سالیوان من- (چند پارتی ۲۳۱ تا ۲۴۰)
اینم از رمان پرطرفدامون ❤️🔥🫀
تقدیم به نگاه زیباتون حتما بخونیدش💕
(راستیییییییی ۲۰۰ پستمون مبارکککککک😂😭❤️🔥
چقدر زود گذشت نه؟انگار همین دیروز بود برای پست ۱۰۰ ام وبلاگ ویدیو گذاشتم🥲💘
یادتون باشه عاشق تک تکتونم و به زودی ی سوپرایز جدید برای این پست دارم پس حتما منتظر باشید 💞)
دیگه زیاد تایپ نمیکنم حتما برید رمانو بخونید گرچه میدونم که میخونید و اینکه پست بعدیم همین رمانه🤌🏻💝
پس مایل به ادامه؟؛

#سالیوانمن🧸✨
#پارت231
-الو؟!
به اطرافم نگاهی انداختم و بعد آروم گفتم:
+سلام!!
فوری با صدای رسا گفت:
-پناه تویی؟! خوبی؟!
آهی کشیدم و گفتم:
+مرسی خوبم!!
ولی یه اتفاق هایی افتاده که گفتم زنگ بزنم بهت بگم!!
مکثی کرد و گفت:
-چیشده؟!
کجایی الان؟! گوشی رسید به دستت؟!
پوفی کشیدم و گفتم:
+همون گوشی برام دردسر درست کرد
مگه نگفتم نفرست؟!
گوشی و دادی دوستم برام بیاره
داشت بهم میداد که لو رفتیم و مامانت فهمید...
تک خنده ای کرد و گفت:
-همین؟!
خب فدای سرت یه گوشی دیگه میگیرم برات!!!
متعجب لب زدم:
+یعنی چی؟!
میگم مامانت گوشی و دیده شناخته!!!
فهمیده تو برام فرستادیش!!
از صبح گیر داده بهم که چه صنمی با تو دارم!!
با همون خنده گفت:
-خب عزیز من این مشکله الان؟!
حرصی گفتم:
+نیست؟!
-بنظر من نه!!
یه ذره تن صدامو بالا بردم و با حرص گفتم:
+کیهاااااننننن
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت232
میخندید و منو بیشتر حرصی میکرد...
یعنی واقعا براش مهم نیست که مامانش فهمیده؟!
چرا انقدر ریلکس رفتار میکنه!!
به حالت زار گفتم:
+من الان جواب مامانتو چی بدم؟!
-راستش و بگو!!
پوفی کشیدم و گفتم:
+راستش چیه؟! چی بگم؟!
چند لحظه ای گذشت که هیچی نگفت و دوباره پرسیدم:
+چی بگم؟!
پوفی کشید و گفت:
-نمیدونم
نسبت ما چیه؟!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
+رفیقیم دیگه!!
-عه رفیقیم؟!
+نیستیم؟!
دوباره پوفی کشید و گفت:
-بیشتر از یه رفیق دوست دارم!!
با حرفی که زد یه لحظه مات موندم، منظورش چی بود؟!
چرا انقدر گنگ حرف میزنه؟!
مگه خودش قبلا نگفته بود رفیقیم؟!
الان این حرفش یعنی چی؟!
