تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

دانشگاه دیوونه ها (چند پارتی )

| 𝔈𝔅𝔏ℑ𝔖

سلاااااااام

چطورییییییییید

اومدم بعد یه مدت طولانی 

شرمنده همتون و بیشتر از همه بانو خوشگله شدم 💗🫂

امتحان داشتم در حد چی 

ولی اومدم جبران کنم

خب پس بدون فوت وقت بریم واسه ادامه رمان

مایل به ادامه؟!

#پارت_31

 

 

رو یکی از نیمکتای گوشه محوطه نشستم.جای خلوتی بود. امروز شروین نبود تنها
بودم.پرستوهم نمیدونم کجا بود.یکم ک شد احساس کردم صدایی شنیدم.
باکنجکاوی ب سمت صدا رفتم ک رسیدم ب پشت ساختمون.
از چیزی ک میدیدم هم عصبانی شدم هم تعجب کردم.
با اخمای توهم رفته گفتم:هوی چ غلطی داری میکنی؟؟
نگاه هردوشون سمت من برگشت...
با نگرانی ب شروین نگاه کردم ک یقَشَ تو دستای اون پسره بود..همونی ک تو شهربازی
باهاش کتک کاری کرده بود.
؟ پسره:خودت اینجا چ غلطی میکنی دختره لوس
با حرص گفتم:بدبخت ترسو،اون موقع ک سالم بود جرئت نداشتی بیای سمتش،حالا ک
مریضه اومدی مثلا بگی من زورو بازوم بیشتره؟

-حرف اضافی نزن برو رد کارت.
حین گفتن این حرف یقه شروینو ول کرد رو ب من ایستاد.همون لحظه شروین ک بزور
ایستاده بود نشست رو زمین..با نگرانی رفتم سمتش و گفتم:شروین چرا با این حالت
اومدی دانشگاه؟
اومدم کمکش کنم ک بازوم توسط همون پسره کشیده شد:هوی کجا؟من هنوز کارم با
این اقا تموم نشده..البته اگ بخوای میتونم بیخیالش شم بنِظَر تو بهتری واسه وقت صرف
کردن.
ی لحظه نفهمیدم چیشد با حرص پامو محکم زدم وسط پاهاش تا دیگ زِر اضافه
نزنه..ارزوی پدرشدنم با خودش ب گور ببِره..
خم شد درحالی ک صورتش قرمز بود گفت:دختره وحشی،حسابتو میرسم.
صاف ایستاد و دستشو بلند کرد،از ترس دستامو جلوی صورتم گرفتم..بابا این دیگ
کیه؟..هرلحظه منتظر فرود دستاش بودم ک صدای اخشو شنیدم.
دستامو از رو صورتم برداشتم با تعجب ب سهراب ک مچ دستشو پیچونده بود نگاه
کردم...فرشته نجاتت شد..اره ولی چجوری اومد اینجا؟...اووو همچین میگی چجوری انگار از
ماز)راه های پیچ درپیچ(گذشت...
همون طور ک ب سمت شروین بیحال میرفتم ب حرفای سهراب ک پسره میزد گوش
میکردم:چند بار از طرف حراست بهت اخطار دادن؟دست از قلدُر بازی هات
برنمیداری؟اینبار دیگ اخراج رو شاخته..
بی خاصیت سرشو پایین انداخت چ جلو اون موش شده نکبت.
سهراب پسره فرستاد گورشو گم کنه و گفت بعدا باهاش کارداره.
ب صورت شروین نگاه کردم..از دماغش خون میومد،گونشم کبود شده بود،ببین چقدر
بیحال بود ک از پس این چُلمنگ برنیومد.
زیر لب گفتم:بمیرم برات،شروینی اخه چرا با حالو روز اومدی دانشگاه؟
خدا نکنه ارومه سهرابو شنیدم ولی ب روی خودم نیاوردم،یعنی اون لحظه شروین مهمتر
بود.
شروین اروم گفت:چون....امتحا..نا نزدی..ک بود..کلاسا..مهم..بو..د...استاد..گفت.

