرخي به جيگري ميزد(!!) نگاهم ميکرد!آب دهنمو قورت دادم و با ترس و لرز گفتم:چيــز…ام…استاد…از دهنم…چيز شد…يني…در رفت…منظوري…نداشتم…
استاد اما همچنان با خشم و غضب منو نگا ميکرد!
کل کلاس به خصوص برو بچ اکيپ خودمون داشتن با نگراني به اين صحنه نگاه ميکردن!
کلاس مثه قبرستون شده بود!!ســـاکت و آروم….!!فقط صداي نفساي خشمگين گوشکوب وضربان قلب من ميومد!!
يـــه هــو…..
اســتاد مـنـــفـــجــر شــد!!!! جوري قهقهه ميزد که گفتم الان کل دانشگاه با جاش مياد پايين!!
همه با چشماي گرد شده واز حدقه دراومده به استاد نجفي که دستاش رو شکمش بود و داشت قهقهه ميزد نگاه ميکرديم!!
گوشکوب در حالي که ميخنديد گفت:اميريان خيلي بامزه اي!تا حالا کسي اينطوري به من گفته بود گوشکوب!شادم کردي دختر!
يني جووووري چشمام گرد شده بود که گفتم الان مژه هام ميره تو موهام!
من:ب…بلـــه!ايشاالله هميشه به شادي!!
خندش شدت گرفت!حالا ديگه همه ميخنديديم!چه فکرايي راجب به اخلاق نجفي کرده بودما!!خدايا تـــوبه!!
فصل پنجم
قــوقـــولـــي قــــوقـــو….!!پـــاشـ ــو پــاشـ ــو!!صبــح شـده!!
با صداي آلاارم گوشيم(!)که خيليم قشنگ و ناناز بود،از خواب پاشدم!
همون جوري که چشمام بسته بود به طرف سرويس تو اتاقم رفتم!بعد از شستن صورتم آماده شدم واسه دانشگاه.حوصله نداشتم اون لباساي ده تني رو بپوشم و برم پايين مثه اشرافيا صبحونه بخورم.يه جين قهوه اي پوشيدم با مانتوي مشکي کوتاه واسپرتي که عاشقش بودم.مقعه ي قهوه ايمم سرم کردمو آماده رفتم شدم!واي خدا…مهموني فردا شبه…
چه غلطي بکنم؟!سوار لکسوز جيگرم شدم و راه افتادم به سمت دانشگاه.دستمو به طرف ضبط ماشين بردم.صداي مرتضي پاشايي تو ماشين پيچيد.
باز دوباره با نگاهت
اين دل من زير و رو شد
باز سرکلاس قلبم
درس عاشقي شروع شد
دل دوباره زير و روشد
با تموم سادگيتو
حرفتو داري ميگي تو
ميگي عاشقت ميمونم
ميگم عشق آخري تو
حرفتو داري ميگي تو
ميدوني حالم اين روزا بدتر از همس
اخه هر کي رسيد دل ساده ي من رو شکست
قول بده که تو از پيشم نري
واسه من ديگه عاشقي جاده ي يک طرفس
ميميرم بري
آخرين دفعس
ناز نفست مرتـضي!!
رسيدم به دانشگاه.ماشينو پارک کردم و سمت پاتوقمون!!
زکـي!چرا هيشکي ني؟
کجا رفتن اينا؟
شونمو بالا انداختم و راه افتادم به سمت کلاس.امروز با جهانبخش جيگر کلاس داريم!!والـــا!!خو خيلي جيگره کصافط!!
همين طور که داشتم از پله هاي دانشکده بالا ميرفتم به فردا هم فک ميکردم.امروز بايد با سپيده برم يه لباس مناسب بخرم.
به در کلاس که رسيدم ديدم سر وصداي زيادي مياد!درو باز کردم رفتم تو!
من:ســــ ـــلـام!!
کسي جوابمو نداد!!ايـــش!!همه جزوه دستشون بود و داشتن درس ميخوندن!
رفتم سمت بچه ها.
من:سلام کردما!!تو رو خدا جواب ندين خسته ميشين!چراپا ميشين!!بشينين ترو خدا!
دلسا:سلام سلام.آتا بيا بشين درس بخون.
من:بــاع!!درس چيه؟!
امير:استاد جهانبخش جلسه ي قبل گفت نميگه کي امتحان و ميان ترم داريم!بيا بشين بخون که بيچاره نشي!
من:بيـخي بابا!خرخونا!!
سپيده:خــــاک تو سرت کاميون کاميون!!وقتي عين خر موندي تو سوالاش حاليت ميشه!