تو همین فکرا بودم که ادامه داد:
-خودم جواب مامانمو میدم!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨ #پارت233 #کیهان: همه رفته بودن و پناه تنها سر خاک عسل عزاداری میکرد... تو ماشین نشسته بودم و از دور نگاهش میکردم!! معلوم بود خیلی داره اذیت میشه چه حرفاس که میزنم هرکی بود اذیت میشد ، بهترین رفیقش بود... هوا کم کم داشت تاریک میشد و دیگه صلاح نبود تو قبرستون بمونه!!! عینک دودیمو به چشمم زدم و از ماشین پیاده شدم و به سمت پناه رفتم!! سرش پایین داشت ریز ریز گریه میکرد.. خم شدم تا فاتحه بخونم و متوجه شدم که پناه سرشو بلند کرده و داره نگاهم میکنه!! بعد از این که فاتحه رو خوندم سرمو بلند کردم و با دیدن پناه که داشت با تعجب نگاهم میکرد لبخندی زدم و گفتم: +چطوری شما؟! با لکنت گفت: -ش ش شما اینجا چیکار میکنی؟! با حسرت آهی کشیدم و گفتم: +اومدم سر خاک کسی که نشونه گیری دقیق داشت!! نا خودآگاه بغض کردم و ادامه دادم: +چقدر حیف شد که رفت... پناه دوباره زد زیر گریه و گفت: +راحت شد... خیلی اذیت میشد داشت زندگی نمیکرد... لبخندی زدم و رفتم کنارش و دستش و گرفتم و آروم گفتم: +ولی دختر کوچولوی مارو تنها گذاشت!!! با حرفم لبخندی زد و گریه هاشو پاک کرد که از جام بلند شدم و خاک لباسمو تکون دادم و گفتم: +خب بلند شو هوا داره تاریک میشه تا خونتون میرسونمت... این حرفو که زدم شروع کرد به مخالفت کردن و هی تعارف میکرد که عصبی شدم و گفتم: +همین که گفتم!! ┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄ ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت234
باهم دیگه به سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم و به سمت خونشون حرکت کردیم و از اونجایی که قبلا رسونده بودمش آدرسشونو بلد بودم!!
تو کل مسیر حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد و هر از چندگاهی زیر چشمی نگاهش میکردم!!
این دختر بدجور تونسته بود قلب منو به دست بیاره!!
انگار خدا اونو فرستاده بود تا وابستگی که به فرناز داشتم و بشوره ببره...
سر خیابون رسیدیم که خواست پیاده شه که پرسیدم:
+دوباره کی ببینمت؟!
برگشت سمتمو لبخندی زد و گفت:
-هر وقت فرصتش پیش بیاد!!
نه دیگه من کسی نبودم که یارو تایم خالیشو بهم اختصاص بده من کسیم که باید برام تایم خالی کنن!!
نگاهی بهش انداختم و گفتم:
+نه دیگه فرصت و باید ساخت!!
لبخندی زد و سری به نشونه ی تایید تکون داد که از هم خداحافظی کردیم!!
هنوز ۵۰متر بیشتر جلو نرفته بودم و داشتم از آینه پناه و نگاه میکردم که هنوز سر خیابونشون وایساده بود..
لبخندی زدم و گوشیم و در آوردم و شماره اشو گرفتم که بعد از یکی دوتا بوق جواب داد:
-الو؟!
+هنوز که وایسادی خانوم کوچولو!!
-چشم الان میرم!!
حس کردم که حالش واقعا خوب نیست، برای اینکه حالشو بهتر کنم از روشی که همیشه برای فرناز استفاده میکردم استفاده کردم:
+برات شعر بخونم؟!
ته صداش یه ذوق خاصی ایجاد شد و فوری قبول کرد و شروع کردم به خوندن آهنگ قفلیم…
تموم شدن شعر من مساوی شد با رسیدن پناه به خونشون که از هم خداحافظی کردیم و منم ماشین و روشن کردم و روندم سمت خونه…
وسطای راه بودم و یه آهنگ ملایم اسپانیایی هم داشت پخش میشد و تمام فکر و حواس من پیش پناه بود..
یه جوری منو تو خودش غرق کرده بود که انگار دریاس لامصب!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت235
تو همین فکرا بودم و اصلا تو یه دنیای دیگه سر میکردم و با تمام سرعت گاز میدادم که یهو با صدای بوق ماشینی رشته ی افکارم پاره شد هر چی تلاش کردم ماشین و نگه دارم اما سرعتم انقدر بالا بود که کنترل ماشین از دستم در رفت و تصادف بدی رخ داد..
فوری از ماشین پیاده شدم و ترسیده به سمت پراید ۱۳۱ مشکی که قسمت کاپوت جلوش کاملا له شده بود رفتمو فقط آرزو میکردم که کسی چیزیش نشده باشه وگرنع خسارت ماشین هر چقدر باشه میدم!!
همزمان با من راننده اش از ماشین پیاده شد و دو دستی زد روی سرش و گفت:
-وایییی بدبخت شدمممم…
با دیدنش که سالمه نفس حبس شدمو بیرون دادم و گفتم:
+وای خدارو شکر که خوبید!!