 

 

#پارت_32

 

 

همونجور ک ب کمک سهراب بلندش میکردم گفتم:استاد ماست خورد گفت،حالا اون ی
حرفی واس خودش زد تو باید سریع میومدی؟از کی تاحالا حرف گوش کن شدی؟
بعد گفتن حرفم تازه متوجه شدم سهرابم باهامونه..
با چشمای گرد شده گفتم:وای استاد شرمنده،منظورم شما نبودیداا..ی استاد دیگ رو گفتم.
با لبخند سری تکون دادو گفت:اره اره..میدونم.
شروینو ب بیمارستان نزدیک دانشگاه بردیم.
دکتر بعد معاینه گفت:هم بدنش ویروسی شده هم تب ولرز کرده.
من با تعجب:واقعا؟اخه شروین سابقه نداشت اینقدر حالش بد بشه..تازه با این هیکلش
بدنش خیلی مقاومه.
سری ب نشونه تایید تکون دادو گفت:درسته چون بدنش مقاومه میتونین سرمش تموم
شد ببرینش ولی مریضی ک خبر نمیکنه یهو میبینی افتاده ب جونت.
بعد تشکرم دکتر از اتاق بیرون رفت.سهراب ک این مدت ساکت بود گفت:تو ک چیز یت
نشد؟
-ن ب موقع اومدی نشد کتکی ک زدمو تلافی کنه.
ابرویی بالا انداختو گفت:خوبه.
-شما چطور فهمیدین ما اونجاییم؟
-راستش اتاقم ی پنجره رو ب پشت ساختمون داره،ازاون جا سروصدا شنیدم اومدم.
-اها..بازم ممنون..وای استاد کلاستون؟
لبخند زدو گفت:اشکال نداره..اون دانشجو ها از خداشونه کلاس بر گزار نشه.
خندیدم ک همون لحظه شروین ازخواب بیدار شدو ناله کرد.
قبل ازاینک حرفی بزنه گفتم:خواهشا مثل این فیلما نگو من کجام؟ از این جمله بدم
میاد،خوب بیمارستانی دیگ،کندذهن ک نیستی نفهمی.
با بیحالی گفت:باش بابا من ک نپرسیدم.
با حرص گفتم:کفتو نپرسیدم،دانشگاه چ غلطی میکردی؟

 

 

#پارت_33

 

 

-همون غلطی ک بقیه میکنن،درررسسسس.
-مرررررضضضض..ما غلط بکنیم وقتی مریضیم بیایم دانشگاه ی غلط دیگ بکنیم.
خندیدو گفت:خب حالا تو حرص نخور موشموشک،جمله بندیت خراب میشه.
سهرابم خندید ک با چشم غره من هردو ساکت شدن.
بعد تموم شدن سِرُم سهراب مارو خونه عمو رسوند..پسره بی مسئولیت انگار ن انگار
استاده کلاس داره...وااا ترمه کمکت کرده کمه؟...خب حالا شاخ غول ک نشکونده دستش
درد نکنه...نمنک نشناس..هرچی من هستم توهم هستی وجدان جوووون..ایششش.
مجبور شدم واس زنعمو همه چیو تعریف کنم.بعد اینک کلی پسره رو نفرین کرد و گوش
منو ترکوند، اجازه خروج رو صادر کرد.
راجب پسره هم سهراب ب داییش گفتو پرونده زیر بغل از دانشگاه رفت..با دوست
دختراشم ی خداحافظی رمانتیک داشت...شوخی کردم..کی میومد با این غزمیت دوست
بشه...
چند روز بعد شروین حالش خوب شد...خب خداروشکر..اره بابا این ی پوست کلفتیه ک
هفتا جون داره...عه ترمه زشته...وُجی احساس میکنم این اوَاخِر معلم ادبیاتم
شدی..واقعا؟معلمی بهم میاد؟...ن ازاونی ک بودی مزخرف ترشدی بنظرم خخخخ..بلاااا
هرچی من باشم توهم هستی تِری جوووون...میبینم ک حرف منو ب خودم پس میدی.
یکم صبرکردم جواب نداد..اخیش این ضایه میشه ساکت میشه خوبه ..نخیرم از قدیم گفتن
جواب ابلهان خاموشیست...بیا حالا معلم تاریخم شد،واس ما مِثلَ قدیمی میگ...
فردا اولین امتحانه...خیلی خوندم و امیدوارم ک خوب بدم)شمام برام دعا کنید..خیر از
جوونیتون ببینین(
تو سالن امتحانات نشسته بودم ک برگه هارو پخش کردن..پسر بغل دستیم همچین ب
کاغذ نگاه میکرد انگار سوالارو فضایی نوشتن ک نمیفهمه..یاد اون جکه افتادم ک یارو
میگفت:)دقت کردین سر امتحان سوالایی ک بلدیم نیم نمرست ولی اونایی ک بلد نیستیم
دونمره؟؟(
حالا اون وسط خندمم گرفته بود..بزور نیشمو جمع کردم..قبول کنین ک بخواین جلو
خندتونو بگیرین خیلی سخته،بخصوص تو مجلس عذاداری ک هرچی خاطره خنده
دارهست میاد توذهن ادم.