من:اووو…!ترمز بگيــر آبجي!!از کجا معلوم امروز بخواد ميان ترم بگيره؟؟تازه جلسه ي دومه که با ما داره!
سپي:اه…حالا بخوني چي ميشه؟ضرر ميکني؟
خنديدم و گفتم:برو بابا حال داري!
يه فکري به ذهنم رسيد!!از اون چراغ زرد پر مصرف ها بالاي سرم روشن شد!!!
من:بچه ها مياين شرط ببنديم؟؟!
دلي:چه شرطي؟
امير:باز از اون چراغا روشن شد؟؟!!
خنديدم:آره!!
سپي:خب بگو ديگه!
من:شما ها ميگين که جيگر امروز کوييز ميگيره،من ميگم نميگيره!بازنده امشب بايد شام بده!!
سپيده:مـــوافقــم!
دلسا:يه شام مجاني افتاديم!!
امير:ايول!
يه کوچولو،فقط يه کوچولو ترسيدم شرطو ببازم و پيش بچه ها خيط شم!
ولي بيخيال!!!
جيگر وارد کلاس شد!!با نگاه مغرورش کل کلاسو نگاه کرد!من که زود تر از بقيه متوجه استاد شده بودم،از جام بلند شدم وبلند گفتم:سـ ـــلام اســتاد!
بقيه ي بچه ها هم کم کم متوجه شدن و شروع کردن به سلام دادن!
جيگر لبخندي و زد و گفت:سلام صبح همگي بخير!حالا چرا اينقدر شلوغ پلوغه کلاس که متوجه ورود من نشديد؟!
تينا با عشوه و نازگفت:داشتيم درس ميخونديم استاد!!آخه خودتون گفتيد نميگين که کي
کوييز داريم!!
استاد باز لبخند زد و گفت:به به!چه دانشجوهاي حرف گوش کن و درس خوني!!
يه نگاه به من که بيخيال نشسته بودم و به حرفاي بقيه گوش ميدادم کرد و گفت:خانوم اميريان شما انگار خيلي بيخيال تشريف دارين!
يه هو دلسا خره گفت:آخه استاد اين ميگه شما کوييز نمــ….
آخ!
يه دونه با آرنجم کوبوندم به پهلوي دلي!هم به تلافي ديروزش هم به خاطر اينکه داشت ميگفت شرط بستم .اون وقت استاد از لج منم که شده کوييز رو ميگيره!
لبخندي زدم و گفتم:استاد من حالتم همين جوريه!(آره ارواح شيکمت!)
جيگر(استاد)رو به بچه ها گفت:آفرين به شما ها که به حرفاي من گوش ميديد و مثل يه دانشجوي موفق هر جلسه آماده ايد!ولي امروز کوييز نميگيرم!
اينو که گف صداي ناله ي بچه ها دراومد!ولي من….
من:يـــ ـــوهـــــ ــــــو!!!!روتون کم شد؟؟
هههه!!!!!!!شام امشب منو شماها بايد بدينا!ايـــ ــــول!!
اميرو سپي و دلسا با اخم بهم نگاه ميکردن!!!بقيه ي کلاسم داشتن با تعجب به ما نگاه ميکردن!!
استاد به خودش اومد و گفت:اينجا چه خبره؟؟؟
دلسا با بيحالي گفت:استاد ما با آتاناز شرط بستيم که اگه شما امروز کوييز بگيريد اون به ما شام بده و اگه کوييز نگيريد ما به آتا شام بديم!!
امير ادامه داد:انگار بهش وحي شده بود که امروز کوييز نميگيريد!!
با نيــ ـش بــ ــاز به حرفاشون گوش ميدادم!!
استاد تک خنده اي کرد و گفت:جالبه!!پس امشب خانوم اميريان يه شام مجاني افتادن!!
يه هوجدي شد و شروع کرد به درس دادن!!!
وا…!!استادم موجيه ها!!يه هو ميخنده يه هو جدي ميشه!!عجــبا!!
فصل شيشم
سپي:آتـــــا!!
من:چيـــه؟!
سپي:مسخرشو درآوردي!!خب يه لباسي انتخاب کن ديگه!
من:آخــه شاسکول،منگول،گاگول،من اگه ميتونستم يه لباس خوب انتخاب کنم که به تو نميگفتم بياي!تو تجربه ي اين جور مهمونيا رو داري ميدوني بايد چي پوشيد!اگه به من بود که همون لباس خواب خرسي آبيـَـمو ميپوشيدم!
سپي:پس وقتي ميگم اينو بخر بايد بگي چشم!!