راننده عصبی با داد و هوار داد زد:
-مشتی حواست کجاست؟!
زدی زندگیمو نابود کردی..
من هنوز قسط این ماشینو نداده بودم!!!
رفت روی جدول نشست و دو دستی سرشو نگه داشت و به ماشین نگاه میکرد و گریه میگرد!!
رفتم کنارشو گفتم:
+من شرمندم، من…
حرفمو قطع کرد و عصبی گفت:
-مشتی شرمندگی تو به چه درد من میخوره؟!
نه تنها زدی ماشینمو…
اینبار من حرفشو قطع کردم و گفتم:
+خسارتشو میدم!!
از جاش بلند شد و با توهین گفت:
-خسارتشو میدم ، خسارتشو میدم..
همه ی شما بچه پولدارا همینید فقط بلدید بزنید زندگی یکی و نابود کنید بعد بگید پولشو میدم…
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت236
پوفی کشیدم و سعی کردم اعصبانیتم و کنترل کنم...
داشت زر مفت میزد، نمیدونم چندتا پولدار به تورش خورده بودن که انقدر راحت راجب همه نظر میداد...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
+یه دقیقه آروم باش!!
سرشو به نشونه منفی تکون داد و همونطور عصبی غرید:
-آروم نمیشم، نمیششششمممم
زنگ بزن افسر بیاد...
اگه افسر بیاد کلی دردسر واسم درست میشه!.
باید یه طوری خودم قضیه رو جمع میکردم
اونم حق داشت، هم وسیله اش داغون شده بود هم کلی از قیمتش افتاده بود...
چشمام و با حرص بستم و گفتم:
+افسر بیاد خسارتت نصف خسارتی میشه که قراره من بهت بدم..
سوالی نگاهم کرد و گفت:
-مگه چقدر میخوای بدی؟!
به ماشینش اشاره کردم و گفتم:
+به اندازه ای که بتونی یه نوشو بخری!!
چشماشو ریز کرد و گفت:
-از کجا بدونم راستشو میگی؟!
اگه قبول کنم بری و دیگه نتونم پیدات کنم چی؟!
تک خنده ای کردم و گفتم:
+به من میخوره بخوام سر کارت بزارم؟!
یارو قهقهه ای زد و گفت:
-اتفاقا شما پولدارا از همه بدترید..
یکی از یکی حریص تر!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت237
حوصله ی بحث کردن باهاشو نداشتم…
کلافه گفتم:
+باشه هر چی تو میگی درسته!!
-پس زنگ بزن افسر بیاد!!
تک خنده ای کردم و گفتم:
+نه دیگه نشد
مگه نمیگی من دروغ میگم؟! میخوام نارو بزنم؟!
-شک ندارم!!
نمیدونستم از حرفش باید بخندم یا عصبی بشم
معلوم بود خیلی شکاریه!!
سری تکون دادم و گفتم:
+اوکیه، میریم که بهم ثابت کنم داری اشتباه میکنی!!
دستشو گرفتم و اومدم باهم بریم سمت ماشینم که فوری دستم و کشید و با اعصبانیت گفت:
-کجااااا؟! میخوای منو ببری چه بلایی سرم بیاری؟!
پوفی کشیدم
اگه الان اون کیهان سابق بودم میزدم همینجا خودشم میکشتم یهو هم دیه ی خودشو میدادم هم خسارت ماشینشو!!!
عصبی گفتم:
+چیکار کنم من الان؟!
اوکی همون زنگ بزن افسر بیاد یه وقت ما حق شما رو نخوریم!!
با این حرفم قیافه اش یکم منقلب شد و بر و بر نگاهم میکرد که گفتم:
+ها چته؟! زنگ بزن…
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت238
وقتی دید کاملا مسمم شدم که زنگ بزنه افسر اومد کنارم و گفت:
-داداش نظرم عوض شد
من فکر کردم از افسر ترس داری که میگی زنگ نزنم
پوزخندی زدم و گفتم:
+آره میترسم، زنگ بزن بیاد خسارت و حساب کنه...
زد رو شونه ام گفت:
-حالا عصبی نشو
کنار میایم باهم...