 

 

 

#پارت_34

 

 

 

نیم ساعت بعد امتحانو دادم از سالن بیرون رفتم.
خلوت بود.نگام سمت نمازخونه ک کنارسالن بودافتاد.ترم های بالاتر بعدما امتحان میدادن
برای همین ی سریشون تو نمازخونه یا دعا میخوندن یادرس یا ول میچرخیدن.
تا بخوام صبرکنم شری و پری بیان طول میکشه..حوصلمم سررفته بود..با دیدن کتونی های
جلو در نمازخونه فکری ب سرم زد.
رفتم سمت کفشا و با بدجنسی تمام بند هرلنگه کفشو با ی کفش دیگ گره می زدم.اونم کور
گره.
به به چ رنگایی هم کتونی میپوشن..زرد،سبز،بنفش...
بعضی هاشونم انقدر بو میداد ک پرت میکردمشون ی گوشه..میدونم خیلی مرض دارم ولی
دست خودم نیست.
با لذت ب شاهکارم و کفشای درهم برهم نگاه کردم.خدارو شکر کسی متوجه نشد.
برگشتم برم بیرون ک محکم ب ی چیز سفت خوردم.
من:اخ اخ اینجا ک ستون نداشت.
از پایین شروع کردم ب دیدن ستون..به به ستونه چ کفشای خوشگلی داره...واااو جین
مشکی...اوو کمربندشو جون میده واس کتک زدن..چ غلطااا...ستونه ی بلوز چهارخونه
سفید مشکی پوشیده بود..رفتم بالاتر..عهههه جون شما ستون ب این خوشگلی تو عمرم
ندیده بودم...باز ستونی ک بااخمو دست ب سینه نگات کنه..خب دیگ دانشگاه ما
ستوناشم باکلاسه.
با شیطنت گفتم:وااااو چ ستون خوشگلی داره دانشگامون..اگ مردم بفهمن دیگ ستونای
تخت جمشیدو بیخیال میشن،میان این مدل امروزیه رو میبینن..ولی جناب ستون جسارت
نباشه شما خیلی شبیه استاد مایین..احیانا چندتا از شما ساختن؟
خندش گرفت ولی سعی میکرد اخم کنه..حرفمو ادامه دادم:
ب نظر من بنا واسه ی ساختنت چندسالی وقت گذاشته..
اخر خندیدو گفت:وروجک اون چیه بلایی بود سرکفشا اوردی؟
هِی وای من دیدش..صبرکن ببینم اون چی گفت؟ وروجک؟؟

 

 

 

#پارت_35

 

 

 

 