من:اهه…عجب گيري کرديما!باشه!
دلسا وامير که رفته بودن اون قسمت پاساژ اومدن پيشمون.
امير:چي شد انتخاب کردين؟
سپيده:اه…امير تو يه چيزي بهش بگو!هر چي من ميگم خوبه ازش ايراد ميگيره!
دلسا:سپيده تو خودت تو اين مهموني نيستي؟
سپي:نه بابا!خانواده ي ما دوستاي خانودگي آتا اينان!!اين مهموني
فقط واسه فاميلاست!!
امير:ميگم آتايي اون لباس سبزه چه طوره؟؟
نگاهم رو به لباسي که امير بهش اشاره ميکرد دوختم.
يه دکلته ي سبز بود.سبز تيره.درست همرنگ چشمام.بالا تنش سبزتيره بود و دامنش يه درجه روشن تر بود.روي قسمت بازو هاش ازپارچه ي دامنش يه بند خوشگل درست کرده بودن که دقيقا روي بازوها ميوفتاد!چيزي که خيلي اشرافي کرده بودش رگه هاي طلايي رنگي بود که توي لباس به کار رفته بود.
سپيده جيـــ ـــغ بلندي زد وگفت:عــــ ـاليه! به خدا اگه اينم نخري خودم خفت ميکنم!!
بلند خنديدم و گفتم: نه نترس!از اين يکي خوشم اومد!بريم بخريمش!
سپيده نفس عميقي کشيد وگفت:الهي پيرشي امير!منونجات دادي!الهي دست بزني به آشغال طلا شه!
دلسا خنديد و گفت:سپي جونم گند نزن توضرب المثل!!
سپيده هم که فهميده بود چي گفته خنديد وگفت:بيخي آجي!!
با خنده و شوخي رفتيم تو مغازه.به فروشنده گفتم:خانوم از اون لباس سبزه سايز منو ميشه بياريد؟؟
خانمه لبخندي زد و گفت:عزيزم اون لباس تک سازه!ولي…فکر ميکنم اندازه ي شما باشه!
رفت تا لباس رو بياره!!
دلسا گفت:ميگم آتا کفش ستش رو هم بگير!
چشمامو چپول کردم وگفتم :خوب شدگفتي!آخه نخود مغز فکرکردي من تويه همچين مهموني با دمپايي لا انگشتي ميگردم يا جوراب پلنگ صورتي؟؟!!خو کفش باس بگيرم ديگه!انيــــشتن!!
دلسا:گفتم جهت يادآوري!!
من:خب راديو دلسا ممنون از يادآوريت!!
دلسا جيغ خفيفي کشيد و گفت:من راديو دلسام؟؟
باشيطنت گفتم:وا دلي جون چراجيغ جيغ ميکني؟؟الان همين دو سه تا خاستگاراتم با اين صداي نکرت ميپرنا!!
دلسا با حرص گفت:تو نگران خاستگاراي من نباش!خودم يکيشون رو حسابي تو تورم نگه داشتم!!
من:آهـــ ــا!!منظورت همون بابک کچله ديگه!!
اينبار ديگه بلــند جيغ زد و گفت:بـبــنـ ـد آتاناز!
سپيده به جفتمون توپيد و گفت:بسه ديگه!آبرومونو بردين!!اين اميرم که فقط بلده بخنده!!
امير با خنده گفت:خب چيکار کنم؟؟اين آتاناز همه رو حريفه!!
خانومه اومد و نذاشت به بقيه ي کل کلم برسم!!
خانومه:بيا عزيزم!
رفتم تو اتاق پرو و لباس رو بابدبختي پوشيدم!!
اِِهه!نگارچند بار تو عمرم از اين لباسا پوشيدم!!فوقش سه چار بار ديگه!!
wooooow!!!
واااااايييييي!!!خدايـــ ـــا!!
خيـ ــلي بهم ميومد!!!
رنگ سبزش باچشماي سبز تيرم و موهاي مشکي و پوست سفيدم هارموني فوق العاده قشنگي به وجود آورده بود!!
با صداي مبهوتي سپيده رو صداکردم:س…سپي…سپيده…
سپيده در اتاق پرو رو باز کرد وگفت:چيه؟پوشـيــ…..
اونم دهنش باز مونده بود!!بس که لباساي اسپرت ميپوشم تا حالا خودم رواينجوري نديده بودم!!ميشه اميدوار بود!!خوشگلم!!
سپي:واي آتايي حرف نداره!دلسا،امير بيايد آتاناز روببينين!
دلساو اميرم بدترازسپي تعجب کرده بودن!