به سمت مردمی که دورمون جمع شده بودن رفت و داد زد:
-چیه اینجا وایسادید؟!
دیدنی هس مگه؟!
برید رد کارتون!!!
مردم همه پچ پچ میکردن و از کنارمون رد میشدن
دوباره اومد نزدیک منو گفت:
-داداش حرف شما سند ، هرچی بگی درست
فقط یه شماره بهم بده من بهت زنگ بزنم
پوفی کشیدم و گفتم:
+نیاز نیست
به ماشینش اشاره کردم و گفتم:
+زنگ بزن امداد خودرو بیاد ماشینتو تا تعمیرگاهی چیزی ببره
خودتم بیا با ماشین من بریم اول ماشینتو بزاریم تعمیرگاه بعدش بریم من خسارتتو بدم
چشماش از خوشحالی برق زد و گفت:
-چشم داداش الان!!
رفتم داخل ماشین نشستم و منتظر موندم تا امداد خودرو بیاد...
تو همین حین گوشیم و در آوردم تا یه زنگ به پناه بزنم!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت239
چندتا بوق خورد که بلاخره جواب داد…
فیس کال کرده بودم و با دیدنش باز دلم واسش رفت!!
لبخندی زدم و شروع به حرف زدن باهم کردیم!!!
هیچی تنش نبود و پتو رو تا بالای سینه اش کشیده بود..
رنگ پتو مشکی بود و با پوست سفیدش هارمونی عجیبی ایجاد میکرد…
مشغول حرف زدن بودیم که یه لحظه همه چی عوض شد!!!
صدای جر و بحث بلند شد و انگار یکی داشت باهاش دعوا میگرفت!!!
چند بار اسمشو صدا کردم اما جوابی نداد که یهو با دیدن چهره ی پسری برای آخرین بار تماس قطع شد…
دوباره شماره اشو گرفتم تا ببینم چیشده اما گوشیش خاموش بود.
چندتا محکم روی فرمون کوبوندم و گفتم:
+خاک تو سرت کیهان خاک تو سرت براش دردسر درست کردی!!!
همینطوری داشتم خودمو لعنت میکردم که با صدای تقه ی شیشه ی ماشین از نگاهمو سمت پنجره چرخوندم و شیشه رو آوردم پایین…
-داش امداد اومد ببریم تعمیرگاهی که من میشناسم یا خودت سراغ داری کسیو؟!
کلافه گفتم:
+هرجا میشناسی بریم..
-حله داداش پس من با ماشین شما میام امداد جلوتر میره به آدرسی که بهش میگم…
سری تکون دادم که دوباره رفت سمت خودروی امداد…
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت240
تموم فکرم پیش پناه بود
فکر کنم بد دردسری واسش درست کردم…
سرمو روی فرمون گذاشتم و با خودم گفتم:
+چرا جدیدا انقدر بد میارم؟!
زندگی انگار داره خراب میشه تو سرم…
نفس عمیقی کشیدم که در ماشین باز شد و یارو نشست و همزمان گفت:
-خب داداش بریم!!
سوالی نگاهش کردم و گفتم:
+الان کجا بریم؟!
تعمیرگاه یا خسارتتو بدم؟!
با نیش باز خوشحال گفت:
-هرچی باشه پول شیرین تره
میگیری که چی میگم!!
پوزخندی زدم و گفتم:
-اوکیه میریم خسارتتو پرداخت کنم!!
ماشین و روشن کردم و حرکت کردیم که این یارو شروع کرد به حرف زدن.
از همه چی حرف میزد…
از خانواده اش تا اوضاع مملکت
از کارش تا کارخونه ای که توش کار میکنه!!!
پوفی کشیدم و وسط حرفش پرسیدم:
+راستی اسمتو بهم نگفتی!!!
-کوچیک شما رضام!!
لبخندی زدم و گفتم:
+به به خوشبختم آقا رضا!!
-چاکریم داداش…
یه چند ثانیه سکوت کرد و دوباره شروع کرد به حرف زد…
با تمام سرعت میروندم تا سری به نمایشگاه برسیم و این دهنشو ببنده…
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
(اینم تقدیم به نگاه زیباتون 💕)