ها ما کی انقدر صمیمی شدیم ک این ب ما میگ وروجک؟...از موقعی ک شما
بهش میگی شاعر...اره اینم حرفیه،تازه ستونم ب لقباش اضافه شد..
با هیجان دستشو کشیدم دنبال خودم و ایندفعه پشت ی ستون واقعی قائم شدیم.
سهراب:چیکار میکنی؟من باید برم پیش دانشجوها.
-هیسس صبرکن نتیجه شاهکارمو ببین.
مثل اینک خودشم کنجکاو بود چون دیگ چیزی نگفت.
با خروج اولین دانشجو سریع گوشیمو دراوردم شروع ب فیلم برداری کردم...
کتونیشو پوشیدو رفت..عه این جزو همونایی بود ک کفششون بو میداد..من بهشون دست
نزده بودم.
نفر بعدی کتونیشو پوشید ولی چون سرراه بود ی قدم برداشت تا فاصله بگیره جای دیگ
بندشو ببنده ولی همین ک ی قدم برداشت زااارتت رو شکم افتاد زمین..چون بندای کفش
اینو بهم بستم متوجه نشد..
عاقا منو میگی با دیدن این صحنه زدم زیر خنده ک سهی سریع دستشو گذاشت رو دهنم تا
صدام بلند نشه...وای چقدر دستاش داغ بود..با ابرو اشاره کردم دستاشو برداره..با شیطنت
نوچی گفت.
عه؟ اینجوریاست؟ هنو منو نشناختی..گاز ک نمیشد بگیرم با زبونم ی لیس گنده ب کف
دستش زدم..چندشم خودتونید...با قیافه درهم دستشو برداشت و همونطور ک ب مانتوم
میمالید دستشو تا تمیز شه)البته از خداشم باشه کف دستش ب تف من اغشته شد(
گفت:اه اه دستمو چرا تف تفی کردی؟
خندیدمو گفتم:حقت بود.
اونم لبخندی زدو سمت سالن امتحان رفت..
ولی من هنوز پشت ستون بودمو ب شاهکارمو نتایجش نگاه میکردمو میخندیدم..هر کی
هم فحش میداد سریع تو دلم جوابشو میدادم..
بلاخره شروین و پرستو تشریف فرما شدند..چ همزمانم اومدن.
من:عه چ زود اومدین،تا فردا وقت بودا..
شروین:حالا ک بهت افتخار دادم امروز اومدم.

 

 

 

#پارت_36

 

 

 

-باز تو خوب شدی زبونت دراز شد؟ ولی نبودین ببینی چ سوژه ای رو از دست دادین..
پرستو:باز چ اتیشی ب پا کردی؟
با خنده گفتم:ایندفه داداشتم شریک جرمم بود.
و همینطور ک ب سمت در خروج میرفتیم براشون تعریف کردم..
پرستو با خنده:اینکارا از سهراب بعیده.
من:خب دیگ..ادمی ک جزو دانشگاه دیوونه ها باشه..همین میشه.
بعد خدافظی با پری ب سمت خونه رفتیم تا بازم برا امتحان بعدی خر بزنیم)اشاره ب درس
خوندن(
دو هفته بعد....
دو هفته بعد....
از سالن ک بیرون اومدم دستامو از هم باز کردم و گفتم:آخیشش اخری هم دادیم
تموم شد امتحانا..
شروین ک پشت سرم اومده بود بیرون گفت:نگاش کن،انگار از زندان ازاد شده.
-خو راحت شدیم دیگ.
همون لحظه پرستو هم اومد:سلاااام،ب پایان رسیدن امتحاناتو بهتون تبریک میگم،ب این
مناسبت قرار است ک..
-که...؟؟
-الان نمیگم بزار قطعی شه شب بهت خبر میدم.
-رسما یا اسکلمون کردی یا گذاشتیمون تو خماری.
نیشخندی زدو گفت:گزینه یکو ک هستین پس گزینه دورو میپسندم.
-بله؟؟ افتادم دنبالش..حالا پری بدو من بدو اونم وسط حیاط دانشگاه،شانس
اوردیم بیشترا داشتن امتحان میدادن و حیاط خلوت بود.
بلاخره گرفتمش تا خواستم بزنم تو سرش گفت:اگ بزنی نمیبرمت کیش..
بعد حرفش محکموکف دستشو گذاشت رو دهنش.

 

 

#پارت_37

 

 

 

 

من:قراره بریم کیش؟ باکی؟کیِ؟چرا؟دانشگاه چی؟
با لب ورچیده گفت:سوپرایزم پرید..دونه دونه بپرس بابا.
شروین ک تازه اومد پیشمون)تا الان کجا بود؟اینم یهو غیب میشه ها(گفت:قضیه چیه؟
پری:سهراب پیشنهاد داد بعد امتحانا برای اینک یکم حالا هوامون عوض شه بریم کیش.
شری:حالا چرا کیش؟
پری:خب جای قشنگیه..منم تاحالا نرفتم.راستی شما باهامون میاین؟اخه تنهایی کیف
نمیده.
شری:فقط ما چهارتاییم؟
-اره....من:دانشگاه چی؟
با لبخند گفت:اون با من،رگ خواب دایی دستمه.
-من فکرکنم مامان بزاره بیام..کلا هرجا ک شروین باهام باشه خیالش جَمعه..
-عه پس بادیگارد داری؟
شری:مرسی واقعا.
کمی دیگ حرف زدیم بعد رفتیم خونه تا عملیات مامان راضی کن رو اجرا کنیم.
با گفتن اینک شروین هم هست باهام سریع قبول کردن..هوفف من نمیدونم این
شازده چی داره ک هی میگن شروین شروین....وا ترمه بهش حسودی میکنی؟...نخیر من
ب داداشم حسودی نمیکنم...خوبه.
با برنامه ریزی قرار شد دوروز دیگ بریم.
من ک از همین الان وسایلمو جمع کردم...انقدر هیجان دارم..
خب راستش اولین مسافرته بدون پدرمادرم میرم..البته دبیرستان از طرف مدرسه میرفتماااا
ولی پسر ک همراهمون نبود..
امروز چهارشنبس قراره با هواپیما تا بندر عباس بریم از اونجا دیگ با کشتی میریم.
الانم ک مامان قران و کاسه اب بدست دم در وایساده با چشمای اشکی نگام میکنه..طبق
معمول منتظر شروین..