امير:آبجي مگه مرض داري با اين همه زيبايي تيپ پسرونه ميزني؟!
خنديدم و چيزي نگفتم.
کفش ستش رو هم گرفتيم!!
يه کفش پاشنه ده سانتي سبز که پاشنش طلايي رنگ بود.
من:خب….ديگه بريم به من شام بدين که باس برم خونه!!
امير:بعد به من ميگه شکم پرست!
همگي سوار لکسوز من شديم و راه افتاديم به سمت رستوران(….)!
من:بيريزين پايين بيــنم!
دلي:باز اين لات شد!
زدم زير خنده!سرمو روي فرمون گذاشته بودم وقهقهه ميزدم!!خخخخ!!!!
آخــه لحنش خعلي باحال بود!
روي يکي از ميزها نشستيم.گارسون اومد تا سفارش ها رو بگيره!
امير:دلي تو چي ميخوري؟
دلسا:ام…کوبيده!
سپيده:کوبيده!
امير:منم کوبيده!
من:ماشاالله!!قربون هماهنگيتون!!
امير:نمک نريز!بگو چي ميخوري!
من:اوم…شيشليک،برگ ،سلطاني!با مخلفات کامل!!
سپيده:يا خـــــدا!همه ي اينا رو ميخواي بخوري؟؟
خنديدم و گفتم:بعله ديگه!مگه چند بار غذاي مفت گيرم مياد؟؟از قديم گفتن مفت باشه کوفت باشه!!!
امير:از قديمشو خوب اومدي!!
همه خنديديم!بعد از خوردن غذا،همه رو رسوندم وساعت يازده برگشتم خونه.آروم از پله هاي بالکن رفتم تو اتاق.لباس خواب آبي آسمونيمو(!) پوشيدم و شيــ ـرجه به سمت تخت خواب!!
فصل هفتم
کل اهالي خونه در حال کار کردن بودن تا مهموني امشب خوب برگزار شه!به جز عمه خانوم که وايساده بود بالاي سر کارگرا!عينهو…."الله اکبر…!"آتا باز خواستي فحش بدي؟!"خاک تو سرت کنن!"بزرگترته بيچاره!"
باز اين وجدان زيباي خفته ي من بيدار شد!!بابا فحش چيه؟؟خواستم بگم عينهو درخت سروِ خوش قد و بالا و رشيــــد!"آهـــا!"بعله!حالا هم گمشو برو به زيباي خفتگيت برس ومزاحم من نشو!
با صداي عمه جـ ــان(!)دست از درگيري هاي مسلحانه ي تو ذهنم کشيدم!!
من:بله رشيــ…اوخ!اهم…اهم…بله عمه جان؟
اوه اوه نزديک بود بهش بگم رشيد!!
عمه مشکوک نگاهم کرد و گفت:آتا جان خانوم سليمي تا چند دقيقه ي آينده براي آرايش مياد اينجا!بهتره بري آماده شي!
آرايــــ ــــش؟؟!!يــ ـــا امــ ـــــام غــ ـــريـ ــب!!!تهاجم فرهنگي اينه ديگه!!
عمه:آتا جان حواست کجاست؟درست نيست يک خانوم اشراف زاده اين قدر حواس پرت باشه.
دندونامو به طور نامحسوسي روي هم سابيدم و گفتم:چشــــم!عــذر ميخوام!
عمه لبخند مضخرفي زدو گفت:ميتوني بري تو اتاقت!
آخ…آخ!!بدجور دلم ميخواست داد بزنم و بگم جمع کنين بساط اشرافيتتون رو!!که البته دلم خيلي غلط ميکنه از اين چيزاي خطرناک ميخواد!!
ازپله ها بالا رفتم و وارد پنجمين اتاق از سمت چپ راهروي طويل اتاقا شدم!!
ماشاالله!!ميمونه اِستـَـبل!!والــا!!هي اتاق کنار هم ساختن!!دکور نارنجي_مشکي اتاقم بـــدجـــور خود نمايي ميکرد!خــ ــب…بريم تو کار توصيـ ـف اتــاق بنده!!کاغذ ديواري اتاقم نارنجي يواشه!!ميز آرايشم کنار در سرويس اتاقم بود!اون طرف در دست به آب(!)کمد ديواري فوق العاده بزرگم بود!ديوار روبه رويي در اتاق يه پنجره ي خيــــلي گنده داشت که کل اون ديوارو گرفته بود!! زير پنجره تخت دونفره ي خوشکل و مشکيم قرارداشت!!کنار تختم يه ميز کوچولو گذاشته بودم!بعدشم کتابخونه ي کوچيکم بود!کنار کتابخونه هم ميز مطالعم بود!!کف اتاقم يه فرش کوچولوي تام و جري انداخته بودم!!خـــو مگه چيه؟؟!!اين کارتونو خيلي دوس دارم!!عمه اتاقمو نديده بود وگرنه گير ميداد که يه خانوم اشرافي نبايد اتاقش اينجوري باشه وفلان و بهمان!!