 

 

 

#پارت_38

 

 

 

 

من:گریه نکن قربونت برم..نمیخوام ک برا همیشه برم..باز میام بیخ ریشتون..
ددی:راس میگ خانوم..دخترموم دیگ بزرگ شده..از پس خودش برمیاد.
مامی سری تکون دادو گفت:اوهوم..ولی بازم هرچی شد ب شروین بگو.
نفسو از دهنم بیرون دادم و گفتم:چشممم.
ددی:دخترم شنیدم اونجا دختر بندری خوشگل زیاد داره اگ تونستی...
خواست جملشو ادامه بده ک نگاش ب چشمای مامان ک مثل ی ماده ببر نگاش میکرد
افتاد.
جملشو ادامه داد:عه اگ تونستی یکی برا شروین جور کن ک سروسامون بگیره.
خندیدمو گفتم:حتما.
صدای بوق ماشین اومد...خود حلال زادش بود..بعد خدافظی با والده رفتم سوار ماشین
شدم و ب سمت فرودگاه راه افتادیم.
بعد پارک ماشین وارد محوطه اصلی شدیم بعد دیدن پرستو و سهراب برسمتشون رفتیم.
وای اینا ک همه ی چمدون دارن..خب شد منم یکی اوردم با ی کوله ک رو دوشم بود...
سلام علیک کردیم ک سهراب گفت:ی رب دیگ هواپیما بلند میشه.
بلاخره گفتن هواپیما تهران-بندرعباس درحال اماده برا پرواز..ماهم رفتیم سوار شدیم.
منو پرستو پیش هم و شروین و سهراب پشت سرمون..
هواپیما بلند شد..و من هرلحظه ک دورترمیشدیم ب شهر ک کوچیک میشد نگاه میکردم....
پیش ب سوی کیش...
با ی سفر پرماجرا....
)عکس کاور رمان سهرابه(
از اینجا تا بندر با هواپیما دوساعت بود...یکم ک گذشت
حوصلم سر رفت...از رو بیکاری ب شروین گفتم:بیا بازی کنیم.

 

 

 

#پارت_39

 

 

 

 

شروین:اخه اینجا میشه بازی کرد؟
-بله اسم فامیل میشه
-اونک هیجان نداره
-دیگ ببخشید امکانات برای ب هیجان اوردن شما را تو طیاره نداریم.
-اسم فامیل ب شرط اینک بازنده هرچی برنده گفت گوش کنه.
-هووف فقط بلدی شرط بزاری ن؟
-همینه ک هست،اصلا چرا با سهراب و پرستو بازی نمیکنی؟
-پرستو ک نرسیده ب صندلی خوابید،سهرابم سرش تو اون ماسماسکه حتما داره ب دوست
دخترش اس میده،ب غیر ازتو علاف دیگ ای پیدا نکردم.
چپ چپ نگام کرد ک تره هم واس نگاش خورد نکردم.
بازی رو شروع کردیم.بعد نیم ساعت بازی تو حرف ژ من باختم.نمیخوام.
من:برو گمشو..خیلی بیشعوری،اخه ژ هم شد حرف؟انتظار داری چ حیوونی از ژ بگم؟ مثلا
ژَلنگ؟
اینارو با حرص میگفتم شروینم میخندید.
شروین:ب من چ تو عقل نداری،حیوونو نتونستی بگی بقیه رو میگفتی.
-بی عقل جدو ابادته
-جدواباد من جدواباد توهم
هست.
-نخیر منظورم جد اباد مادریت بود.
-بی تربیت..حالا ک اینطوره ی شرط میگم از پسش برنیای.
-هه بگو
-بلند میشی میری پیش اون بیسیمه ک مهماندار باهاش حرف میزد در چپو راست
میگفت..میری بیسیمو میگیری برامون ترانه میخونی.

 

 

 

 

#پارت_40

 

 

 

با چشمایی ک کم مونده بود از کاسه بزنه بیرون گفتم:دیوونه شدی؟ من بخوامم اجازه
نمیدن.
-ب من مربوط نیست ی جوری راضیشون کن بخون.
-اگ نخونم؟
-یعنی زدی زیر شرطت..یا ی کار سختر میگم.
با حرص از جام بلند شدم.هرچند خودمم بدم نمیومد اینکارو انجام بدم.وای فکر کن ی
کنسرت تو هواپیما برگزار کنی.
رفتم سمت بیسیم و گرفتمش.
مهماندار بلافاصله اومد پیشم و گفت: چیکار میکنی خانوم؟
-ی لحظه عرض مهمی دارم..خواهش میکنم.
چیزی نگفت منم رو ب بقیه بیسیمو اوردم جلو دهنم.بیشتراشون مثل سهراب با تعجب
نگام میکردن..حتما میگن من دیوونم. دیوونه شروینه با این شرطش.
من:یک دو سه امتحان میکنیم.
با این حرفم شری زد زیر خنده...حقم داشت..اخه باهوش کی بیسیم هواپیمارو امتحان
میکنه...خب هول شدم..
اینبار با اعتماد ب نفس شروع کردم ب خوندن:
چقدر دوست داشتن تو شیرینه
تو رنگ چشمات ب دل میشینه
تورو من دوس دارم تا اونجایی
ک ادم واس حوا میمیره
ک ادم واس حوا میمیره
همینقدر ک خوندم باعث شد همه با دهن باز نگام کنن..پرستو ک از خواب پرید عین منگلا
نگام کرد...شروینم انگشت شستشو ب نشونه لایک سمتم گرفت..إی بشکنه شَ ستت.

 

مهماندار اومد طرفم با اخم گفت:این بود عرض مهمتون؟خانم نظم هواپیمارو بهم
ریختین..بفرمایین سرجاتون.
بیسیمو ک ازم گرفت،در کمال تعجب همه باهم گفتن:دوباره دوباره یبار فایده نداره.
من ک خودم خوشم اومده بود با تشویق بقیه شیر شدم و رفتم سمت کابین خلبان.
من:ببخشید شما متوجه سروصدا شدین؟
خلبان:بله خانوم..چ خبره اونجا؟
با ی لبخنده گنده گفتم:کار من بود..میشه بازم شعر بخونم؟
-بله دیگ چی؟مگ هواپیما کنسرته؟
-عه خب شنیدین ک همه گفتن دوباره،حوصلشون سررفته.
-نمیشه خانوم..اصلا سابقه نداشته همچین کاری.
باز خواستم اصرار کنم ک کمک خلبان گفت:کاپیتان مگ امروز تولد بچتون نیست؟بزارین
حداقل ب این مناسبت بخونن.
-نمیش اگ توبیخ بشم چی؟
من:قول میدم غیر مجاز نخونم.
کمی نگام کردو گفت:چون تولد بچمه و خوشحالم قبول میکنم.
با خوشحالی تشکر کردم و از کابین بیرون رفتم.
ب سمت بیسیم رفتم ک مهماندار گفت:شما تو کابین چیکار میکردین؟
با لبخند گفتم:خلبان جون اجازه داد کنسرت راه بندازم.
همون لحظه صدای خلبان تو هواپیما پخش شد:همگی گوش کنین..من امروز تولد فرزندمه
اما بخاطر پرواز نتونستم کنارش باشم..اما نمیخوام شادی رو از شماها و خودم بگیرم..برای
همین اجازه میدم این اتفاق برای اولین و اخرین بار تو این هواپیما بیافته..فقط خوهشا
هواپیمارو نلرزونین.
همه ابراز خوشحالی کردن..مهماندارم کنار کشید..
ای جونم چ همه پایه بودن..ی نگاه ب بچه ها انداختم باورشون نمیشد انگار..

 

 

 

امیدوارم بخشیده باشینم 🥺😁