تـــــ ــــق تــــ ـــق!!!
اِهــــ ــه!!سکته کردم!!صدامو صاف کردم وبا صداي مغرورم گفتم:بفرماييد!
"صدات تو حلقم".وجدان جان گمشو خواهشا!
در بازشد و خانم سليمي آرايشگر خانوادگي ما وارد شد!خدايي کارش حرف نداشت!
خانوم سليمي:وقتتون بخير آتاناز خانوم!
من:وقت شماهم بخير!
خانوم سليمي:خانوم ميتونم لباستون رو ببينم تا بتونم آرايش رو هماهنگ با اون انجام بدم؟؟
من:بله!چند لحظه لطفا!
لباس ماماني وخوشگلمو از تو جعبش درآوردم ونشون خانوم سليمي دادم!بدجور از ديدن دوبارش ذوق کره بودم!
واسه همين حواسم نبود و رو به سليمي گفتم:سليم جوووووون نيگاش کن چه قد خوشمله!بدمصب خيلي خوش دوخته!
سليمي چشماش گرد شده بود و با تعجب داشت منو نگا ميکرد!نفس عميقي کشيدم وگفتم:خانوم سليمي بهتره سريعتر شروع کنيد!
اون قدر محکم و با صلابت گفتم که لال شد!!
سليمي:ب…بله!اگه ممکنه لباستون رو بپوشين و بفرماييد روي اين صندلي بشينيد!!
عــاقــا ما نشستيم و اين شروع کرد!!!مثه کرگدن افتاده بود رو ملاج ما!!هي با اين موهاي ضريف ما وَر ميرفت!منم که اصن نباس حرف ميزدم!!به دو دليل!اول اينکه يه خانوم اشرافي(اوووووققققق!)نباس هي بهونه بگيره و به عبارتي زر زر کنه!!دومم اينکه خعــ ــلي بد جلوش سوتي داده بودم و نميخواستم دوباره استفراغ کنم تو رفتارم!!
بعداز موهام افتاد به جون صورتم!!هيچي از وسايلي که استفاده ميکرد نميدونستم!!يني کلا نميدونم لوازم آرايش چيه!!فقط يه رژ و ريملو ميشناسم!!حالا خوبه رو ميز آرايشم ازبهترين مارکا پره!
بعد از فک کنم دو ساعت گفت:خانوم چه زيبا شديد!البته زيبا بوديد!با اين آرايش چشم نواز تر شديد!
لبخندي زدم و گفتم:ممنونم!
بدون هيچ حرفي پارچه اي رو که روي آينه کشيده بود، برداشت و من چشمم به خودم افتاد!!
يــــــــ ــــــا خـــــ ـــدا!!!!!
ايـــ ــــن مــ ـــنــ ـــــم؟؟؟
موهاي مشکي و صافم رو به طرز قشنگي بسته بود.دسته اي از موهامو روي شونم ريخته بود!
پوست سفيدم شفاف تر از قبل شده بود!نميدونم چي ماليده بود بش!!رو چشمام خيلي کار کرده بود!!پشت چشمام رنگي بود!!معلوم نيس چي ماليده!!ترکيبي از مشکي وسبز تيره!نکنه با آبرنگ رنگم کرده؟!توي چشمام سياه شده بود!آهــ ــــا!!ريملو مطمئنم که زده!"هنر کردي.همين يه قلمو بلدي از اون همه آرايش؟" خفه وجدان جون!لبامم صورتي شده بودن!عاقا خلاصش کنم خيلي خوشگل شده بودم!مخصوصا با اين لباس شاهانم!!
مثه اينکه زيادي محو خودم شده بودم که خداحافظي خانوم سليمي رو نشنيدم!!
هيييييييي…………نره به عمه بگه چه سوتي دادم؟؟واييييي…..نگه اتاقم فرش تام و جري داره؟؟؟؟
نه بابا!تو خانواده هاي اشرافي چغولي ممنوعه!!اين سليميم يه عمريه داره اين خانواده رو آرايش ميکنه!!يه چيزايي حاليشه!!
آره…آره…!خيالت راحت آتا!!خودتو دريـــاب!!
حمایت فراموش نشه